داستان http://mahdi313.com در اين بخش داستان های مهدوی، از جمله ادبيات داستانی، داستانك ها، داستان های بلند و كوتاه در موضوع مهدويت منتشر می شود. اولین حضور در مسجد و نماز امام زمان (عج) http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1084 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1084 پس از زيارت حضرت معصومه سلام الله عليها سوار اتوبوس شديم و به طرف مسجد مقدس جمکران حرکت کرديم. از دور گنبد و گلدسته ها و چراغ هاي مسجد نمايان بود. با نزديک شدن اتوبوس به مقصد، مردم پي در پي صلوات مي فرستادند.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:32 پشت سر من، آقايي با بغل دستي اش مشغول صحبت بود. همان طور که بيرون را نگاه مي کردم شنيدم که مي گفتند:
ـ محال است من به قم بيايم و پس از زيارت حضرت معصومه سلام الله عليها سري به مسجد صاحب الزمان نزنم... خيلي چيزها درباره اش مي گويند. از کرامات و معجزاتش...
ـ بله ... قربانِ وجود مقدسش! يادش به خير قديما با چه مشقتي مي آمديم!
من ـ که اولين بار بود به مسجد مقدس جمکران مي آمدم ـ نمي دانستم دقيقاً به چه جور جايي نزديک مي شويم. در برخي کتاب هاي مهدوي مطالب زيادي در مورد کرامات آقا در اين مسجد مقدس خوانده بودم. دلم مي خواست حرکت اتوبوس تندتر مي شد تا زودتر به مقصد برسيم. از بغل دستي ام پرسيدم: شما تا به حال به اين مسجد آمده ايد؟ گفت: بار سوم است که با کاروان از کرج مي آيم. شما چطور؟
- اولين بار است که مي آيم.
- خدا قبول کند.
- ممنونم. از شما هم همين طور.
اتوبوس از جاده کاشان به سمت جاده مسجد مقدس پيچيد. گنبد سبز و گلدسته هاي نوراني هر لحظه نمايان تر مي شدند. به محوطه خارجي مسجد رسيديم. من محو تماشاي مسجد بودم که معلوم بود به تازگي عمارت قديمي آن را وسعت داده اند. قبل از سفر، درباره تاريخ اين مسجد مطالعه کرده بودم. در حدود 1100 سال پيش يکي از شيعيان به نام حسن بن مثله جمکراني ـ که اهل روستاي جمکران در حوالي قم بود ـ اين مکان مقدس را به دستور آقا امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف بنا کرد... .
در زواياي ذهنم به جست وجو پرداختم. نمايي مبهم از مسجد کوچکي که اول ساخته شده بود، به خاطرم آمد و آرام آرام به مسجد بزرگ فعلي تبديل شد. در همين فکرها بودکه با ترمز اتوبوس و صداي راننده به خود آمدم.
ـ برادرا و خواهرا! التماس دعا، بعد از مراسم، قرارمون همين جا، به سلامت، خوش آمديد...
با فرستادن صلوات، يکي يکي از اتوبوس پياده شديم. همراه با ديگر مسافران به سمت در ورودي مسجد حرکت کردم. با ديدن مردمي که دسته دسته درحال ورود و خروج به مسجد بودند. به حضرت سلام مي دادند. اشک مي ريختند، سخت متأثر شده بودم، عظمت و معنويت اين مکان حالم را دگرگون کرده بود.
وارد محوطه بزرگ شبستان مرکزي مسجد شدم. افرادي را با روپوش سرمه اي رنگ با سنين بين 18 تا 60 سال مي ديدم که با عشق و محبت و با ادب و احترام، مردم را راهنمايي مي کردند. ناگهان جمله اي که بالاي سر در مسجد نوشته شده بود، نظرم را جلب کرد. هر کس در اين مسجد دو رکعت نماز بخواند مثل اين است که در مسجدالحرام نماز خوانده است .
حال عجيبي داشتم. حس مي کردم در مسجد النبيt هستم، در گوشه اي از شبستان دو رکعت نماز تحيّت خواندم. پس از آگاهي از طريقه خواندن نماز امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف، آن دو رکعت را شروع کردم. در رکعت اول وقتي در حال گفتن إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ بودم به ياد امام سجاد7 افتادم که اين آيه را با گريه در نماز تکرار مي کرد. پس از نماز به اين فکر افتادم که راستي چرا زائر اين مسجد بايد در هر رکعت صد مرتبه اين آيه را تکرار کنند که: خدايا تنها تو را مي پرستيم و تنها از تو ياري مي جوييم و چرا اسم اين نماز، نماز امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف است؟ به اين نتيجه رسيدم که يار واقعي آقا کسي است که جز خدا براي خود معبودي نگيرد و از غير او پرهيز کند و فقط دست نياز به سوي او دراز کند.
آواي ملکوتي اذان مغرب در همه جا پيچيده بود. الله اکبر، الله اکبر... آري! راستي که فقط خدا بزرگ تر است و هر چيز غير او کوچک است و حقير.
پس از اقامه نماز جماعت و مراسم دعاي توسل و گوش دادن به سخنراني يک روحاني، با خريد چند جلد کتاب به سوي اتوبوس حرکت کردم. اتوبوس که راه افتاد، به سخنان آن روحاني فکر مي کردم که مي گفت: ما بايد در زمان غيبت، کاري کنيم که زمينه ظهور فراهم شود. از مبارزه با خود گرفته تا مبارزه با آلودگي ها و نادرستي هاي جامعه. بايد زمينه را آماده کرد تا ظهور منجي عالم تحقق يابد. بايد موانع را از مسير ظهور حضرت برداشت، نه اين که خود موانعي ايجاد نموده و سنگ راه او باشيم .
اتوبوس در حال بازگشت بود و من هنوز در حال و هواي ديشب بودم. يکي از بچه هاي مسجد گفت: من که هفتة ديگر هم مي آيم. ديگري گفت: گويا اين اردوي بچه هاي مسجد هر هفته انجام مي شود و از طريق مساجد محل است. در حالي که به او نگاه مي کردم، لبخندي زدم و با آرامش به صندلي تکيه دادم

]]>
من راننده تريلي هستم! http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=518 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=518 آقاي مالك رضايي از بچه هاي جنگ و جانباز دفاع مقدس است. او به اقتضاي شغلش كه رانندگي است، 74 ماه در جبهه هاي حق عليه باطل حضور داشته و آن طور كه از نامه اش بر مي آيد، خيلي با صفاست!

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:34 نوشته اي كه در ذيل مي آيد، نامه صادقانه يكي از ارادتمندان امام مهدي(عج) مي باشد كه در چند نوبت به مركز تخصصي امامت و مهدويت ارسال شده است. آقاي مالك رضايي از بچه هاي جنگ و جانباز دفاع مقدس است. او به اقتضاي شغلش كه رانندگي است، 74 ماه در جبهه هاي حق عليه باطل حضور داشته و آن طور كه از نامه اش بر مي آيد، خيلي با صفاست!
با هم گوشه هايي از نامه هاي سراسر مِهر او را مي خوانيم:
... اين حقير راننده تريلي ترانزيت مي باشم و به اكثر كشورهاي  اروپا رفته و مي روم و حتي در كشورهاي آسياي ميانه و خيلي علاقمند و شايق هستم كه بتوانم با راهنمايي شما بزرگواران براي ترويج و آشنايي ملتهاي اروپا با دين  مبين  اسلام، كمك كوچكي كنم. اگر خدا توفيق بدهد. انشاء الله!
... يادش بخير زمان جبهه و جنگ كه يك دانشگاه انسان سازي و تقوا بود و خوشا به حال آنانكه مدرك انسانيت و تقواي دروني را كه همان عشق به صاحب هستي بخش و خاندان معصومين (ع) است و عشق و پيمان بستن به معيارهاي انقلاب از آن دانشگاه عشق و شهادت، فارغ التحصيل شدند و پرواز بسوي حضرت عشق كردند.
آقاي رضايي در جاي ديگري مي گويد:
... در اين برهه از زمان، وظيفه شرعي و قانوني خود مي دانم كه براي آشنايي و شناخت ديگر ممالك جهان در رابطه با مولايمان آقا امام زمان حضرت مهدي(عج) از دل و جان خدمت نمايم....
من شغلم راننده تريلي ترانزيت مي باشد و اكثر كشورهاي اروپا را تا كشور اسپانيا مي روم و حاضرم هر گونه خدمتي براي آشنايي ديگر ملل اروپا در رابطه با مولايمان آقا امام زمان روحي له الفدا انجام دهم!
با تشكر
ارادتمند، بنده خدا
مالك رضايي

]]>
اين پول‌هاي زياد http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=498 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=498 سيد ايستاد و گوش داد. شيخ زين العابدين گفت: «شما انسان بزرگوار و سخاوتمندي هستيد. از كمك به آدم‌ها هم نمي‌گذريد. مي‌خواستم بگويم وضع خرج خانة ما طوري شده كه حتي يك درهم هم نداريم. بايد براي تهيه غذا و خرج ميهمان‌ها و شاگردان كاري بكنيد. اگر آدم‌هاي غير اهل بفهمند، خوشنود مي‌شوند».

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:34 شيخ زين العابدين[1] جلوي در ايستاد. وقت رفتن سيد[2] به حرم بود. شيخ زين العابدين مي‌دانست وقتش است كه بگويد. چند روز دندان روي جگر گذاشته بود. خجالت مي‌كشيد به استادش بگويد. سيد در فكر چيزهاي كوچك نبود. دلش در خانة خدا و حرم كعبه سير مي‌كرد. شيخ زين العابدين همان‌طور ايستاد تا سيد از اتاقش درآمد. او عبا و قبايش را پوشيده و عمامة سياهش را خيلي مرتب، بر سر گذاشته بود. به خودش هم عطر خوشبويي زده و براي رفتن به زيارت خانة خدا آماده بود. آن‌ها چند وقتي مي‌شد كه از عراق به مكه آمده بودند و با حرم همسايگي داشتند. سيد در مكه يا درس مي‌گفت يا به خانة خدا مي‌رفت و مشغول عبادت مي‌شد.
«كاري نداري آشيخ زين العابدين؟»
شيخ با احترام زياد، در را به روي استاد باز كرد و گفت: «فقط مي‌خواستم جمله‌اي عرض كنم».
سيد ايستاد و گوش داد. شيخ زين العابدين گفت: «شما انسان بزرگوار و سخاوتمندي هستيد. از كمك به آدم‌ها هم نمي‌گذريد. مي‌خواستم بگويم وضع خرج خانة ما طوري شده كه حتي يك درهم هم نداريم. بايد براي تهيه غذا و خرج ميهمان‌ها و شاگردان كاري بكنيد. اگر آدم‌هاي غير اهل بفهمند، خوشنود مي‌شوند».
سيد، نگاهي پر محبت به او انداخت. بعد سر خود را تكان داد و بيرون رفت. شيخ زين العابدين تعجب كرد. او نمي‌دانست پشت نگاه عجيب سيد، چه رازي نهفته است. عادت سيد بود كه هر روز، اول صبح بعد از طواف و دعا در خانة خدا، به خانه مي‌آمد. اول قليان مي‌كشيد، بعد به اتاق درس مي‌رفت و براي شاگردانش درس مي‌گفت.
او بالأخره از خانة خدا برگشت و در اتاق بيروني، منتظر نشست. شيخ زين العابدين حرفي نزد و فقط به او نگاه كرد. خدمتكار خانه قليان آورد و آن را جلو سيد، گذاشتْ تا شروع درس، چند دقيقه‌اي بيشتر نمانده بود.
ناگهان در به صدا در‌آمد. خدمتكار از درون مطبخ بلند گفت: «آمدم!» سيد با عجله برخاست و گفت: «قليان را از اين‌جا برداريد و بيرون ببريد».
شيخ زين العابدين كه كنجكاو شده بودْ فوري قليان را برداشت و به دست خدمتكار داد. بعد پشت سرِ سيد به طرف در رفت. سيد در را باز كرد و با رويي گشاده گفت: «سلام بر شما! خوش آمديد، بفرماييد».
مردي غريب بود كه با او احوال‌پرسي كرد. پا به خانه گذاشت و به راهنمايي سيد، به اتاق او رفت. شيخ زين العابدين كنجكاو شد. در دلش فكر كرد: «او چه كسي است كه سيد اين همه احترامش مي‌كند؟».
كنار در نشست و به آن دو خيره شد. آن‌ها چند جمله‌اي با هم رد و بدل كردند. سپس مرد ميهمان، كاغذ كوچكي به سيد داد و برخاست. سيد خم شد و دستِ او را بوسيد. شيخ زين العابدين با حيرت نگاهش كرد. باورش نمي‌شد سيد دست كسي را ببوسد. داشت خشكش مي‌زد. سيد با احترام زياد مرد غريبه را تا دم در بدرقه كرد. مرد غريبه سوار بر شتر خود شد و از آن‌ها خداحافظي كرد.
شيخ زين العابدين مانده بود چه بگويد.
سيد گفت: «اين حواله را نزد مرد صرافي[3] كه كنار كوه صفا[4] نشسته ببر و آنچه به تو تحويل مي‌دهد، بگير؛ عجله كن».
شيخ زين العابدين بدون هيچ سؤالي عبايش را بر دوش انداخت و از خانه بيرون زد. بعد دوباره غرق در فكر شد.
«آيا او تاجري بزرگ بود؟... اما پس چرا سيد كه آن همه عظمت و بزرگي دارد، دستش را بوسيد؟»
فكر هويت مرد غريبه از ذهنش بيرون نمي‌رفت. به كوه صفا رسيد. دكان كوچكي كنار كوه ديد. مردي تنها در دكان نشسته بود. سلام كرد و حواله را نشانش داد. مرد صراف به او احترام كرد. احوالش را پرسيد و گفت: «چهار نفر كارگر براي حمل بياور».
شيخ زين العابدين چند قدم آن طرف‌تر چهار كارگر پيدا كرد. مرد صراف آن‌ها را داخل دكانش برد و چند كيسة سنگين روي شانه‌هايشان گذاشت. شيخ زين العابدين از او تشكر كرد و كارگرها را به خانة سيد برد. سيد با خوشحالي و دور از چشم كارگرها، درِ يكي از كيسه‌ها را باز كرد؛ پر از پول بود. چشم‌هاي شيخ زين العابدين برق زد. سيد كراية كارگرها را داد. آن‌ها با شوق از آنجا رفتند. شيخ زين العابدين پرسيد: «اين... اين پول‌هاي زياد؟».
اما زبانش بند آمد. سيد همة پول‌ها را به او سپرد و به اتاق ديگر رفت. بدن شيخ زين العابدين داغ شده بود. از كوزة كوچك آب نوشيد. سپس به كمك خدمتكار پول‌ها را به پستو برد، تا در جاي امني بگذارد. چند روز بعد، با عجله به كوه صفا رفت.
عجيب بود؛ اثري از دكان صرافي نبود. از چند مرد سراغ گرفت. كسي مرد صراف را نمي‌شناخت.
شيخ زين العابدين با ناراحتي به پيشاني خود زد. ياد ميهمان غريب سيد افتاد. مردي كه بلند قامت بود و پيوسته لبخند مي‌زد. و وقتي كه به خانه آمد با خود بوي عطرِ عجيبي آورد. شيخ زين العابدين نشست و چهرة زيباي او را در ذهن خود مجسم كرد. بعد دوباره به پيشاني خود زد و آرام آرام گريست.

_____________________________
1. شيخ زين العابدين سلماسي از علماي با تقواي شيعه و از شاگردان و ياران نزديك مرحوم سيد بحرالعلوم قدس سره.
2. علامه سيد مهدي بحرالعلوم، از علماي بزرگ شيعه كه اهل بروجرد بود؛ اما در عراق زندگي مي‌كرد.
[3]. صرافي يعني: تبديل و عوض كردن انواع پول يك كشور و كشورهاي ديگر.
[4]. كوهي در نزديكي مسجد الحرام و خانة خدا.

]]>
سفري براي آن سفر كرده http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=496 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=496 وقتي با خبر شدم براي بار ديگر، توفيق سفر به سرزمين وحي نصيبم گرديده، نمي‌داني چه حال‌خوشي به من دست داد، ديگر در پوست خودم نمي‌گنجيدم و خاطرات سفر پيشين را در ذهنم مرور مي‌كردم.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:34 در چنين سفري احساس نزديك بودن به خدا و لذت عبادت و بندگي قابل درك است. در اين سفر، آدم حس عجيبي دربارة امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف پيدا مي‌كند براي همين به سفارش يكي از دوستان، تصميم گرفتم، اين سفر ـ كه دوباره قسمت من شده ـ از طرف امام پنهان از نظرها انجام دهم و در لحظه، لحظه و جاي، جاي اين سفر به دنبال نشانه يا نشانه‌هايي از آن سفر كرده از مردم بگردم و حالا مي‌خواهم، يافته‌هاي خودم در اين سفر را براي شما بنويسم، اميدوارم مورد توجه مولايمان هم قرار بگيرد.
از همان لحظات نخست (ثبت‌نام) به اين فكر بودم، حالا كه تصميم گرفتم، اين سفر را از طرف امام نيابت كنم؛ آيا لياقت دارم؟ مي‌توانم از عهدة آن برآيم؟ راستي مگر امام معصوم چه نيازي به انجام دادن عمل نيابي از طرف او، آن هم به‌وسيله، شخصي مانند مرا دارد؟
اين پرسش را از روحاني كاروان پرسيدم، او با لبخندي، پاسخم را اين‌گونه داد: امام، نياز به اين اعمال اهدايي از طرف ما ندارد؛ در اين‌گونه اعمال مانند نماز، زيارت، صدقه و … كه از طرف و نيابت امام انجام مي‌دهيم بسيار بيشتر از آن كه از اين اعمال ناچيز ما ثوابي به امام برسد، ما غرق محبت و ثواب الهي و دعاي امام مي‌گرديم.
هنگامي كه اين پاسخ را شنيدم، مصمم‌تر شدم كه اين كار را انجام دهم و حتي در اعمال عبادي مستحبي هم، امام خود را شريك گردانم.
به هر حال سفر را آغاز كرديم، كارواني 140 نفره كه من هم ميان آن‌ها بودم از هواپيما كه پياده شديم، در پوست خود نمي‌گنجيدم، پا در مدينه كه گذاشتيم در اين فكر بودم، حالا كه من به ياد امام هستم، آيا او هم به ياد من هست؟ آيا مي‌شود، گوشة چشمي هم به ما كند؟
آنان كه خاك را به به نظر كيميا كنند         آيا شود كه گوشه چشمي به ما كنند
لحظه، لحظه به يادش بودم، هنگامي كه به حرم پيامبر صلي الله عليه و آله و بقيع مي‌رفتم به يادش بودم.
مي‌دانستم امام به شهر مدينه، شهر پيامبر صلي الله عليه و آله علاقه دارد اي كاش مي‌شد، تك‌، تك خانه‌هاي مدينه را سر مي‌زدم و از حال صاحب آن خانه با خبر مي‌شدم، شايد به امامم مي‌رسيدم.
زيارت پيامبر صلي الله عليه و آله، حضرت زهرا عليها السلام و ائمة بقيع را از طرفش خواندم، نمازهاي زيارت را هم كه مي‌خواندم، دعايم اين بود: «اللهم عجل لوليك الفرج.»
اين بار كه به نيت او آمدم هرجا كه مي‌رفتم و به اطراف كه مي‌نگريستم به دنبال او مي‌گشتم؛ ولي مدينه، اين شهر پيامبر صلي الله عليه و آله، چه مكان غريبي براي حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف است! چه‌قدر امام در اين شهر غريب است! تنها نشاني كه توانستم در اين شهر از آن حضرت پيدا كنم، نامش در مسجد النبي بود كه آن‌را نيز دوسالي بود كه دست كاري كرده بودند و در تركيب خطش، دست برده بودند.[1]
با اين حال، اگر كسي با دقت در اين شهر بگردد، چيزهاي ديگري دربارة او پيدا خواهد كرد براي مثال هنگامي كه به بقيع مي‌روي، اگر با دقت بنگري، شايد حضور او را كنار غريبي بقيع احساس كني، لحظاتي كه بقيع زايري ندارد و نگهباني نيست، كنار چهار قبر بي‌علامت و ضريح چهار امام مظلوم، زايري غمگين نشسته، زيارت مي‌خواند، او كه حالا تنها وارث خانة حضرت زهرا عليها السلام، كنار قبر پيامبر صلي الله عليه و آله است، دوازده سده است كه او، تنها كسي است كه نشان دقيق آن مزار بي‌نشان را مي‌داند، او همان كسي است كه گذرگاهش، بين‌الحرمين گرديده، از اين گذرگاه، گاهي هم به نخلستان آباد شدة مدينه به دست جدش، علي‌ بن ابي‌طالب عليه السلام سر مي‌زند و چه بسا او هم، ناله‌ها و غم‌هاي غربت دوران انتظار فرجش را، درون همان چاهي كه امير‌المؤمنين عليه السلام ناله مي‌زد، بازگو مي‌كند.

آن‌گاه كه، در مدينه گذرت به محلة شيعه نشين مي‌افتد و به باغ عَمري[2] مي‌روي، شيعيان را در آن‌جا و حسينية آن‌جا مي‌بيني با آن‌كه رفتار تند و خشن وهابي‌ها، نسبت به شيعيان را در اطراف حرم نبوي و قبرستان بقيع ديدي؛ ولي با اين‌حال مي‌بيني كه شيعيان چنين پايگاهي دارند، آن‌ وقت اين سخن امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف را بهتر مي‌فهمي كه فرمود: «انا غير مهملين لمراعاتكم … ؛[3] آري اوست كه اين جمعيت كم را ميان اين همه دشمنان حفظ كرده است.
شهر مدينه را طوري ديگر هم مي‌شود ديد، اين‌جا، جايي خواهد بود كه امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف بعد از آن‌كه اذن ظهور پيدا كرد به اين شهر مي‌آيد و اين‌جاست كه نخستين رويارويي با لشكريان سفياني است و سپس از آن‌جا به شهر مكه گريزان مي‌شود و ماجراهاي بعد از آن اتفاق مي‌افتد.
پس اگر زاير مدينه، چشم دل را بگشايد، نشانه‌ها و آثار فراواني از امام زمان خود را در اين شهر خواهد يافت و لحظه، لحظة سفرش با ياد امامش خواهد بود، اميد آن‌كه به اين زودي‌ها، اين نشانه‌ها و آثار را با چشم سر هم ببينيم.
راستي منطقة احد را نگفتم، جايي كه شهدايي مانند حمزة سيد‌الشهداء، مصعب‌ بن عمير اولين مبلّغ اسلام، حنظلة غسيل الملائكه و گروهي ديگر از اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله آرميده‌اند و احياء عند ربهم يرزقونند، جايي كه زيارتگاه بي‌بي دو عالم، فاطمة زهرا عليها السلام بوده است، كساني در آن‌جا رشادت‌ها آفريدند كه شهداي كربلا، آرزوي درك مقام آن‌ها را داشتند، كساني كه در روايت مقام و جايگاه منتظران دوران انتظار غيبت با مقام آن‌ها، برابر دانسته شده است.[4]
سرانجام روزهاي مدينه هم به پايان رسيد و زمان رفتن به سوي مكه فرا رسيد، زمان آن رسيد كه به ميقات برويم، جايي كه قرار پاسخ‌گويي به نداي حضرت ابراهيم عليه السلام و لبيك گفتن در برابر اين دعوت از سوي خداوند است، حال كه براي محرم شدن و لبيك گفتن آمديم با پوشيدن لباس‌هاي احرام، همگي در لباس برابري و يك‌رنگي در‌آمديم.
به راستي چه زيباست، ديدن يار و آن امام پنهان در لباس احرام. اوست كه بايد بيايد و رازهاي بندگي، مُحرم شدن و چگونه مَحرم شدن در درگاه پروردگار را براي ما بگويد، بار الها! كي زمان آن مي‌رسد كه جانشين تو را در لباس احرام ببينيم تا نيت كردن و لبيك گفتن براي احرام را از او بياموزيم و او، روحاني حج و عمرة همه حج‌گزاران و عمره‌گزاران شود! اللهم عجل لفرجه.
به نيابت از امام زمان مُحرم شدم، لباس احرام پوشيدم و لبيك گفتم «لبيك، اللهم لبيك، لبيك لا شريك لك لبيك.»
در حال احرام، 26 چيز برمُحرم حرام است؛ ولي خدايا! ديدن امام كه حرام نيست؟ پس در اين لحظات كه لباس احرام و حال احرام است، لحظه، لحظة آن با تو نجوا مي‌كنم و زير لب مي‌گويم: « اللهم عجل لوليك الفرج.»
شروع حركت از مسجد شجره بود، اين مسجد در حاشية جنوبي شهر مدينه قرار دارد، هنگامي كه ماشين به راه افتاد، روحاني كاروان ميان اتوبوس ايستاد و چند‌بار، ذكر لبيك‌ را بلند گفت و جمعيت با او همراهي كردند، او چنين سخن گفت: بعد از گذشت حدود پنج ـ شش كيلومتر از مسجد، منطقه‌اي به نام «بيداء» است، مستحب است، مُحرم هنگام گذشتن از اين منطقة بيداء، زود رد شود، چرا كه اين‌جا، محل نزول بلا خواهد بود؛ چون در علايم ظهور آقا امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف آمده است در منطقه بيداء، خسفي رخ خواهد داد، لشكريان سفياني پس از آگاهي از ظهور امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف، به دنبال ايشان مي‌گردند در اين منطقه به اذن پروردگار، زمين آن‌ها را در خود فرو مي‌برد.[5] كه آن را اصطلاحاً خسف بيداء مي‌گويند.
در اين هنگام كه سخن از امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف و نشانة ظهور آن حضرت به ميان آمد، يكباره دلم لرزيد و به ياد لحظه‌هايي كه در مدينه به دنبال نشانه‌هاي آن حضرت مي‌گشتم، افتادم؛ بارخدايا! چه مي‌شنوم، اين‌جا از نخستين جاهايي است كه به همراهي و كمك امام زمان مي‌آيد، سرزميني بياباني هم، امام را ياري خواهد كرد؛ پس بياييم در اين انديشه كنيم، آن‌جا كه جامدات و موجودات بي‌جان و اراده، امام را ياري مي‌دهند، وظيفة ما كه هم، جان داريم و هم اراده، ايمان و اعتقاد، چگونه خواهد بود.
حركت كاروان ادامه داشت در ذهن خود به دنبال آن بودم، هنگامي كه به مكه برسيم، آن‌جا چه نشانه‌هايي را پيدا خواهم كرد؟ آيا اين‌بار ـ كه در مكه خواهيم بود ـ اذن ظهور صادر خواهد شد كه من هم، هنگام ظهور و قيام حضرت در اين‌جا باشم؟ با همين فكر‌ها به خواب رفتم، وقتي از خواب بيدار شدم، خود را در مكه ديدم، حالا به مكه رسيديم در مهماني خدا وارد شديم، مهماني‌اي كه من خود را از طرف امام زمان، مهمان آن كرده بودم.

پس از استقرار در محل اقامت، آماده براي رفتن و انجام دادن اعمال شديم، كاروان به سمت مسجد الحرام حركت كرد. با توجه به اين‌كه در گذشته هم آمده بودم با فضاي مسجد الحرام و انجام دادن اعمال آن آشنا بودم؛ با كاروان همراه شدم كه با آن‌ها اعمال را انجام دهم.
نمي‌دانيد چه زيبا و به يادماندني است آن لحظه كه چشمتان به كعبه، خانة خدا مي‌افتد، اين‌بار روحاني كاروان پيش از ورود به مسجد‌الحرام به همه اعلام كرد: توجه داشته باشيد، كسي كه اولين‌بار، نگاهش به كعبه مي‌افتد، دعايي مستجاب دارد. نخست دعاي مورد نظر خودتان را در نظر بگيريد بعد هم هنگام ورود به مسجد، همه سرها را پايين بيندازيد و ذكر بگوييد، تا هنگامي كه به شما اعلام مي‌كنيم كه در برابر كعبه قرار گرفته‌ايد، آن‌گاه يكباره به كعبه نگاه كنيد.
با شنيدن اين توضيحات با خود گفتم چه دعايي كنم؟ قطعاً بالاترين دعا  و بهترين خواسته، دعاي فرج خواهد بود.
با كاروان، سر به زير افكنده مانند كسي كه شرمنده از كرده‌هاي خود است و وارد خانة بزرگي مي‌شود، داخل مسجدالحرام گام نهاديم، زير لب زمزمه مي‌كرديم: الله اكبر، لااله‌الاالله، و لله الحمد.
در گوشه‌اي ايستاديم و به ما گفتند: به سجده برويد، اين‌جا در برابر كعبه، قبله‌گاه مسلمين، جايي كه سال‌ها به سمت آن نمازگزارده‌ايد به سجده برويد و در برابر بزرگي پروردگار سجده كنيد.
چه حالي به آدمي دست مي‌دهد، اگر مي‌خواهي، لذت عبادت و بندگي را بچشي، بايد در اين موقعيت قرار بگيري، حال كه اين خطوط را مي‌نويسم و آن لحظات را مرور مي‌كنم با ياد آن هم، حال خوشي را احساس مي‌كنم، همه به سجده رفته بودند هر كسي با پروردگار خود، راز و نياز مي‌كرد، ناله‌ها و اشك‌ها جاري بود، مهماناني كه با لباس مهماني يك دست سفيد بدون هيچ برتري، همه بر خاك مذلت و بندگي سر مي‌ساييدند و صداي «الهي العفو» آن‌ها به گوش مي‌رسيد. دقايقي سپري شد تا اين‌كه كم، كم سرِ جاي خود نشستيم، ديگر اين جسم و دل از آن ما نبود، اشك بود كه بر گونه‌ها جاري بود، وقتي نشستم و نگاهم به كعبه افتاد از خدا اين‌گونه خواستم: «اللهم عجل لوليك الفرج.» اي خدا حالا كه نگاهم به كعبه افتاد، اين نگاه را به جمال يوسف زهرا بياراي. آمين.
امام صادق عليه السلام فرمود: «نگاه به كعبه، پدر، مادر و امام، عبادت است.»[6] خدايا! مي‌شود بعد از نگاه به كعبه، نگاهم به امامم بيفتد و از اين نگاه، بهره‌ها ببرم.
طواف را  از برابر حجرالاسود آغاز كرديم كه مانند دست راست خدا، روي زمين است، الله اكبر گويان مشغول طواف شديم؛ ولي دل، مشغول يار است.
اين‌جا، همان جايي است كه قطعاً امام زمان هم به آن‌جا حاضر مي‌آيد؛ پس اين‌جا، قدمگاه است چه بسا حالا كه گام بر‌مي‌دارم، پايم را جاي پايش بگذارم.
طواف به نيابت آن امام پنهان انجام شد، آن‌گاه نوبت رسيد به دو ركعت نماز طواف در پشت مقام ابراهيم، باز اين‌جا كه براي نماز ايستادم چه بسا يكي از جاهايي باشد كه امام من هم، آن‌جا اقامة نماز طواف كرده باشد؛ پس از نماز نوشيدن آب زمزم با ياد يار چه گوارا مي‌گردد، سعي ميان صفا و مروه، آن‌جا كه امام هم در آن‌جا، عمل عمره را انجام مي‌دهد و سپس كوتاه كردن مقداري مو به نيت تقصير و باز حضور كنار كعبه براي انجام طواف نساء؛ اين اعمال، حالا كه از طرف امام انجام مي‌شود، حال و هوايي ديگر دارد، خدايا! اگر اين اعمال در كنارش و با درك حضورش انجام شود، چگونه خواهد بود؟ الهي اين لحظات را برسان!
با همه خوشي‌ها و دل‌سپردن‌ها، اعمال عمره هم پايان يافت و به محل اقامت بازگشتيم، روزها و شب‌هاي مكه هم سپري مي‌شد.
روزي كه براي بازديد از امكان و مشاعر حج رفتيم، شنيدم، عرفات، مكاني است كه حاجيان در نيم روزي، هنگام اعمال حج بايد آن‌جا توقف نمايند و بر اساس روايات، امام زمان هر سال، حج به جا مي‌آورد؛[7] پس لاجرم ايشان نيز در گوشة عرفات خيمه‌اي خواهند داشت و در آن هنگام، آن‌جا خواهند بود در اين‌جا با حالي ديگر و توجهي ديگر از خدا خواستم كه حج واجب را نصيبم نمايد تا شايد در نيم روز نهم ذي‌الحجه كه همة حاجيان در صحراي عرفات هستند ميان خيمه‌ها به دنبال امام زمانم بگردم.
صحراي مشعر‌الحرام و منا هم از جاهايي است كه امام در ايام حج در آن‌جا ميان انبوه زايران و حاجيان حضور دارد، خوشا آن‌كه در اين مواقف، حضورش را درك كند و در محضرش بندگي خدا نمايد!

فاصلة ميان مشعرالحرام و منا، منطقه‌اي به نام «وادي مُحشّر» است نقل شده، آن‌جا، جايي است كه بر اصحاب فيل عذاب نازل شد، براي همين، مستحب است زايران هنگام گذشتن از آن، زود رد شوند، چرا كه جاي نزول عذاب بوده است؛ تا اين را شنيدم، به ياد منطقة بيداء در مدينه افتادم.
در بازديدي كه از مسجدالحرام و اطراف آن داشتيم و روحاني كاروان، آن‌جا را برايمان تشريح مي‌كرد، سخني شنيدم كه شور و شعفي چندبار در من به وجود آورد و آن، نشاني ديگر از امام پنهان بود، جاي ظهور آن منجي عالم بشريت، جايي كه همة ديدگان علاقه‌مندان، منتظران و مظلومان به آن‌جا دوخته شده است.
هنگامي‌كه روحاني كاروان در توضيحات آخرش گفت: مي‌‌خواهم، جايي را به شما نشان دهم كه براي هميشه، آن را در ذهنتان به يادگار نگه‌داريد و به آن‌جا چشم بدوزيد، جايي كه اماممان، آن‌جا خواهند ايستاد و ظهور و قيام خود را به جهان، اعلام خواهند كرد.
در اين لحظه، همة كساني كه اين حرف را شنيدند از جمله من ـ كه با توجه ويژه به امام، اين سفر را آغاز كرده بودم ـ  بي‌اختيار از جا برخاستيم و سر را بالاتر برديم كه زودتر آن‌جا را ببينيم، اين‌جا بود كه روحاني كاروان گفت: آن‌جا، جايي نيست، جز ميان ركن حجر‌الاسود و مقام ابراهيم، همان‌جايي كه مولايمان، پس از آن‌كه از خداوند اذن ظهور را مي‌گيرد، قيام خود را شروع مي‌كند، تكيه به ديوار كعبه مي‌دهد و فرياد مي‌زند: «أنا بقية الله.»
بار خدايا! كي فرا مي‌رسد كه اين ندا را همه مردم دنيا بشنوند!
اين‌جا، همان‌جايي است كه 313 تن يار امام با ايشان بيعت مي‌كنند.
از وقتي اين را شنيدم، حال ديگر داشتم، تنها نگاهم به ركن و مقام بود، يعني خدايا! مي‌شود حالا كه من در اين‌جا هستم، اجازة ظهور صادر شود و من شاهد اين اتفاق بزرگ باشم.
از آن لحظه به بعد هر وقت به مسجد‌الحرام مي‌رفتم، جايي مي‌نشستم كه روبه‌روي اين‌جا باشم و هميشه نگاهم به فاصلة ميان ركن و مقام بود؛ ولي افسوس، سفر كوتاه بود و چندان توفيق نيافتم كه از نگاه به اين‌جا، لذت بيشتري ببرم، سرانجام زمان بازگشت فرا رسيد و بايد مكه را ترك مي‌كرديم.
وقت برگشتن رسيد به ياد اين حديث افتادم كه «مِن تمام الحج لقاء الامام؛ حج با ديدار امام پايان پذيرد.»[8] با خود گفتم، بسيار گشتم؛ ولي ديدار امام نصيبم نشد، خدايا كي مي‌شود، حج ما هم، تمام شود و توفيق ديدار او نصيبمان گردد.
در راه برگشت، خيلي ناراحت بودم، دلم مي‌خواست امام را مي‌ديدم. باز روحاني كاروان بدادم رسيد. سراغش رفتم، درد دل كردم پرسيدم: چرا نتوانستم امام را ببينم و او به آرامي گفت: ديدن با چشم سر مهم نيست، در همين مكه و مدينه خيلي‌ها پيامبر صلي الله عليه و آله را ديدند و با او مخالفت كردند و خيلي‌ها مثل «اويس قرني» نديده، ياورش شدند و پيرو راهش.
بعد گفت: مهم اين است كه قلبت معرفت به امام پيدا كند، مهم اين است كه كاري كنيم، ولي خدا، امام زمان از ما راضي باشد. اصلاً مهم اين است كه امام ما را ببيند، و به ما توجه كند.
لذت اين سفر، وقتي چندين برابر شد كه به يادم آمد، همة تقديرات ما در شب قدر به امضاي امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف، مي‌رسد، آن‌گاه فهميدم كه در همة لحظات و حتي لحظه انجام عمره و حج هم با عنايت امام بوده است.
اي خدا! حال كه توفيق زيارت خانه‌ات را نصيبم نمودي و جاي ظهور منجي و موعود اسلام را به من نشان دادي بعد از دعاي تعجيل در ظهورش از تو مي‌خواهم، زيارت نجف و كوفه ـ كه جاي تشكيل پايگاه و پايتخت حكومت امام زمان خواهد بود ـ را روزي من گرداني آمين!
گفتم كه روي ماهت از من چرا نهان است؟                       گفتا تو خود حجابي ورنه رخم عيان است
گفتم كه از كِه پرسم؟ جانا نشان كويت                            گفتا نشان چه پرسي، آن كوي بي‌‌نشان است
*  *  *
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست                        هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
حافظ
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . ميانه مسجد‌النبي، دو حياط وجود دارد كه نام مبارك دوازده امام، همراه نام عشره مبشره و اسامي چهار امام مذهب اهل سنت، اطراف ديوار حياط اول و دوم با خطي زيبا نوشته شده، ميان آن‌ها، نام امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف به صورت «محمد المهدي» آمده است و اين نام به گونه‌اي نوشته شده بود كه كلمه «حي»، يعني زنده در آن خوانده مي‌شد؛ ولي دو سال گذشته در اين تركيب دست بردند و ديگر اين ويژگي پيدا نيست، اين نام مبارك در حياط دوم، هنگامي كه رو به قبله مي‌ايستي سومين نام از سمت چپ مي‌باشد.
[2] . در محله شيعه نشين مدينه، نخلستان به دست يكي از دانشمندان شيعه اين شهر به نام «شيخ عمري» بنا شده است ميان اين نخلستان، بازارچه و حسينيه‌اي بنا گرديده كه محل اجتماع شيعيان مي‌باشد، اين محله و باغ به «باغ شيخ عَمري» مشهور است.
[3] . امام زمان عليه السلام در بخشي از توقيع‌شان به شيخ مفيد، چنين مي‌فرمايد:
ما از رسيدگي و سرپرستي شما كوتاهي و اهمال نكرده، شما را فراموش نمي‌كنيم، اگر جز اين بود، دشواري‌ها و مصيبت‌ها بر شما فرود مي‌آمد و دشمنان، شما را ريشه كن مي‌كردند، تقواي خدا پيشه كنيد و ما را براي رهايي بخشيدنتان از فتنه‌اي كه به شما روي آورده است، ياري دهيد. احتجاج، ج2، ص497.
[4] . از امام صادق عليه السلام نقل است: «كسي كه در انتظار ظهور به سر مي‌برد مانند كسي است كه با حضرت قائم عليه السلام در خيمه او باشد». سپس كمي سكوت كرد و فرمود: «هو كمن قارع مع رسول الله بسيفه؛ او مانند كسي است كه در ركاب رسول‌الله صلي الله عليه و آله شمشير زده است.» بحارالانوار، ج51، ص126.
[5] . معجم احاديث الامام المهدي، ج2، ص357.
[6] . كافي، ج4، ص240.
[7] . عن ابي عبدالله عليه السلام: «النظر الي الكعبة عبادة و النظر الي الوالدين عبادة والنظر الي الامام عبادة.»
[8] . من لايحضره الفقيه، ج2، ص578.
پدیدآورنده: محمد علي حججي

]]>
آخرين لحظات و آغازين ساعات http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=494 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=494 گفتم: «آقا! بعد از رحلت شما چه كسى جانشين شما خواهد بود؟» فرمود: «آن كس كه پاسخ نامه‏هاى مرا از تو طلب كند.» گفتم: «بيشتر توضيح دهيد.» فرمود: «آن كس كه بر من نماز مي‌گزارد.» گفتم: «بيشتر بفرماييد.» گفت: «هر كس خبر داد كه در انبان چيست، او قائم و جانشين من است.» در اينجا هيبت آقا مرا گرفت كه سؤال كنم در انبان چيست.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:34 ابو الاديان، خادم امام حسن عسكرى علیه السلام ، مي‌گويد:
من نامه‏ هاى حضرتش را به شهرها مي‌بردم. در بيماري‌اي كه به وفاتش منجر شد
به خدمتش رسيدم. نامه‏هايى نوشت و فرمود: «اين‌ها را گرفته و به اين شهرها برو. سفرت پانزده روز به طول مي‌انجامد. چون روز آخر وارد سامره شدي، صداى شيون را از خانه من مي‌شنوى و خواهى ديد كه مرا غسل مي‌دهند.»
گفتم: «آقا! بعد از رحلت شما چه كسى جانشين شما خواهد بود؟» فرمود: «آن كس كه پاسخ نامه‏هاى مرا از تو طلب كند.» گفتم: «بيشتر توضيح دهيد.» فرمود: «آن كس كه بر من نماز مي‌گزارد.» گفتم: «بيشتر بفرماييد.» گفت: «هر كس خبر داد كه در انبان چيست، او قائم و جانشين من است.» در اينجا هيبت آقا مرا گرفت كه سؤال كنم در انبان چيست.
بدين گونه نامه‏ ها را برداشتم و به شهرهايي كه فرموده بود بردم و جواب‌هاى آنها را گرفتم. روز پانزدهم وارد سامره شدم و همان‌طور كه فرموده بود، ديدم صداى شيون و ناله از خانه حضرت بلند است و برادرش جعفر بن على (جعفر كذاب) كنار درب خانه ايستاده است و شيعيان اطراف او را گرفته‌اند و در مرگ آن حضرت، به او تسليت و به خاطر مقام امامت به او تهنيت مي‌گويند.
پيش خود گفتم: «اگر اين امام باشد، منصب امامت از ميان رفته است.» زيرا من او را مي‌شناختم و مي‌دانستم كه شراب مي‌خورد و با قماربازى و ساز و ضرب، سر و كار دارد! ولى براى امتحان پيش او رفتم و مثل ديگران به او تسليت و تهنيت گفتم. ولى او چيزى از من نخواست. آنگاه عقيد، غلام امام حسن عسكرى علیه السلام  آمد و به او گفت: «آقا! برادرت را كفن كردند. برخيز و بر او نماز بگذار.» جعفر در حالى كه شيعيان هم اطراف‏ او را گرفته بودند وارد خانه شد. وقتى آماده نماز شديم، ديدم، همين كه جعفر خواست تكبير بگويد، كودك گندم‌گونى كه موى سرش سياه و كوتاه و ميان دندانهايش باز بود بيرون آمد و رداى جعفر را كشيد و گفت: «عمو! كنار برو كه من در نماز گزاردن بر پدرم از تو سزاوارترم.» جعفر عقب رفت و رنگش تغيير كرد. كودك هم جلو ايستاد و بر امام نماز گزارد و آن حضرت را كنار قبر پدرش، امام على النقى علیه السلام  دفن كردند.
آنگاه همان كودك، به من رو كرد و گفت: «جواب‌هاى نامه‏ها را بياور!» من هم آنها را به او دادم و پيش خود گفتم: «اين دو علامت، يكى نماز گزاردن بر حضرت و ديگري مطالبه جواب نامه‏ها ظاهر شد.»
آنگاه به سراغ جعفر رفتم و ديدم در مرگ برادرش ناله مي‌كند. در آن موقع كسي آمد و به او گفت: «آن كودك، كه بود؟ اگر ادعا دارد كه پسر امام است، لازم است كه از وى دليل بخواهيد.» جعفر گفت: «بخدا قسم، من تاكنون او را نديده بودم و نشناختم.»
در همان زمان، جمعى از قم آمدند و سراغ امام حسن عسكرى علیه السلام  را گرفتند. به آنها گفتند: «حضرت رحلت فرمود». پرسيدند: «پس جانشين او كيست؟» مردم اشاره به جعفر كردند و گفتند: «اين است.»
آنها هم آمدند، سلام كردند و او را در مرگ برادرش تسليت و امامتش را تبريك گفتند. سپس گفتند: «نامه‏ها و اموالى نزد ما هست، بفرماييد كه نامه‏ها از كيست و اموال چقدر است؟!» جعفر از جا برخاست و در حالى كه دامن خود را مى ‏تكانيد گفت: «اينها از ما مي‌خواهند كه غيب بدانيم!»
در اين وقت، خادمى از اندرون آمد و گفت: «شما نامه فلانى و فلانى را آورده‏ايد و انبانى داريد كه هزار دينار در آن است و سكه ده دينار آن صاف شده است.» آنها هم نامه‏ها و اموال را به آن خادم دادند و گفتند: «كسى كه تو را فرستاده، امام است،»
چون جعفر اين ماجرا را ديد، پيش معتمد خليفه رفت و جريان را براي او نقل كرد. معتمد هم خدمتكاران خود را فرستاد. آنها صيقل، كنيز امام حسن عسكرى علیه السلام  را آوردند و كودك را از او مطالبه كردند. صيقل، وجود كودك را منكر شد و گفت: «من آبستن هستم و هنوز وضع حمل نكرده‏ام.» اين را بدين جهت گفت تا امر آن كودك را پوشيده دارد.
سپس صيقل را به ابن ابى شوارب قاضى سپردند (كه نزد وى بسر برد تا وضع او روشن شود)؛ ولى در همان ايام، از يك طرف عبيداله بن يحيى بن خاقان (وزير) مرد، و از طرفى، صاحب الزنج در بصره قيام كرد و آنها مشغول به اين امور شدند و از نگهدارى صيقل، كنيز امام حسن عسكرى علیه السلام  (مادر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ) غفلت نمودند و او از شر آنها آسوده گشت.[1]

____________________________
1 . كمال‌الدين و تمام النعمة، ج2، ص 475؛ ترجمه حديث از علي دواني.

]]>
غروب زندان http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=487 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=487 مرا از مدينه بيرون کشيدند در حالي که مهلت خداحافظي نيافتم. فرصت وداع به من داده نشد. دلم در گوشة مدينه جا ماند و نگاهم بر بقعة رسول الله. چشم به جاده‌اي دوختم که انتهاي آن نامعلوم بود

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:34 مرموز و مبهم . با تو سخن مي‌گفتم و با تو درد دل مي‌کردم. چشمان منتظر رضا و معصومه در نظرم جلوه مي‌کرد. مي‌دانستم مرا از اين سفر بازگشتي نخواهد بود.
يک سال در اسارت عيسي بن جعفر سپري شد. هارون چندين بار به او فرمان قتل مرا داد. عيسي نامه‌اي به هارون نوشت: «حبس موسي نزد من طولاني شده و من او را نخواهم کشت؛ زيرا هر چه در او جست و جو مي‌کنم غير از عبادت و تضرّع و و زاري به درگاه خدا چيزي نمي‌بينم.» و من در گوشة زندان سر به سجده مي‌نهادم: «خداوندا! من همواره از تو گوشة خلوتي را درخواست مي‌کردم و تو گوشة ‌عزلتي براي عبادت و بندگي به من روزي کردي. اکنون چگونه تو را سپاس گويم که دعاي مرا مستجاب کردي و آنچه مي‌خواستم عطايم فرمودي؟»
پس از چندي هارون مرا به زندان خود برد. هر روز از بام خانه، حجرة مرا نگاه مي‌کرد. جامه‌اي مي‌ديد که بر زمين پهن شده است. روزي ربيع را صدا کرد: «اين جامه چيست که مي‌بينم در اين خانه افتاده است؟!» ربيع پاسخ داد: «اين جامه نيست، بلکه موسي بن جعفر عليه السلام است که هر روز بعد از طلوع آفتاب به سجده مي‌رود و تا وقت زوال در سجده مي‌ماند.» هارون در حيرت شگفت آوري گفت: «همانا اين مرد از عابدان بني هاشم است!» ربيع بي‌درنگ گفت: «تو که مي‌داني او چنين است، چرا او را در زندان تنگ جا داده‌اي؟!» هارون گفت: «هيهات، غير از اين علاجي نيست. صلاح دولت من چنين است!»
آه، مهدي جان! مصلحت انديشي انسان‌هاي زمين با معيار‌هاي زمين، چه تاوان سنگيني از ما گرفت!
تو را چه روزگار دشواري فرا مي‌رسد! چه شب و روزهاي پيچيده و مرموزي! جهان در مصلحت خود غوطه‌ور مي‌ماند و زمان در کار خود مي‌چرخد، چنان که گويي هر کس جز با خويش کاري ندارد. دوران خود خواهي‌ها و خودنگري‌ها!
عزيز دل، چه صبري خدا در تو خواهد دميد! عجب توان حيدرانه‌اي در روح تو خواهد نشاند که اين عالم پريشان را تاب آوري، تحمل کني! بماني... يا بقية الله! اسارت در زندان کوچک دنيا، آن هم تا ساليان دراز... آه که چه رسالت عظيمي! کليد آزادي تو ظهور خواهد بود. آزادي از زندان غيبت، زندان غربت. غربت تو، مظلوميت بلند ائمه است.

پدیدآونده: محبوبه زارع

]]>