logo ارائه مقالات و محتوای مهدوی
بررسي تطبيقي «استخلاف صالحان» در امت رسولان و امت رسول خاتم از منظر قرآن كريم
بررسي تطبيقي «استخلاف صالحان» در امت رسولان و امت رسول خاتم از منظر قرآن كريم   
علي مويدي 
چكيده

مهدويت و جامعه آرماني صالحان در قرآن كريم، در قالب سنت‌‌هاي الاهي، به ويژه «سنت استخلاف صالحان»، تبيين شده است. پژوهش پيش‌‌رو با روش «توصيفي-تحليلي» و تفسير قرآن با قرآن، به شناخت صحيح و كاملي از استخلاف صالحان در امت خاتم و تشابه آن با استخلاف در امت رسولان؛ از جهات فراوان و جديدي در اين زمينه دست يافته است. طبق يافته‌‌هاي اين پژوهش، بر اساس وعدۀ الاهي، مبني بر داوري خداي سبحان در امت رسولان، از جمله امت رسول خاتم (ص) مجرمان با نزول عذاب استيصال، ريشه كن شده و پس از آن، صالحان نجات يافته از عذاب، وارث زمين مي‌‌گردند. بنابراين، كاربرد استخلاف صالحان، در قرآن كريم، به معناي جانشيني و جايگزيني صالحان در زمين، به جاي مجرمان هلاكت يافته به وسيلۀ عذاب استيصال است و ميان امت رسول خاتم و ساير امت‌‌ رسولان، در اين سنت الاهي، همانند ساير سنت‌‌ها، هيچ گونه تفاوتي وجود ندارد و به همان شيوه اجرا خواهد شد و اين همساني، هم در اصل سنت استخلاف و هم در نحوۀ فرايند آن و هم در سنت‌‌هاي مرتبط با آن، برقرار است. اين سنت، در امت رسولان، محقق شده است؛ ولي در سه امت محمّدي، موسوي و عيسوي (ع)، در آخر الزّمان، در عصر ظهور امام مهدي (عج) اجرا خواهد شد.

واژگان كليدي: سنت‌‌هاي الاهي، استخلاف صالحان، عذاب استيصال، سنت‌‌ قضاوت.

مقدمه

يكي از مهم‌ترين رسالت‌‌هاي رسولان الاهي، خصوصاً رسول خاتم كه در قرآن كريم به تفصيل به آن پرداخته شده، تشكيل جامعه آرماني صالحان در زمين با محوريت خليفۀ خدا است. اين آموزه در قرآن كريم، در قالب سنت‌‌هاي الاهي، به‌ويژه سنت استخلاف صالحان، تبيين شده است. چهار نوع استخلاف، در قريب به 14 آيه از آيات الاهي، مطرح شده است كه عدم توجّه به اين گونه‌‌ها، موجب شده كه در درجۀ نخست، كاربردهاي مختلف استخلاف در قرآن، با يكديگر، مشتبه شود و برداشت‌‌ها و تفسيرهاي نادرستي از اين آيات ارائه شود. در نتيجه آيات مربوط به استخلاف صالحان نيز، با ساير كاربردهاي قرآني آن آميخته گردد و از طرفي، در معناي اصطلاحي استخلاف صالحان، در قرآن كريم، از سوي دانشمندان، معناي صحيح و دقيقي ارائه نگردد. لذا اين امور موجب شده است كه تشابه و نسبت استخلاف صالحان در امت رسول خاتم با استخلاف صالحان در امت رسولان الاهي، درست فهم نگردد و در نهايت، اين‌ها موجب شده است كه بسياري از آيات مرتبط و زواياي مختلف اين موضوع حياتي، توسط دانشمندان، شناسايي نگردد و فقط به بخش بسيار كوچكي از اين منظومۀ گسترده، در زمينۀ معارف مهدوي دست يابند. لذا بازپژوهي در اين موضوع ضرورت دارد. در اين پژوهش به، يك. مفهوم شناسي اصطلاح «استخلاف صالحان» در قرآن كريم؛ دو. تشابه و نسبت استخلاف صالحان در امت رسول خاتم، با استخلاف صالحان در امت رسولان نخستين؛ سه. گونه شناسي استخلاف در قرآن و شيوه تبيين استخلاف صالحان در قرآن كريم و سپس به استخلاف صالحان در امت رسولان نخستين؛ چهار. استخلاف در امت موسوي و عيسوي (ع) پرداخته خواهد شد و علّت عدم اجراي اين سنت الاهي، در امت آن‌ها تاكنون ارزيابي شده و در نهايت، به استخلاف صالحان، در امت محمّدي (ص) و چگونگي آن و تشابه آن با استخلاف در امت رسولان نخستين، در عصر ظهور، بررسي مي‌‌گردد.

در زمينه سنت استخلاف، پايان‌‌نامه‌‌هاي «سنت استخلاف اقوام در قرآن»، اثر سعيده ساروخانى و «استخلاف انسان از سوي خداوند در آينه قرآن»، نوشته سارا ملكي ملايرى، ملاحظه مي‌شوند. همچنين مقالات «كاركرد سنت استبدال و استخلاف و نقش آن در موعود باوري»؛ «بررسي ادلّۀ اهل سنت دربارۀ آيه استخلاف و ارتباط آن با عصر ظهور» و «واپسين روزهاي تاريخ در آيه 55 سوره نور از ديدگاه مفسّران» نوشته شده‌اند. اين پژوهش‌‌ها، برخي در مورد ساير كاربردهاي استخلاف، مانند استخلاف حجج الاهي است و برخي در مورد استخلاف در اقوام است كه سخن از استخلاف صالحان و جريان آن در امت خاتم و ارتباط آن با مهدويت مطرح نشده و برخي نيز كه در آن، به استخلاف صالحان، پرداخته شده، به معنا و كيفيت آن، به شكل صحيح و كامل پرداخته نشده است و آن را به معناي حكومت صالحان و جانشيني صالحان ‌جاي حاكمان ستمگر گرفته‌‌اند كه اين، معناي دقيق و صحيحي نيست و با كاربرد آن در قرآن، مطابقت ندارد؛ چون طبق يافته‌‌هاي اين پژوهش، استخلاف صالحان، صرف جانشيني صالحان در امر حكومت نيست، بلكه به معناي ريشه كن شدن تمام افراد غير صالح و جانشيني صالحان به‌جاي آنان در زمين است. طبق معناي اوّل، حكومت در دست صالحان خواهد افتاد؛ اگر چه افراد غير صالح هم در جامعه، حضور خواهند داشت؛ طبق معناي دوم، وجود افراد ناصالح در زمين به‌طور كلّي منتفي است؛ چنان‌كه در امت‌هاي نوح، هود، صالح، لوط، شعيب و ... اين چنين بوده است. پژوهش پيش‌‌رو، با روش «توصيفي-تحليلي» و تفسير قرآن با قرآن، به شناخت صحيح و كاملي از استخلاف صالحان در امت خاتم و تشابه آن با استخلاف در امت رسولان، از جهات فراوان و يافته‌‌هاي جديدي در اين زمينه دست يافته است.

مفهوم شناسي

1. سنّت

واژه «سُنّت»، جمع آن «سُنَن» است. اين واژه در اصل، از مادۀ «سَنّ»، به معناي جريان و استمرار يك شيء، به شكل سهل و روان است. در اصل، در مورد ريختن و جاري شدن آب، استعمال شده، سپس سُنّت به معناي سيره، از آن مشتق شده است (ابن فارس، 1404: ج‏3، ص60).

سنّت، معمولاً به امر منضبط و مستمري گفته مي‌‌شود كه بر اساس يك الگو و مثال در گذشته، تداوم و جريان داشته باشد، برخلاف «عادت» كه اين چنين نيست. عادت به چيزي گفته مي‌‌شود كه انسان، في نفسه، به اجراي آن مداومت داشته باشد؛ ولي سنّت، (تداومش) بر اساس الگو و مثال سابق است (عسكرى، 1400: ص220).

بنابراين، مراد از سنت الاهي در قرآن كريم، سيره، روش و طريقۀ منضبط و قانونمند خداوند، در تدبير امور بشري است كه در امت‌هاي پيشين مسبوق به سابقه است و در مورد آيندگان نيز جريان خواهد داشت.

2. استخلاف

«استخلاف»، باب استفعال، از مادۀ «خلف»، در طلب فعل، استدعا و درخواست جانشين، استعمال مي‌‌شود: <وَ يَسْتَخْلِفُ‏ رَبِّي قَوْماً غَيْرَكُمْ> (هود:57)، <لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ‏ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ‏ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ> (نور:55). تعبير به استخلاف، دلالت دارد بر وجود ميل و اقتضا و تحقّق طلب از خداي تعالي، به سبب وجود مقتضي براي آن.

«خليفه» به معناي قرار گرفتن چيزي پس از چيز ديگر كه جاي آن مي‌‌نشيند (ابن فارس، 1404: ج‏2، ص210). «اسْتَخْلَفَ فلاناً من فلان: جعله مكانه‏»، يعني او را به‌جاي او قرار داد. «اسْتَخْلفه»؛ يعني او را خليفه و جانشين قرار داد. «الخَلِيفة»؛ يعني كسي كه جانشين فرد سابق، شده باشد و جمع آن «خَلَائِف» است (ابن منظور، 1414: ج9، ص83).

مقصود از استخلاف صالحان، در اين نوشتار، وعده و سنّت مستمرّ الاهي در امت رسولان، مبني بر جانشيني و جايگزيني صالحان، به‌جاي طالحان و ظالمان هلاكت يافته آن امت، به واسطۀ نزول عذاب استيصال است؛ همان سنتي كه در امت‌هاي نوح، هود، صالح، لوط، شعيب (ع)، اجرا شد و در امت خاتم نيز جريان خواهد داشت (نور:55).

3. صالحان

«صالحان»، جمع صالح، اسم فاعل از مادّه «صلح» است كه ضدّ آن «فسد» است (ابن‌‌منظور، 1414: ج‏2، ص516). برخي لغويان گفته‌‌اند صالح، يعني شخصي كه فرايض الاهي و حقوق مردم را رعايت كند (ابن سيده، 1421: ج‏3، ص152 و طريحى، 1375: ج‏2، ص386). مرحوم طبرسي «صالح» را به معناي افرادي مي‌‌داند كه ايمان به خدا و رسولانش دارند و از خدا اطاعت مي‌‌كنند (طبرسى، 1372: ج‏4، ص760). برخي از مفسّران نيز معتقدند واژۀ «صالح» معناي گسترده و وسيعى دارد و همه شايستگي‌‌ها را شامل مي‌‌شود: شايستگى از نظر عمل و تقوا، شايستگى از نظر علم‏ و آگاهى، شايستگى از نظر قدرت و قوت، و شايستگى از نظر تدبير و نظم و درك اجتماعى (مكارم شيرازى، 1371: ج‏13، ص517).

4. امّت

«امّت» به معناي هر جماعتي است كه چيزي آن‌ها را مجتمع كند؛ از قبيل دين واحد يا زمان واحد و يا مكان واحد. پس، امّت، مجموعه‌اي است كه چيزي آن‌ها را مجتمع كند (راغب اصفهاني، 1412: ص86). مراد از امت در اين پژوهش و آيات مرتبط، خصوص مومنان و اقراركنندگان به رسالت رسولان الاهي نيست، بلكه جماعتي هستند كه رسول واحد آن‌ها را مجتمع كرده است. به عبارت ديگر، تمام افرادي كه مخاطب رسول الاهي هستند، امت او محسوب مي‌‌شوند، اعمّ از مومن و كافر. از اين رو، در عصر رسول خاتم، تمام بشر، امت او محسوب مي‌‌شوند و مخاطب آيات مربوط به عذاب استيصال هستند (ر.ك: طباطبايى، 1390: ج‏12، ص83)؛ چنان‌كه در آيات قرآن، فراوان مي‌‌بينيم كه تكذيب كنندگان و كفّار جزو امّت پيامبران محسوب شده‌‌اند: <وَ إِنْ تُكَذِّبُوا فَقَدْ كَذَّبَ أُمَمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ>(عنكبوت:18)؛ <كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ في‏ أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمن>»(رعد:30)

در قرآن، در مورد انسان‌هايي كه پيامبران الاهي به سويشان گسيل شده است، گاهي به «امّت» تعبير شده و گاهي به «قوم». لذا قوم و امّت در برخي موارد به يك معنا هستند و داراي مصداق خارجي واحدند. در دايرة‌المعارف بزرگ اسلامي آمده است: «امّت، واژه‌اي است با بُرد معنايي بسيار وسيع كه مي‌‌تواند جامع مفاهيمي باشد چون قوم، قبيله، عشيره، گروه‌هاي نژادي و نيز ملّت يا جامعه‌‌اي مذهبي كه تحت لواي هدايت يك پيامبر قرار دارد. در قرآن كريم، امّت به معناي مردم (بقره: 213) و يا عدّاي از انسان‌ها كه با يكديگر پيوند ديني دارند، آمده است (آل عمران: 110). «اُمم» نيز به معناي اقوام پيشين و ملّت هايي كه خداوند براي آنان پيامبري گسيل داشته، به كار رفته است. به هر حال، امّت افزون بر مفهوم ديني خود، مي‌‌تواند به مفهوم همبستگي زباني، فرهنگي، طبيعي يا نژادي، ... نيز باشد (موسوي بجنوردي و همكاران، 1367: ج10، ص192).

1.گونه شناسي استخلاف در قرآن

بر اساس تتبّعي كه در آيات استخلاف در قرآن، صورت گرفت، استخلاف در قرآن، چهار گونه، مطرح شده است كه جهل به آن‌ها، موجب خَلط آن‌ها با يكديگر مي‌شود و مخاطب، در فهم آيات استخلاف، به خطا مي‌رود. از اين‌رو تفكيك انواع استخلاف در قرآن كريم، از اهميّت بسزايي برخوردار است.

1-1. استخلاف حجج الاهي از خداوند

در قرآن كريم، هر جا كه سخن از خلافت الاهي و جانشيني حجج الاهي، از خداي سبحان در زمين، مطرح باشد؛ يعني هر جا «مستخلف عنه» خداي سبحان و «خليفه» حجّت خدا باشد؛ از واژۀ «خليفه» به شكل مفرد استفاده شده است؛ مانند جانشيني حضرت آدم و داود (ع) از خداي سبحان: <وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَة> (بقره :30)؛ <يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَق> (ص :26).

با تأمّل در اين آيات، فهميده مي‌‌شود كه مراد از استخلاف، در اين موارد، جانشيني نوع انسان از خداوند و يا از جنّيان و نسناس و غيره نيست، بلكه مراد، استخلاف افراد برگزيده از نوع انسان، مانند حضرت آدم و حضرت داود هستند كه جانشين خداوند در زمين‌اند؛ زيرا حكم كردن بر اساس حق، فرع خلافت در زمين، بيان شده است و دلالت دارد بر اين‌كه «مُستخلِفٌ عَنه»، خداي سبحان است و جانشين او نيز انسان كامل و حجت خدا در زمين است كه سخنگوي او در ميان آفريدگان است و به جاي او در ميان خلق، به حق حكمراني و داوري انجام مي‌‌دهد. به عبارت ديگر، چون خداوند غايب از بشر است و نوع بشر، توانايي ارتباط با او و شنيدن حكم او را ندارند؛ وجود جانشيني براي خداوند، در ميان بشر كه توانايي ارتباط با عالم غيب و خداي سبحان، داشته باشد، ضروري است و اوست جانشين خدا در زمين كه بر كرسيّ حكومت و داوري مي‌‌نشيند و حكم صادر مي‌‌كند. لذا حكم او مطابق حكم الله است. واضح است كه چنين توانايي و اين نوع جانشيني، از عهدۀ نوع بشر خارج است، مگر افراد خاص، از قبيل انبيا، رسولان و امامان (ع)؛ چنان‌كه از داستان خلافت آدم (ع) و تعليم اسما و مسجود فرشتگان قرار گرفتن ايشان اين مطلب فهميده مي‌‌شود كه اين جانشيني، منصب خاص، براي حجج الاهي است؛ چنان‌كه لسان روايات، ادعيه و زيارات بر اين سخن، صحّه مي‌‌گذارند:

در زيارات ائمه (ع) تعبير «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا خَلِيفَةَ اللَّهِ»‏ به طور فراوان تكرار شده است (طبرسي، 1403: ج‏2، ص493؛ كليني، 1407: ج‏4، ص570 و ابن مشهدي، 1419: ص 586).

«عَنِ الْجَعْفَرِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا (ع) يَقُولُ: «الْأَئِمَّةُ خُلَفَاءُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ فِي أَرْضِهِ» (كليني، 1407: ج‏1، ص193).

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) قَالَ: «إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نَادَى مُنَادٍ مِنْ بُطْنَانِ الْعَرْشِ أَيْنَ خَلِيفَةُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ فَيَقُومُ دَاوُدُ النَّبِيُّ ... ثُمَّ يُنَادِي ثَانِيَةً أَيْنَ خَلِيفَةُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ فَيَقُومُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (ع) فَيَأْتِي النِّدَاءُ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ يَا مَعْشَرَ الْخَلَائِقِ هَذَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ خَلِيفَةُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ ...» (مفيد، 1413: ح3، ص285).

1-2. استخلاف آيندگان از گذشتگان

كاربرد دوم معناي استخلاف در قرآن، جانشيني نسل‌‌هاي آينده و امت‌هاي لاحق از اقوام منقرض و هلاكت يافته در گذشته است. به عبارت ديگر، از آن‌جا كه آيندگان، جايگزين و جانشين گذشتگان در زمين هستند، در قرآن كريم، اصطلاح «خلائف يا خلفا» در مورد آنان، استعمال شده است. اين نوع استخلاف، شامل همۀ انسان‌ها مي‌‌شود و بين صالحان و غير صالحان، در اين جانشيني تفاوتي وجود ندارد. لذا در تمام موارد اين نوع از استخلاف، از كلمات جمع خليفه، يعني خلفا و خلائف، استفاده شده است: <وَ هُوَ الَّذي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ ... رَبَّكَ سَريعُ الْعِقابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحيمٌ> (انعام: 165). معناي آيه اين است كه خداوند امت خاتم و نسل كنوني را جانشين امت‌‌هاي پيشين در زمين قرار داده است.

خداي سبحان به امت خاتم، هشدار مي‌‌دهد كه ما بعد از هلاكت اقوام پيشين، شما را جانشين آنان در زمين قرار داديم، تا عملكرد شما را نظاره كنيم (فخر رازي، 1420: ج‏17، ص223 و طبرسي، 1372: ج‏5، ص144)؛ <وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَمَّا ظَلَمُوا ... ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُون> (يونس: 14). بر اين اساس، همۀ افراد امت خاتم، اعمّ از صالح و ظالم، جانشين امت‌هاي پيشين در زمين هستند.

برخي مفسّران، اين جانشيني اقوام از يكديگر را با جانشيني حجت‌هاي الاهي در آيه 30 سوره بقره، يكي دانسته و يا در انتخاب يكي از اين دو معنا مردّد شده‌‌اند (طباطبايي،1390: ج‏1، ص116؛ همان، ج‏7، ص396؛ بيضاوى، 1418: ج‏2، ص192 و فيض كاشانى، 1415: ج‏2، ص178).

1-3. استخلاف قوم خاص از دشمنانش

كاربرد سوم استخلاف، در مورد جانشيني قوم بني‌‌اسرائيل، از دشمنان خود، يعني قوم فرعون و قبطيان مصر، به‌كار رفته است. حضرت موسي به قومش، وعده داد كه خداي تعالي، مالك زمين است و به هر كس بخواهد، به ميراث مي‌‌سپارد؛ لذا دشمنان شما را هلاك و شما را جانشين آنان در زمين خواهد كرد: <قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ اسْتَعينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ*قالُوا أُوذينا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِيَنا وَ مِنْ بَعْدِ ما جِئْتَنا قالَ عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ> (اعراف: 128 و 129). اين نوع جانشيني، فقط در مورد قوم بني‌‌اسرائيل در قرآن بيان شده و در مورد هيچ يك از اقوام رسولان، اجرا نشده است. در اقوام رسولان، صالحان قوم، جانشين كفار و منافقان همان قوم مي‌‌شدند؛ ولي در مورد قوم موسي (ع)، قضيه متفاوت است؛ چون صالحان بني‌‌اسرائيل، جانشين كفار و منافقان نشدند، بلكه تمام افراد قوم بني‌‌اسرائيل كه با حضرت موسي همراه شدند، اعم از كافر، منافق و ظالم، از عذاب الاهي و غرق شدن در دريا، نجات يافتند: <وَ أَنْجَيْنا مُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعين> ‏(شعراء: 659)؛ <فَما آمَنَ لِمُوسى‏ إِلاَّ ذُرِّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ> (يونس: 83) و دشمنان آنان از قوم ديگر، يعني فرعون و قومش، هلاك شدند، در نتيجه قوم بني‌‌اسرائيل، جانشين قوم فرعون و وارث اموال آنان در زمين شدند: <فَأَخْرَجْناهُمْ مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ وَ كُنُوزٍ وَ مَقامٍ كَريمٍ كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها بَني‏ إِسْرائيلَ> (شعراء: 57-59). از اين آيه استفاده مي‌‌شود كه برخي از بني‌‌اسرائيل در مصر باقي ماندند و حكومت و باغ‌‌ها و كاخ‌‌هاي فرعونيان به دست آنان افتاد (ر.ك: مكارم شيرازي، 1371: ج‏15، ص240). از اين‌‌رو، هر چند استخلاف قوم بني‌‌اسرائيل، تحقّق يافته، هنوز استخلاف صالحان، در امت موسوي، تحقّق نيافته است. از سخنان حضرت موسي (ع) در آيات مذكور نيز استفاده مي‌‌شود كه ممكن است خداي سبحان، هر قوم و گروهي از بندگانش را كه صلاح بداند، وارث زمين سازد، خواه صالح باشند يا نباشند؛ ولي وراثتي كه پاداش و وعدۀ الاهي است و به استخلاف نهايي در زمين و در پايان جهان مربوط است، فقط از آنِ اهل تقوا و صالحان است: <إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ>. از اين‌‌رو، تفاوت استخلاف صالحان در آخرالزمان، با استخلاف بني‌‌اسرائيل، در همين نكته است.

1-4. استخلاف صالحان از طالحان

كاربرد چهارم استخلاف، در جايي است كه سخن از جانشيني و جايگزيني صالحان يك امّت، به‌جاي ظالمان هلاكت يافته و منقرض شدۀ همان امت باشد؛ يعني «مستخلف عنه»، قوم كافر و گنهكار منقرض شده امت باشد و «مستخلفين و جانشينان»، جمعيّت صالحان نجات يافته از عذاب الاهي باشند: <فَكَذَّبُوهُ فَنَجَّيْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَ جَعَلْناهُمْ خَلائِفَ وَ أَغْرَقْنَا الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا> (يونس: 73). در قوم حضرت نوح خداوند متعال، كافران را غرق كرد و صالحان همراه نوح (ع) را از طوفان، نجات داد و آنان را جانشين كافران هلاكت يافته قرار داد (ر.ك: فخر رازي، 1420: ج‏17، ص286 و طبرسى، 1372: ج‏5، ص187). اين نوع استخلاف، وعده‌‌اي الاهي است در طول تاريخ كه رسولان الاهي، صالحان امت خود را بشارت مي‌‌دادند كه به‌زودي خداي سبحان، دشمنان آنان را با نزول عذاب استيصال، هلاك و سپس آنان را جانشين آن‌‌ها در زمين، خواهد كرد. اين وعده، به صالحان در امت خاتم نيز داده شده است (ر.ك: طباطبايى،1390: ج‏12، ص82 و83 ): <وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ> (نور:55).

2. شيوۀ تبيين استخلاف صالحان در قرآن

به طور كلي قرآن كريم و همۀ كتاب‌هاي آسماني، در دعوت بشر به‌سوي بندگي خداوند، از دو شيوۀ عمده، بهره برده‌‌اند: 1.شيوۀ انذار، 2.شيوۀ تبشير. با وجود اين‌كه پيامبران در تبليغ خود، از عنصر بشارت و انذار بهره مي‌‌بردند؛ ولي وظيفه اصلي انبيا، در درجۀ نخست، انذار بوده است. از اين‌رو در موارد بسياري، شأن رسول خاتم (ص)، در انذار، حصر شده است، با وجود آن‌كه ايشان، شأن بشارت نيز داشته‌‌ است: <إِنَّما أَنْتَ نَذيرٌ> (هود:12). علّت اولويت انذار بر بشارت اين است كه انذار در فهم عامه مردم، از تبشير و تطميع مؤثرتر است (ر.ك: طباطبايى،1390: ج‏7، ص39).

دليل ديگر اين است كه متعلّق بشارت، مؤمناني هستند كه اهل تقوا باشند و متعلّق انذار، كفار، منافقان و فاسقان هستند: <وَ هذا كِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِيًّا لِيُنْذِرَ الَّذينَ ظَلَمُوا وَ بُشْرى‏ لِلْمُحْسِنين> (احقاف:1) و چون در همۀ امت‌‌ها، بيش‌تر مردم منحرف و مؤمنان در اقليّت هستند: <وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنين> (يوسف: 103) و از طرف ديگر، اكثر منحرف، از وقوع عذاب دنيوي، آگاهي ندارند و يا تهديدات الاهي را جدّي نمي‌‌گيرند و خود را مصون از عذاب دنيوي يا اُخروي مي‌‌دانند: <وَ إِنَّ لِلَّذينَ ظَلَمُوا عَذاباً دُونَ ذلِكَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ> (طور: 47)؛ بدين سبب رسالت ايشان در انذار، حصر شده است. گويا وظيفه‌‌اي جز هشدار از عذاب الاهي ندارند (توبه: 122).

به همين سبب، در موضوع استخلاف صالحان نيز در قرآن كريم، از همين شيوۀ اولويت انذار بر تبشير، استفاده شده است؛ بدين معنا كه آياتي كه صالحان را به استخلاف و وراثت در زمين بشارت داده‌‌اند، بسيار كم‌تر است تا آياتي كه ظالمان را به عذاب استيصال، انذار كرده‌‌اند. از اين‌‌رو، همۀ رسولان، در آغاز دعوت خود، پس از دعوت به توحيد، امت خود را به عذاب استيصال هشدار مي‌‌دادند و سخني از بشارت صالحان به استخلاف در زمين نيست؛ در صورتي كه بشارت به صالحان نيز، با توجه به آيات قرآن، قطعاً در دستور كار ايشان بوده است؛ ولي چون اكثر امت‌‌ها، به انحراف و در نتيجه دچارِ عذاب دنيوي در پايان عمر امت مي‌‌شوند؛ شيوۀ بيان دعوت، بيش‌تر انذاري بوده است. از اين‌رو، در اكثر آياتي كه به نوعي، با موضوع استخلاف صالحان مرتبط مي‌‌شوند، از شيوۀ انذاري، استفاده شده و بيش‌تر در قالب بيان عذاب و هشدار الاهي به ظالمان، بيان شده‌‌اند. لذا در پايان نقل ماجراي هلاكت ظالمان در امت‌‌ها، سخن از نجات پرهيزكاران است كه بر جانشيني آنان، به‌جاي كفار، پس از وقوع عذاب الاهي دلالت دارد. همچنين بر بشارت اهل تقوا به استخلاف در زمين توسط رسولان دلالت دارد. بنابراين، چون بين عذاب استيصال و استخلاف صالحان، تلازم است؛ اكثر آيات مرتبط با استخلاف صالحان و سنت‌هاي مرتبط با آن را بايد در آيات مربوط به عذاب استيصال و سنت‌هاي مرتبط با آن جست‌وجو كرد.

از طرفي، چون همۀ امت‌‌ها در سنت‌هاي الاهي يكسان هستند و استخلاف صالحان در اين امت، با استخلاف در امت‌هاي پيشين مشابه است؛ شيوۀ تبيين سنت استخلاف و سنت‌هاي مرتبط با آن در امت خاتم، در قالب داستان امت‌هاي پيشين، آمده است. چون بهترين دليل بر امكان شيء، وقوع آن است؛ خداي سبحان به منظور باورمند ساختن مخاطب خود، به حتميّت استخلاف صالحان و استيصال ظالمان در امت خاتم، به‌طور فراوان جريان اين سنت‌ها را در گذشته گوشزد مي‌‌كند، تا مخاطبان، هم به حتميّت آن‌ها مطمئن شوند و هم سنت‌هاي مرتبط با آن را از لابه‌لاي اين داستان‌‌ها كشف كنند. حكمت و فلسفۀ تكرار فراوانِ داستان امت‌هاي پيشين در قرآن همين مطلب است و اين نكته‌‌اي است كه اكثر محققان، در بررسي استخلاف و وراثت صالحان در امت خاتم، كه با محوريّت خليفۀ خدا در زمين، يعني حضرت مهدي (عج)، رخ‌‌ مي‌‌دهد؛ غفلت كرده‌‌اند. بدين رو، تمام آيات مربوط به امت‌هاي پيشين، در معارف مختلف مهدويت قابل استفاده هستند.

3. سنت استخلاف صالحان در امت رسولان نخستين

قرآن كريم، تصريح مي‌‌كند كه خداي سبحان، به همۀ رسولانش، وحي فرستاده است كه ظالمان و دشمنان آنان را هلاك و سپس آنان را جانشين آن‌ها در زمين مي‌‌كند: <أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذينَ مِنْ بَعْدِهِمْ لا يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللَّهُ ... وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّكُمْ مِنْ أَرْضِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِي مِلَّتِنا فَأَوْحى‏ إِلَيْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمِينَ، وَ لَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامِي وَ خافَ وَعِيدِ> (ابراهيم:9-14). مراد از «نبأ»، خبر هلاكت و انقراض آن اقوام است؛ چون كلمه «نبأ»، به معناى خبر مهم و قابل اعتنا است (طباطبايى،1390: ج‏12، ص23). اين آيات، بر اين مطلب دلالت دارند كه سنت هلاكت ظالمان و استخلاف صالحان، به اقوام ذكر شده در قرآن منحصر نيست، بلكه اقوام فراواني بعد از قوم نوح، عاد و ثمود بوده‌‌اند كه اين سنت‌هاي الاهي، در آنان جريان داشته است؛ ولي بشر، از اخبار آنان، بي‌‌خبرند، فقط خداي تعالي، از خبر انقراض آنان با خبر است.

در آيات ديگر نيز با تعابير مشابه، تصريح شده است كه اين سنت الاهي، به رسولاني كه اسامي آنان، در قرآن آمده است، محدود نمي‌‌باشد، بلكه اين سنت، در امت آن دسته از رسولاني كه نامي از آنان در قرآن، نيامده نيز جريان داشته است: <فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَإِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِلَيْنا يُرْجَعُون‏ *وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ فَإِذا جاءَ أَمْرُ اللَّهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ> (غافر: 77-78). در آيه نخست خداي سبحان، به پيامبر تسلّي مي‌‌دهد كه در برابر دشمنان، صبر كند؛ چرا كه وعدۀ داوري الاهي و نابودي كفار در دنيا، حتمي است. از اين‌رو اين وعده يا در زمان حيات پيامبر (ص) يا بعد از وفات ايشان رخ خواهد داد. در ادامه، خداوند به جهت اثبات قطعي بودن اين وعدۀ الاهي در امت خاتم، اشاره مي‌‌كند به اين‌كه اين امر سنت الاهي در همۀ امت‌ها‌‌ است؛ بدين نحو كه با ظهور آيات الاهي در دنيا، ميان صالحان و طالحان امت‌‌ها، قضاوت الاهي، صورت مي‌‌گيرد و طالحان، دچار هلاكت و عذاب مي‌‌شوند و صالحان از عذاب نجات يافته و جانشين آنان در زمين مي‌‌شوند (ر.ك: طباطبايى، 1390: ج‏17، ص353-354)؛ چنان‌كه در سوره يونس به اين سنت الاهي، اشاره شده است: <وَ إِمَّا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذي نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ اللَّهُ شَهيدٌ عَلى‏ ما يَفْعَلُونَ*وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا يُظْلَمُون> (يونس: 46-47). در اين آيه به دو سنت الاهي تصريح شده است: سنت اوّل اين‌كه در هر امت، رسولي از جانب خدا فرستاده مي‌‌شود؛ سنت دوم اين است كه با مبعوث شدن رسول در يك امت، داوري دنيوي ميان امت، قطعي است؛ بدين سبب، در آيه نخست فرمود: اين وعدۀ قضاوت الاهي در امت خاتم، يا در حال حيات رسول خاتم (ص) روي مي‌‌دهد يا پس از وفات ايشان. به عبارت ديگر، سنت داوري ميان امت خاتم، قطعي است. حال اگر در زمان حيات رسول اكرم (ص)، رخ نداد؛ پس از ايشان، رخداد آن حتمي است؛ چون اين داوري، سنت جاري و غير قابل تغيير خدا در امت همۀ رسولان است و امت خاتم از اين امر مستثنا نيست (فاطر: 43)؛ برخلاف تصور عمومي مسلمانان كه خود را از اين سنت محتوم، استثنا مي‌‌شمارند.

نتيجۀ مهمي كه از اين آيات گرفته مي‌‌شود، اين است كه آوردن نام برخي از رسولان الاهي، مانند حضرات نوح، هود، صالح، شعيب و لوط (ع) در قرآن كريم و تبيين جريان اين سنت‌هاي الاهي در امت آنان، از باب مثال و نمونه است، تا بشر به سنت الاهي پي ببرند؛ وگرنه اين سنت الاهي، در همۀ امت‌‌ رسولان روي داده كه نام بيش‌تر آنان در قرآن كريم نيامده است.

استخلاف صالحان، در امت رسولان، اين‌گونه در قرآن كريم مطرح شده است كه ابتدا رسولان الاهي، امت خود را به توحيد و بندگي معبود واحد دعوت مي‌‌كردند و سپس آنان را از عذاب استيصال برحذر مي‌‌داشتند: <وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى‏ قَوْمِهِ إِنِّي لَكُمْ نَذيرٌ مُبينٌ* أَنْ لا تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ أَليم> (هود: 25-26). انذار معاندان، به عذاب استيصال، با بشارت صالحان به استخلاف در زمين تلازم دارد. در واقع حضرت نوح (ع) به همراه انذار معاندان به هلاكت، مؤمنان قومش را نيز به جانشيني در زمين، بشارت داده بوده است؛ چنان‌كه اين مطلب، از پايان داستان آشكار مي‌‌شود؛ تا اين‌كه امر عذاب، صادر و آب از زمين و آسمان، بر آنان سرازير شد و نوح‌‌ (ع) و مؤمنان، به همراه حيوانات، سوار كشتي شدند و نجات يافتند؛ ولي سايرين، از جمله فرزند نوح‌‌ (ع) در آب، غرق شدند (هود: 36-47). سپس حضرت نوح (ع) و مؤمنان، جانشين و جايگزين كفار هلاكت يافته در زمين شدند: <فَكَذَّبُوهُ فَنَجَّيْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَ جَعَلْناهُمْ خَلائِفَ وَ أَغْرَقْنَا الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا>(يونس: 73). سپس به نوح (ع) گفته شد: اين سنّت عذاب ظالمان و سنت استخلاف صالحان، در امت‌‌هاي پس از تو نيز جريان خواهد داشت و با نتيجه‌گيري مهم، غرض از نقل اين داستان، بيان مي‌‌شود:

اي رسول خاتم (ص)! در مقابل منحرفان، صبر داشته باش و بدان كه اين سنّت استيصال طالحان و جانشيني صالحان، در امت تو نيز جريان خواهد داشت؛ چرا كه عاقبت و سرانجام دنيا در اين امت نيز همانند امت نوح (ع) از آنِ پرهيزكاران، خواهد بود:<قيلَ يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ عَلَيْكَ وَ عَلى‏ أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَكَ وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنَّا عَذابٌ أَليمٌ*تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقينَ> (هود: 48-49).

نحوۀ استخلاف صالحان در قوم هود؛ دقيقاً همانند استخلاف در قوم نوح (ع) است. ايشان نيز قومش را دعوت به بندگي خدا مي‌‌كند و سپس به آنان هشدار مي‌‌دهد كه در غير اين صورت، منتظر عذاب روز بزرگ، يعني عذاب استيصال باشند: <وَ اذْكُرْ أَخا عادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقافِ وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ> (احقاف: 21) و فرمود: از اين‌كه به وسيلۀ بشري از جنس خودتان، انذار مي‌‌شويد، در شگفتيد؟ به يادآوريد كه شما جانشينان قوم هلاكت يافته نوح (ع) در زمين هستيد. پس برحذر باشيد از اين‌كه سنت عذاب، در حقّ شما نيز اجرا شود: <أَوَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى‏ رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ>(اعراف: 69) و در ادامه به آنان مي‌‌گويد:

اگر از ايمان آوردن به من، اعراض مى‏كنيد و به هيچ وجه، حاضر نيستيد، امر مرا اطاعت كنيد، ضررى به من نمى‏زنيد؛ زيرا من رسالت پروردگارم را ابلاغ كردم و حجت، بر شما تمام شده و نزول عذاب بر شما حتمى گشته و پروردگارم، قومي ديگر را جانشين شما در زمين، خواهد ساخت: <فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ إِلَيْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفُ رَبِّي قَوْماً غَيْرَكُمْ وَ لا تَضُرُّونَهُ شَيْئاً إِنَّ رَبِّي عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَفيظٌ*وَ لَمَّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّيْنا هُوداً وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَ نَجَّيْناهُمْ مِنْ عَذابٍ غَليظ> (هود:57-58).

از اين آيات دانسته مي‌‌شود كه استخلاف مؤمنان در قوم هود (ع) با نزول عذاب استيصال و هلاكت ظالمان و نجات مؤمنان از عذاب الاهي، صورت گرفته است. استخلاف صالحان، در قوم حضرت صالح (ع) و حضرت لوط (ع) و حضرت شعيب (ع) نيز دقيقاً اين چنين بوده است.

4. استخلاف در امّت موسوي (ع) و عيسوي (ع)

امّا استخلاف در قوم موسي (ع) با استخلاف در اقوام گذشته، از جهاتي، متفاوت است.

اوّلين تفاوت: از جنبه قوم «مبعوثٌ عليهم» است كه در اقوام گذشته، سخن از ارسال و بعثت رسولان، به‌سوي قومشان بود (نمل:45؛ اعراف:65 و همان، 85)؛ ولي در مورد حضرت موسي (ع) سخن از بعثت ايشان، به‌سوي قومش بني اسرائيل، مطرح نشده، بلكه در همۀ موارد، سخن از ارسال و بعثت او، به‌‌سوي قوم فرعون، يا فرعون و اشراف قوم او، مانند: هامان و قارون است كه قريب 14 مرتبه در قرآن كريم، با اين تعابير آمده است (شعراء: 10-11؛ زخرف: 46؛ غافر: 23-24؛ اعراف: 103؛ يونس: 75؛ مؤمنون: 45-46؛ هود: 96-97؛ مزمل: 15؛ طه: 24و43؛ دخان: 17-19؛ ذاريات: 38؛ عنكبوت: 39 و نازعات: 17).

از اين مطالب دانسته مي‌‌شود كه چرا قرآن كريم، تأكيد مي‌‌كند كه حضرت موسي (ع) را به‌سوي آل فرعون، مبعوث كرده بود؛ زيرا برانگيخته شدن رسول به‌سوي يك قوم، عذاب استيصال به دنبال دارد؛ چون فلسفۀ اصلي ارسال رُسل، داوري خدا در امت‌‌ها است (طباطبايى،1390: ج‏13، ص57). بدين سبب فقط آل فرعون، مشمول عذاب استيصال شدند. گويا حضرت موسي (ع) رسالت جداگانه و ويژه‌‌اي نسبت به آل فرعون داشته است كه در صورت مخالفت، عذاب آنان قطعي بوده است و آن رسالت، تحويل گرفتن بني‌‌اسرائيل، از قوم فرعون و بردن آنان، به‌سوي وطن اصلي‌‌شان، فلسطين بوده است: <قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُم‏ فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَني‏ إِسْرائيل> (اعراف: 105).

دومين تفاوت: رسولان اقوام سابق، قوم خود را به عذاب استيصال انذار مي‌‌دادند؛ ولي در آيات قرآن، حضرت موسي (ع) قوم خود را به عذاب استيصال انذار نكرده است، مگر بعد از عبور از دريا و بعد از نزول تورات: <وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ مِنْ بَعْدِ ما أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ الْأُولى‏ بَصائِرَ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُون> (قصص: 43). اين آيه، حكمت نزول تورات را اين چنين بيان مي‌‌كند:

ما اين كتاب را به موسي (ع) داديم، پس از وقوع عذاب استيصال و انقراض اقوام گذشته؛ چون حكمت اقتضا مي‌‌كرد كه قصص انذار بشر، از عذاب استيصال را تجديد كنيم. پس اين كتاب را به موسى (ع) داديم‏ (ر.ك: طباطبايى،1390: ج‏16، ص49).

از اين‌‌رو، از او خواسته مي‌‌شود كه قومش را به ايّام الله، يادآوري كند. قدر متيقّن ايّام الله، روزهايي است كه عذاب استيصال، براي ستمكاران نازل مي‌‌شود و صالحان، به استخلاف در زمين مي‌‌رسند (ر.ك: بيضاوي، 1418: ج3، ص193؛ طبرسي، 1372: ج‏6، ص: 467 و فخر رازى،1420: ج19،ص65) <وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى‏ بِآياتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ> (ابراهيم: 5). از اين‌‌رو، در ادامه آيات، حضرت موسي‌‌ (ع)، عذاب استيصال اقوام گذشته را به بني‌‌اسرائيل، يادآوري مي‌‌كند: <وَ قالَ مُوسى‏ إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَميعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ*أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَبَؤُا الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذينَ مِنْ بَعْدِهِمْ لا يَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللَّهُ> (ابراهيم: 8و9).

سومين تفاوت: فاسقان و منافقان اقوام رسولان سابق، همانند كفار و مشركان، دچار عذاب استيصال مي‌‌شدند؛ ولي در مورد حضرت موسي (ع) فقط آل فرعون، دچار غرق و هلاكت شدند؛ ولي قوم بني‌‌اسرائيل، همگي اعمّ از مؤمنان، فاسقان و منافقان نجات يافتند.

چهارمين تفاوت: در اقوام پيشين، فقط صالحان، به استخلاف در زمين و وراثت آن، دست يافتند؛ ولي در مورد حضرت موسي (ع) قوم بني‌‌اسرائيل اعمّ از صالحان و غير صالحان، به استخلاف و وراثت در زمين دست يافتند.

امّا علّت اين‌كه سنت عذاب استيصال ظالمان و استخلاف صالحان، در قوم بني‌‌اسرائيل، اتفاق نيفتاده، اين است كه سنتي الاهي كه بر سنت عذاب استيصال، مقدم است، مانع جريان آن شده و آن عبارت است از سنّت اجل محتوم داشتن امت‌‌ها. بدين دليل، خداي سبحان، در سورۀ هود، پس از بيان هلاكت و استيصال اقوام گذشته، از جمله هلاكت قوم فرعون، در تبيين چرايي عدم قضاوت الاهي و نزول عذاب در امت موسي (ع) مي‌‌فرمايد: <وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَاخْتُلِفَ فيهِ وَ لَوْ لا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَفي‏ شَكٍّ مِنْهُ مُريبٍ> (هود:110). سنت خدا اين است كه در دنيا، در اختلاف ميان امت‌‌ها، بايد قضاوت و داوري الاهي، صورت پذيرد و اين قضاوت، همان نزول عذاب استيصال، براي هلاكت ظالمان و وراثت صالحان بر زمين است؛ امّا خداي سبحان، سنّتي دارد كه بر اين سنّت، حكومت دارد و بر آن مقدّم است و آن اين است مادامي كه اجل يك امت، فرا نرسد، قضاوت الاهي، صورت نمي‌‌پذيرد: <وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلاَّ وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ*ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما يَسْتَأْخِرُونَ> (حجر: 4). به همين سبب، هنوز در قوم بني‌‌اسرائيل، سنت عذاب استيصال و استخلاف صالحان، رخ نداده است.

شايد به همين دليل باشد كه قرآن كريم، تأكيد و تصريح مي‌‌كند كه ما در زبور و تورات نوشتيم: «صالحان، وارث زمين خواهند شد»: <وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُون> (انبياء: 105). وجهش اين است كه در زمان حضرت موسي (ع) و داود (ع) و به طور كلّي انبياي بني‌‌اسرائيل، اين وعدۀ الاهي، محقّق نشده و وعدۀ وراثت صالحان بر زمين، به آيندۀ پس از ايشان مربوط است؛ با اين‌كه ايشان، به حكومت رسيدند و قومشان نيز اعمّ از صالح و غير صالح، به استخلاف و وراثت زمين دست يافتند؛ ولي وراثت و استخلاف صالحان، از آن زمان تاكنون رخ نداده است و اگر استخلاف صالحان، در زمان ايشان، رخ داده بود كه تحصيل حاصل بود و ديگر بيان اين وعدۀ الاهي در قرآن كريم، معنا نداشت و ثانياً، از عبارات كتاب عهدين، خصوصاً موارد متعدد از كتاب زبور، اين سخن تأييد مي‌‌شود كه اين وعده، به عذاب استيصال شريران و وراثت صالحان، در آخرالزمان مربوط است:

خداوند، انصاف را، دوست مي‏دارد و مقدّسان خود را، ترك نخواهد فرمود، ايشان، محفوظ خواهند بود تا ابدالآباد و امّا نسل شرير ريشه‌كن خواهد شد * صالحان، وارث زمين، خواهند بود و در آن تا به ابد، سكونت خواهند نمود (عهدين،مزمور37: 20-29).

اين آيات تصريح دارد بر اين‌كه وراثت صالحان با نابودي و ريشه‌‌كن شدن جميع خطاكاران و نسل آن‌ها، همراه خواهد بود و پس از آن فقط صالحان تا قيامت در زمين، سكونت خواهند داشت و اين وعدۀ الاهي تاكنون، روي نداده است (ر.ك: عهدين، امثال سليمان10: 24-30؛ اشعياء13: 8-14؛ صَفَنيا1: 2-18؛ مَلاكي4: 1-3 و سموئيل2: 7-10).

همچنين استخلاف صالحان، در امت عيسي (ع) رخ نداده است. از آيات قرآن و انجيل، دانسته مي‌‌شود كه عذاب استيصال امت عيسي (ع) تا زمان بازگشت عيسي (ع) و هنگام ظهور حضرت مهدي (عج)، به تأخير انداخته شده است (انجيل متّي24: 2-43 و انجيل لوقا 17: 20-36). در قرآن كريم نيز، در دو مورد، پس از بيان داستان حضرت عيسي (ع) و اختلاف ميان امت او، خبر از عذاب كفار امت عيسي‌‌ (ع) در روز عظيمي، در آينده مي‌‌دهد كه با توجه به موارد مشابه، در مورد عذاب استيصال است: <فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ فَوَيْلٌ لِلَّذينَ ظَلَمُوا مِنْ عَذابِ يَوْمٍ أَليمٍ> (زخرف: 65)؛ <فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ فَوَيْلٌ لِلَّذينَ كَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ يَوْمٍ عَظيم> (مريم: 37). در مورد روز عذاب استيصال، در تمام اقوام گذشته و حتّي در امت خاتم نيز، مشابه اين تعابير آمده است. در مورد عذاب استيصال قوم نوح، قوم عاد و امت خاتم، اين تعبير آمده است: <إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظيم> (اعراف: 59؛ شعراء: 135؛ احقاف: 21 و يونس: 15). همچنين در تعبير ديگري، در مورد قوم نوح (ع) آمده است: <أَنْ لا تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ أَليمٍ> (هود: 26). در مورد عذاب استيصال، در قوم ثمود آمده است: <وَلا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابُ يَوْمٍ عَظيمٍ> (شعراء: 156). همچنين در مورد عذاب استيصال قوم شعيب آمده: <فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ كانَ عَذابَ يَوْمٍ عَظيم> (شعراء: 189). در آيات ديگر نيز، خداي سبحان، به حضرت عيسي (ع) عذاب كفار امتش را در دنيا وعده داده است: <إِذْ قالَ اللَّهُ يا عيسى‏ إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا ... فَأَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَديداً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرينَ> (آل‌‌عمران: 55-56).

بنابراين، وعدۀ نزول عذاب استيصال و وعدۀ استخلاف صالحان در زمين، در امت يهود و مسيحيت، در آخرالزمان، با نزول عيسي (ع) و ظهور حضرت مهدي (عج) و محوريّت ايشان خواهد بود. به عبارت ديگر، اين دو امت، وعدۀ استخلاف به‌طور مستقل ندارند، بلكه وعدۀ استخلاف صالحان در سرتاسر زمين از آنِ دين حق، يعني اسلام خواهد بود، كه در هر دو دين مذكور، وعدۀ آن داده شده است و مسيحيان و يهوديان صالحي كه اسلام بياورند و براساس بشارت انجيل و تورات به نبيّ خاتم (ص) ملتزم بشوند، اين وعدۀ الاهي، شامل حال آنان نيز خواهد شد.

5. استخلاف صالحان در امت محمّدي (ص)

در امت خاتم نيز مانند امت‌هاي پيشين، دقيقاً به شكل واحدي، رسول اسلام، حضرت محمّد (ص)، ابتدا امتش را به توحيد و بندگي خداي واحد دعوت و سپس تأكيد مي‌‌كند كه در صورت استغفار و توبه، خداوند تا مدّت معيّن، به آنان، بهر‌‌مندي از نعمات دنيوي را فرصت خواهد داد. در غير اين صورت، خطر عذاب روز بزرگ، يعني عذاب استيصال، آنان را تهديد مي‌‌كند: <الر كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ خَبيرٍ*أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنَّني‏ لَكُمْ مِنْهُ نَذيرٌ وَ بَشيرٌ*وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُمْ مَتاعاً حَسَناً إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى وَ يُؤْتِ كُلَّ ذي فَضْلٍ فَضْلَهُ وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ كَبيرٍ>(هود: 1-3). بخش آخر آيه كه از عذابِ روزِ بزرگ خبر مي‌‌دهد، چنان‌كه گذشت اين تعبير در سراسر قرآن، در مورد عذاب استيصال امت‌هاي پيشين آمده است؛ لذا با توجه به موارد استعمال اين تعبير در قرآن و نيز يكساني رسالت رسولان الاهي، اين عبارت، انذار امت خاتم، به عذاب استيصال است كه برخي به اشتباه آن را در مورد قيامت پنداشته‌‌اند (ر.ك: طبرسى،1372: ج‏5، ص215؛ مكارم شيرازى، 1371: ج‏9، ص11؛ بيضاوى، 1418: ج‏3، ص127 و فخر رازى، 1420: ج‏17، ص317).

از خود آيه نيز، دنيوي بودن عذاب، قابل اثبات است؛ زيرا ميان بهره‌‌مندي از حيات دنيا تا مدّت معيّن، با عذاب روز بزرگ، تقابل برقرار شده است؛ يعني امت خاتم، در صورت بندگي خداوند، از حيات نيكويي، تا زمان معيّن، برخوردار خواهند شد و در غير اين صورت، عذاب استيصال، نازل شده و قبل از فرا رسيدن زمان معيّن، به حيات آنان خاتمه مي‌‌دهد. در اين صورت، ميان اين وعده و وعيد، تناسب بيش‌تري خواهد بود؛ زيرا در بخش اوّل، شرط، عبارت است از بندگي خدا، جزاي آن، استمرار حيات دنيوي است. در بخش دوم، شرط، رويگرداني از بندگي خدا است، جزاي آن، اتمام حيات دنيوي است با نزول عذاب استيصال.

از اين‌‌رو، خداي سبحان، منحرفان امّت محمّدي را خطاب قرار داده است:

آيا منتظر ديدن سنّت پيشينيان يعني سنت عذاب استيصال هستيد تا ايمان بياوريد و عمل صالح انجام دهيد؟ پس بدانيد كه سنّت‌‌هاي الاهي تغيير ناپذيرند و در اين سنن، هيچ‌گونه تبعيض و استثنايي راه پيدا نمي‌‌كند: <فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ سُنَّتَ الْأَوَّلينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْديلاً> (فاطر: 43).

پس ستمگران اين امت نيز، بايد منتظر عذاب استيصال باشند و تقاضاي تأخير عذاب، از آنان پذيرفته نيست؛ زيرا با بيانات قرآني و با بيان سرگذشت هلاكت امت‌هاي پيشين، اتمام حجّت كافي، صورت گرفته است:

<وَ أَنْذِرِ النَّاسَ يَوْمَ يَأْتيهِمُ الْعَذابُ فَيَقُولُ الَّذينَ ظَلَمُوا رَبَّنا أَخِّرْنا إِلى‏ أَجَلٍ قَريبٍ نُجِبْ دَعْوَتَكَ وَ نَتَّبِعِ الرُّسُلَ أَ وَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ ما لَكُمْ مِنْ زَوالٍ*وَ سَكَنْتُمْ في‏ مَساكِنِ الَّذينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنا بِهِمْ وَ ضَرَبْنا لَكُمُ الْأَمْثالَ> (ابراهيم: 44-45). علامه طباطبايي در تفسير آيه مي‌‌فرمايد:

جمله <وَ أَنْذِرِ النَّاسَ يَوْمَ يَأْتِيهِمُ الْعَذابُ>؛ انذار مردم به عذاب استيصال است كه نسل ستمكاران را قطع مى‏كند. در تفسير سوره يونس و غير آن اين معنا گذشت كه خداى تعالى در امت‌‌هاى گذشته و حتى در امت محمدى اين قضا را رانده است كه در صورت ارتكاب كفر و ستم، دچار انقراضشان مى‏كند و اين مطلب را بارها در كلام مجيدش تكرار نموده است و روزى كه چنين عذاب‌‌هايى بيايد، روزي است كه زمين را از آلودگى و پليدى شرك و ظلم پاك مى‏كند و ديگر به غير از خدا كسى در روى زمين، عبادت نمى‏شود؛ زيرا دعوت، دعوت عمومى است و مقصود از امت هم تمامى ساكنين عالمند و وقتى به وسيله عذاب انقراض، شرك ريشه كن شود، ديگر جز مؤمنين كسى باقى نمى‏ماند، آن وقت است كه دين هر چه باشد، خالص براى خدا مى‏شود هم چنان كه فرموده: <وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُون> (انبياء: 105؛ طباطبايى،1390: ج‏12، ص83 ).

از اين سخنان كه برگرفته از آيات قرآني است، استفاده مي‌‌شود كه مراد از امت محمّدي (ص) كه مخاطب انذار و بشارت ايشان هستند، همۀ ساكنان كره زمين هستند؛ زيرا دعوت ايشان جهاني است، پس مخاطب انذار نيز تمامي منحرفان زمين اعمّ از كفّار، مشركان، منافقان و گنهكاران خواهد بود و مخاطب بشارت، اهل ايمان و تقوا در سرتاسر زمين.

نكتۀ دوم اين است كه استخلاف صالحان، در امت محمّدي (ص) نيز مانند امت‌هاي پيشين با نزول عذاب استيصال، خواهد بود و رويّه الاهي، مانند گذشته يكسان خواهد بود. لذا خداوند متعال در آيات سوره يونس مي‌‌فرمايد:

ما امت‌‌هاي قبل از شما را هنگامي كه ظلم كردند، هلاك كرديم. اي پيامبر! اين چنين، قوم مجرم را در آينده، مجازات خواهيم كرد. سپس شما امت خاتم را پس از آنان، جانشين امت‌‌هاي منقرض شده قرار داديم تا رفتار شما را به دقّت، به نظاره بنشينيم تا در صورت ظلم شما را نيز مانند سلف خودتان هلاك كنيم: <وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ وَ ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا كَذلِكَ نَجْزِي الْقَوْمَ الْمُجْرِمينَ*ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ> (يونس: 13-14).

عبارت <كَذلِكَ نَجْزِي> به سنت الاهي اشاره دارد. به عبارت ديگر، خبر مي‌‌دهد كه در صورت وجود مقتضي همان رويّه و سيرۀ الاهي كه در گذشتگان جريان داشته است، در آيندگان نيز تكرار خواهد شد. لذا در آيه بعد رسول خدا (ص) از عذاب روز بزرگ، يعني عذاب استيصال خبر مي‌‌دهد: <إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى‏ إِلَيَّ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ> (همان: 15).

از اين آيات، مطلب بسيار مهمّي فهميده مي‌‌شود كه زماني استخلاف صالحان در يك امت جريان مي‌‌يابد كه زمين، از ظلم و فساد پُر شده باشد و چنان‌كه در امت‌هاي نخستين، اين چنين بود، در امت خاتم نيز اين چنين خواهد بود. از اين‌جا سرّ روايات نشانه‌‌هاي ظهور نيز فهميده مي‌‌شود كه چرا قاطبۀ نشانه‌‌هاي ظهور، به گناهان و مفاسد و مظالم آخرالزماني مربوط است. سرّش اين است كه براساس سنت الاهي استخلاف صالحان، با نزول عذاب استيصال و هلاكت مفسدان تحقّق مي‌‌يابد، و عذاب، زماني نازل مي‌‌شود كه زمينۀ استيصال مفسدان، فراهم شده و آن زماني است كه ظلم و معصيت در زمين، فراگير شده باشد.

در آيات سوره انعام نيز، خداي سبحان، ابتدا منحرفان امت را تهديد مي‌‌كند كه او قادر است شما را از بين ببرد و قومي ديگر را جانشين شما در زمين سازد، سپس اين تهديد را وعده‌‌اي تخلف ناپذير بيان مي‌‌كند كه وقوع آن حتمي است و شما نخواهيد توانست، مانع اين ارادۀ الاهي بشويد و به‌زودي خواهيد فهميد كه عاقبت و پايان تاريخ، از آنِ چه كساني خواهد بود: <وَ رَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ ما يَشاءُ كَما أَنْشَأَكُمْ مِنْ ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ آخَرينَ*إِنَّ ما تُوعَدُونَ لَآتٍ وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزينَ* قُلْ يا قَوْمِ اعْمَلُوا عَلى‏ مَكانَتِكُمْ إِنِّي عامِلٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدَّارِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ‏> (انعام: 133-135). اين‌كه در پايان فرمود: خدا ستمكاران را رستگار نمي‌كند، فهميده مي‌‌شود كه عاقبت دنيا از آن اهل تقوا خواهد بود، نه از آنِ ستمكاران.

در سورۀ نور بيان مي‌‌كند كه آن قوم جايگزين و جانشين، كه پايان تاريخ از آنِ آنان خواهد بود، مؤمناني از امت خاتم هستند كه اهل انجام دادن اعمال صالح باشند: <وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى‏ لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَني‏ لا يُشْرِكُونَ بي‏ شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون‏> (نور: 55).

از تدبّر در اين آيه، نكات مهمّي، در مورد زواياي مختلف استخلاف صالحان و مؤلّفه‌‌هاي جامعۀ موعود، به دست مي‌‌آيد:

1. وعدۀ استخلاف، به مؤمناني منحصر است كه اهل انجام دادن عمل صالح باشند. لذا كافران، مشركان، منافقان و مؤمناني كه اهل فسق و فجور باشند، مشمول اين وعدۀ الاهي نيستند (ر.ك: طباطبايى،1390: ج‏15، ص151). از اين‌جا تفاوت استخلاف و وراثت، در امت محمّدي (ص) با قوم موسوي (ع)، روشن مي‌‌شود؛ زيرا استخلاف در بني‌‌اسرائيل، مؤمن، منافق، كافر و مشرك، همگي را شامل شد؛ ولي استخلاف در امت خاتم، فقط شامل صالحان، خواهد بود. لذا سخن برخي مفسّران كه گفته‌‌اند مراد از جانشينان گذشته، بني‌‌اسرائيل است، مردود است (ر.ك: بيضاوى، 1418: ج‏4، ص113). از اين‌رو مراد از جانشينان قبلي، صالحان در امت‌هاي پيشين، يعني امت نوح، هود، صالح، شعيب و لوط (ع) و امثال آنان است.

2. مخاطب وعدۀ الاهي همۀ صالحان امت محمّدي (ص) در طول تاريخ هستند؛ يعني مومناني كه اهل انجام دادن اعمال صالح و با تقوا باشند، مشمول اين وعدۀ الاهي هستند و اگر فردي از آنان از دنيا رفته باشد، به دنيا رجعت خواهد كرد و استخلاف صالحان را درك مي‌كند. لذا آيه، نصّ در رجعت صالحان است و عترت طاهره نيز بر تفسير اين آيه بر رجعت، اجماع دارند (ر.ك: شيخ حر عاملى، 1362: ص74).

3. مراد از مؤمنان صالح كه به آنان وعدۀ استخلاف داده شده، شيعيان و پيروان واقعي اهل بيت (ع) است؛ زيرا مهم‌ترين رسالت رسول خاتم (ص)، ولايت ايشان است: <يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَه‏> (مائده: 67). پس مهم‌ترين ركن ايمان و دين نيز، ايمان به آنان است؛ چنان‌كه اين معنا از آيه دانسته مي‌‌شود؛ زيرا آيه مذكور، استقرار دين مؤمنان را وعده داده است؛ ديني كه مرضيّ خداي سبحان است و خداي تعالي در آيه غدير، خبر داده است كه ديني مرضيّ اوست كه با نعمت ولايت امامان معصوم (ع) كامل شده باشد (ر.ك: سيوطي، 1404: ج‏2، ص259 و حويزي، 1415: ج‏1، ص588)؛ <الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي‏ وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً> (مائده: 3).

4. اصل وعدۀ استخلاف، به امت خاتم منحصر نيست، بلكه داراي پيشينه و سابقۀ طولاني، در امت‌هاي گذشته است. لذا استخلاف صالحان، سنّت جاري در طول تاريخ است. از اين‌‌رو، خداي سبحان، به جهت ترسيم آينده جهان، امت خاتم را به مشاهدۀ تاريخ و سنت‌‌هاي جاري آن دعوت مي‌‌كند.

5. استخلاف در امت خاتم، با استخلاف در امت‌هاي نخستين مشابه است و لذا هم در اصل استخلاف و هم در سنت‌‌هاي مرتبط با آن، يكسان هستند. بر اين اساس، استخلاف در امت خاتم نيز مانند امت‌هاي پيشين با نزول عذاب استيصال، محقّق خواهد شد و اين همانندي، در سنت‌‌هاي مرتبط با استيصال كفار و استخلاف صالحان نيز وجود دارد؛ با اين تفاوت كه با توجه به روايات اسلامي و كتاب عهدين، وعدۀ استخلاف نهايي در آخرالزمان، از نظر كيفيت و ويژگي‌‌هاي عصر ظهور، به مراتب از گذشته فراتر خواهد بود.

6. مراد از استخلاف در اين آيه، جانشيني حجج الاهي از خداي سبحان نيست؛ زيرا در هيچ جاي قرآن، از آنان به <الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ> تعبير نشده است، بلكه هر جا اين تعبير آمده (كه به بيش از پنجاه بار مي‌‌رسد) به افراد امت‌هاي پيشين مربوط است، نه رسولان و خلفاي الاهي در زمين (ر.ك: طباطبايى، 1390: ج‏15، ص154).

7. سه وعده و نويد الاهي در اين آيه، به صالحان، داده شده است: 1. وعدۀ استخلاف در زمين و تسلّط بر عالم طبيعت و امكانات مادّي آن؛ 2. وعدۀ تمكين و استقرار كامل دين در جامعه موعود؛ 3. وعدۀ تبديل خوف صالحان به امنيّت و آرامش.

نتيجه‌‌گيري

بر اساس يافته‌‌هاي اين پژوهش، چهار نوع استخلاف و جانشيني در قرآن مجيد، تبيين شده است كه تاكنون به اين گونه‌‌ها و تفاوت‌‌هاي آن‌ها توجه كافي نشده و در نتيجه اين امر، موجب برداشت‌هاي نادرست از آيات قرآني گشته است و مهدويت اصيل و فرايند برپايي جامعۀ آرماني صالحان در عصر ظهور، ناقص معرفي شده و رسالت ويژه رسول خاتم و رسولان الاهي ابتر عنوان شده است؛ چون مهم‌ترين تفاوت رسولان با انبياي الاهي، همانا داوري خداي تعالي، در امت رسولان در دنيا است؛ بدين معنا كه خداي سبحان بر اساس عدالتش، با فرا رسيدن اجل مجرمان امت، عذاب استيصالش را بر آنان، نازل مي‌كند تا بزرگ‌ترين موانع، جانشيني صالحان برداشته شود، لذا در عصر ظهور آخرين خليفۀ خدا، حضرت مهدي و نزول حضرت عيسي، در سه امت محمّدي، موسوي و عيسوي، همانند امت رسولان نخستين، عذاب الاهي بر مجرمان، نازل و صالحان نجات يافته از عذاب، جانشين و جايگزين آنان در زمين شده و همۀ دارايي‌‌ها و امكانات مادّي آنان به صالحان، منتقل مي‌‌شود و آنان وارث زمين و تمام مواهب آن مي‌‌گردند. اهميت اين موضوع، در اين است كه مهمترين شيوۀ خداوند در سوق دادن بشر به رعايت دستورهاي خداوند، ابلاغ همين داوري خدا در دنيا است كه مهم‌ترين ضمانت اجراي دين توسط مردم است. از اين‌‌رو، يكي از امتيازات اين پژوهش، احياي نقش انذاري مهدويت است كه متاسفانه، به فراموشي سپرده شده و موجب محجوريت مهم‌ترين رسالت قرآن كريم گشته است. امتياز ديگر، اين است كه اكثر قريب به اتفاق دانشمندان، استخلاف صالحان را به معناي جانشيني حاكمان صالح به‌جاي حاكمان ستمگر معنا كرده‌‌اند و طبق اين نظر، افراد غير صالح نيز در زمين خواهند بود؛ ولي جلو فساد آنان گرفته مي‌‌شود. در صورتي كه بر اساس يافته‌‌هاي اين پژوهش، استخلاف صالحان، به معناي حكومت صالحان و جايگزيني آنان به‌جاي حاكمان ستمگر نيست؛ بلكه به اين معنا است كه كلّ ستمگران و مجرمان عالم، با نزول عذاب الاهي و قتل توسط ياران موعود، ريشه‌‌كن مي‌‌شوند و فقط صالحان از هلاكت نجات مي‌يابند و جانشين ستمگران در زمين مي‌‌گردند و در سرتاسر زمين جز افراد صالح و با تقوا، احدي نخواهد بود؛ چنان‌كه در امت رسولان الاهي، مانند نوح، هود، صالح، شعيب، لوط (ع) اين چنين بوده است: <وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ> شايان ذكر است، آيات فراواني از قرآن كريم و كتاب عهدين، بر اين مدّعا و زواياي مختلف آن، دلالت دارند كه مجال ارائۀ آنان، در اين پژوهش نيست و اين نكته در مقاله «بررسي وراثت صالحان و استيصال طالحان در امت خاتم از منظر قرآن و عهدين» (مويدي، 1402)؛ مورد بررسي تطبيقي قرار گرفته است. همچنين برخي از دلايل در مقاله «بررسي وقوع عذاب استيصال در امت رسول خاتم و سنجش رابطه آن با استخلاف صالحان از منظر قرآن كريم» كه به زودي منتشر مي‌‌شود و در آن، ادلّۀ مخالفان وقوع عذاب استيصال در امت خاتم، مورد بررسي قرار گرفته و به آن‌ها پاسخ داده شده است.



منابع

قرآن كريم.

كتاب عهدين.

1. ابن بابويه، محمد بن على (1395ق). كمال الدين و تمام النعمة، تهران، اسلاميه‏.

2. _______________________ (1378ق). عيون أخبار الرضا (ع)، تهران، نشر جهان‏.

3. ابن سيده، على بن اسماعيل (1421ق). المحكم و المحيط الأعظم، بيروت، دار الكتب العلمية.

4. ابن فارس، احمد بن فارس (1404ق). معجم مقاييس اللغه، قم، مكتب الاعلام الاسلامي‏.

5. ابن مشهدى، محمد بن جعفر (1419ق). المزار الكبير، قم، دفتر انتشارات اسلامى‏.

6. ابن منظور، محمد بن مكرم (1414ق). لسان العرب، بيروت، دار صادر.

7. بيضاوى، عبدالله بن عمر (1418ق). أنوار التنزيل و أسرار التأويل(تفسير البيضاوى)، بيروت، دار إحياء التراث العربي.

8. حويزى، عبدعلى بن جمعه (1415ق). تفسير نور الثقلين، قم، اسماعيليان.

9. دژآباد، حامد (تابستان1391) «بررسي ادلّۀ اهل سنت دربارۀ آيه استخلاف و ارتباط آن با عصر ظهور»، مجله مشرق موعود، شماره 22، ص53-90.

10. راغب اصفهانى، حسين بن محمد (1412ق). مفردات ألفاظ القرآن، بيروت، دار الشامية.

11. ساروخانى، سعيده (1392). رساله «سنت استخلاف اقوام در قرآن»، قم، مركز اطلاعات و مدارك اسلامي، دانشكده اصول دين.

12. سبزوارى، محمد (1419ق). ارشاد الاذهان الى تفسير القرآن، بيروت، دار التعارف للمطبوعات‏.

13. سيوطى، عبدالرحمن بن ابى‏بكر (1404ق). الدر المنثور فى التفسير بالماثور، قم، كتابخانه عمومى حضرت آيت‌الله العظمى مرعشى نجفى.

14. شيخ حر عاملى، محمد بن حسن (1362). الإيقاظ من الهجعة بالبرهان على الرجعة، تهران، نويد.

15. طباطبايى، محمدحسين (1390ق). الميزان في تفسير القرآن، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات.

16. طبرسى، احمد بن على (1403ق). الإحتجاج على أهل اللجاج، مشهد، نشر مرتضى‏.

17. طبرسى، فضل بن حسن (1372). مجمع البيان في تفسير القرآن، تهران، ناصر خسرو.

18. طريحى، فخر الدين بن محمد (1375). مجمع البحرين، تهران، مرتضوي‏.

19. عسكرى، حسن بن عبدالله (1400ق). الفروق في اللغة، بيروت، دار الافاق الجديدة.

20. فخر رازى، محمد بن عمر (1420ق). التفسير الكبير (مفاتيح الغيب)، بيروت، دار إحياء التراث العربي.

21. فياضي پور، سعيده و ديگران (زمستان1399). «كاركرد سنت استبدال و استخلاف و نقش آن در موعود باوري»، مجله مشرق موعود، شماره14، ص121-146.

22. فيض كاشانى، محمد بن شاه مرتضى (1415ق). تفسير الصافي‏، تهران، مكتبة الصدر.

23. كلينى، محمد بن يعقوب (1407ق). الكافي (ط - الإسلامية)، تهران، دار الكتب الإسلامية.

24. مجلسى، محمد باقر (1403ق). بحار الأنوار، بيروت، دار إحياء التراث العربي‏.

25. مفيد، محمد بن محمد (1413ق). الأمالي، قم، كنگره شيخ مفيد.

26. مكارم شيرازى، ناصر (1371). تفسير نمونه، تهران، دار الكتب الإسلامية.

27. ملكي ملايرى، سارا (1386). رساله «استخلاف انسان از سوي خداوند در آينۀ قرآن و سنت»، دانشگاه آزاد اسلامي اراك.

28. موسوي بجنوردي، سيد محمدكاظم و همكاران (1367). دايرةالمعارف بزرگ اسلامي، تهران، مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامي.

29. مويدي، علي (پاييز و زمستان1402). «بررسي وراثت صالحان و استيصال طالحان در امت خاتم از منظر قرآن و عهدين»، مجله جامعه مهدوي، 4(2)، ص135-155.

30. مهديان فر، رضا (تابستان1396). «واپسين روزهاي تاريخ در آيه 55 سوره نور از ديدگاه مفسّران»، فصلنامه مطالعات تفسيري، شماره30، ص147-164.