مرکز مجازی مهدویت
پنج شنبه 28 تیر 1397

اضطرار به حجت


مثال: وسيله نقليه‌اي داريم كه به آخرين سيستم‌هاي موجود مجهز است و هيچ نقصي در آن وجود ندارد و تمامي اسباب آرامش و آسايش انسان در آن مورد توجه قرار گرفته. آيا چنين وسيله نقليه‌اي وارد بازار شده است؟ چگونه و در چه شرايطي حركت خود را آغاز مي‌كند؟ آيا خودش مي‌تواند رانندگي در اين جاده پر پيچ و خم را به عهده بگيرد؟ يا اينكه به يك راننده آگاه و كامل نيازمند است؟ بله وسيله نقليه احتياج به يك راننده دارد. حتي اگر فرض كنيم وسيله نقليه مجهز به مغز كامپيوتري است بازهم به كسي نياز دارد كه آن را روشن كند و يك سري اطلاعات به كامپيوتر آن بدهد وگرنه وسيله نقليه حركت نمي‌كند.
حالا نكته مهم اين است وقتي كه دين اسلام بطور كامل مي‌تواند احتياجات و نيازمندي‌هاي بشر را در هر صورت كه باشد بر طرف كند و زمينه‌هاي آسايش و آرامش و امنيت روح و جسم آنها را تأمين نمايد چگونه و در چه شرايطي دين آثار گرانقدر خود را مي‌تواند پيدا كند.
اكنون در اين تحقيق سعي مي‌شود كه به وسيله ادله عقلي و قطعي (قرآن و سنت) ثابت كرد دين اسلام احتياج به يك حجت الهي (اعم از نبي و امام) دارد تا بتواند اثر بخش باشد و آثار گرانقدر خود را پيدا كند.
فصل اول
مسأله اعتقاد به حجت الهي و اضطرار به آن از مسائل بسيار مهم اعتقادي است كه مورد قبول شيعه و سني است. در اين فصل ادله عقلي بر اضطرار وجود حجت را بيان مي‌كنيم:
مقتضاي حكمت الهي
اضطرار به حجت الهي را مي‌توان به وسيله سه مقدمه اثبات كرد:
الف. هدف از آفرينش انسان اين است كه با انجام دادن افعال اختياري، مسير تكامل خود را به سوي كمال نهايي بپيمايد، كمالي كه جز از مجراي اختيار و انتخاب بدست نمي‌آيد. به ديگر سخن، انسان براي اين آفريده شده كه با عبادت و اطاعت خداي متعال، شايستگي دريافت رحمت هايي را پيدا كند كه ويژة انسان‌هاي كامل است. 
ب. اختيار و انتخاب آگاهانه، علاوه بر قدرت بر انجام كار و فراهم شدن زمينه‌هاي بيروني، نياز به شناخت صحيح نسبت به كارهاي خوب و بد و راه‌هاي شايسته و ناشايسته دارد و در صورتي انسان مي‌تواند راه تكامل خويش را آزادانه و آگاهانه، انتخاب كند كه هم هدف و هم راه رسيدن به آن را بشناسد و از فراز و نشيب‌هاي آن آگاه باشد. 
ج. شناخت عادي و متعارف انسان‌ها كه از همكاري حس و عقل، به دست مي‌آيد هرچند نقش مهمي را در تأمين نيازمندي‌هاي زندگي ايفا مي‌كند اما براي شناخت راه كمال و سعادت حقيقي در همة ابعاد فردي و اجتماعي، مادي و معنوي، دنيوي و اخروي كافي نيست و اگر راه ديگري براي رفع اين كمبودها وجود نداشته باشد هدف الهي از آفرينش انسان تحقق نخواهد يافت. 
با توجه به مقدمات سه گانه، به اين نتيجه مي‌رسيم كه مقتضاي حكمت الهي اين است كه راه ديگري غير از حس و عقل براي شناخت مسير تكامل همه جانبه، در اختيار بشر قرار گيرد تا انسان‌ها بتوانند مستقيماً يا با وساطت فرد يا افراد ديگر از آن بهره مند شوند. در نتيجه انسان براي رسيدن به كمال نهايي، احتياج به راهنما و حجت الهي دارد.
برهان لطف
يكي از ادله عقلي كه بر ضرورت وجود حجت اقامه مي‌شود برهان لطف است.
متكلمان مسلمان در رابطه با ارتباط با خداوند متعال با بندگانش قواعدي طرح كرده‌اند و بر اساس آنها نوع و كيفيت تكليف را مشخص نموده‌اند. يكي از مهمترين آنها قاعده ي  لطف است كه از ديرباز مورد توجه متكلمان بوده و در مباحث مختلف كلامي همانند: ضرورت تكليف، بعثت انبياء، منصب امامان، عصمت پيامبران و امامان عليهم السلام و ... كاربرد دارد.
تعريف قاعده لطف
در تعريف قاعده لطف بايد به اين نكته توجه كرد كه لطف بر اساس يك تقسيم به دو قسم تقسيم مي‌شود، لطف محصل و لطف مقرب كه هر يك تعريف خاص خود را دارد.
لطف محصل ان لطفي است كه با آن مكلف، به اختيار خويش طاعت را انتخاب كرده و اگر چنين لطفي به او نشود طاعت نخواهد كرد.
علامه حلي در كشف المراد در رابطه با لطف محصل مي‌فرمايد: «وقد يكون اللطف محصلاً و هو ما يحصل عنده الطاعة من المكلف علي سبيل الاختيار» و گاهي لطف محصل است، و لطف محصل لطفي است كه با آن مكلف با اختيار خود به اطاعت دسترسي پيدا مي‌كند.
 و لطف مقرب لطفي است كه مكلف با ان به انجام واجبات نزديكتر گرديده و از ارتكاب محرمات دورتر مي‌شود و تأثيري در تمكين مكلف نسبت به قبل نداشته و در حدي نباشد كه از مكلف سلب اختيار نمايد.
علامه حلي مي‌فرمايد: «اللطف هو ما يكون المكلف معه اقرب الي فعل الطاعة و ابعد من فعل المعصية، و لم يكن له حظُّ. في التمكين و لم يبلغ حد الالجاء»  لطف چيزي است كه مكلف با آن به فعل طاعت نزديك تر و از انجام معصيت دورتر مي‌شود و براي آن در تمكين كردن مكلف بهره‌اي نبوده و او را به حد اجبار نمي‌رساند.
قاضي عبدالجبار گفته است: «ان اللطف هو كل ما يختار عنده المرء الواجب و عن القبيح، او يكون عنده اقرب الي اختيار الواجب او الي ترك القبيح»
لطف عنايتي است كه با آن انسان نزديكتر به انجام واجب و اجتناب فعل قبيح شود.
قاعده لطف و وجود حجت
خداوند حكيم انسان‌ها را بدون غرض تكليف نكرده است بلكه حصول غرضي را از تكليف آنها در نظر داشته است كه همان تكامل شخصيتي به وسيله عمل به تكليف است. اين مطلب مبتني است بر امتناع بي‌غرض بودن افعال الهي كه در جاي خود ثابت شده است. 
حال اگر خداوند متعال بداند كه انسان‌ها اطاعت را پيشه خود نكرده و به تكاليف شرعي عمل نمي‌نمايند و در نتيجه غرض از تكليف حاصل نخواهد شد مگر اين كه لطفي تحقق پذيرد. اگر در اين حال به بندگانش لطف نكند غرض خويش را نقض كرده است و اين بر خداوند حكيم محال است. بنابر اين، لطف بر خداوند عزوجل از باب تحصيل غرض واجب است.
علامه حلي مي‌فرمايد: «اللطف واجب خلافاً للاشعريه، و الدليل علي وجوبه انه يحصل غرض المكلف فيكون واجباً و الا لزم نقض الغرض.
بيان الملازمه ان المكلّف اذا علم ان المكلَّف لا يطيع الا باللطف فلو كلفه من دونه كان ناقضاً لغرضه، كمن دعا غيره الي طعام و هو يعلم انه لا يجيبه الا اذا فعل معه نوعاً من التأدب، فاذا لم يفعل الداعي ذلك النوع من التأدب كان ناقضاً لغرضه، فوجوب اللطف يستلزم تحصيل الغرض» ؛ لطف واجب است بر خلاف نظر اشاعره و دليل بر وجوب آن اين است كه به لطف هدف خداوند در خارج تحقق پيدا مي‌كند و لذا واجب است تا نقض غرض لازم نيايد. بيان اين ملازمه آن كه: تكليف كننده اگر بداند كه مكلف بدون لطف در حق او مطيع نخواهد بود و در عين حال بدون آن او را تكليف نمايد نقض غرض كرده است، همانند كسي كه شخصي را به طعامي دعوت مي‌كند و مي‌داند كه اگر نوعي ملاطفت و تأدب در حق او انجام ندهد دعوتش را اجابت نخواهد كرد، حال اگر اين داعي اين ملاطفت را انجام ندهد نقض غرض خود كرده است پس لطف مستلزم تحصيل غرض است.
پس قاعده لطف ايجاب مي‌كند كه در ميان جامعه حجتي باشد كه محور حق و باطل بوده و جامعه را از خطاي مطلق بازدارد. از همين رو است كه مي‌گوييم اجماع حجت است. قاعده لطف اقتضا مي‌كند كه رئيسي در ميان مردم باشد، رئيس كه نمي‌تواند نسبت به جامعه بي‌تفاوت باشد كه اگر همه جامعه به بيراهه رفتند آنها را هدايت نمايد و نگذارد كه امت اجتماع بر باطل كنند، زيرا اختلاف بشر هميشگي است پس بايد يك ميزان حق و باطل باشد كه لا اقل امت بر باطل اتفاق نكنند. زيرا از اميرالمؤمنين(ع) وارد شده كه فرمود: «اللهم بلي لا تخلو الارض من قائم لله بحجة اما ظاهراً مشهوداً او خائفاً مغموراً» ؛ بارخدايا! آري زمين تهي نماند از كسي كه حجت بر پاي خداست، يا پايدار و شناخته است، و يا ترسان و پنهان.
برهان علت غايي
يكي از مسائل عمومي افعال الهي كه در علم كلام مطرح مي‌شود اين است كه ايا افعال خداوندي داراي غايت و غرض است يا آنكه بدون هيچ غايت خاصي انجام مي‌پذيرد؟
متكلمين بر اين ادعا كه افعال خداوند داراي غايت و غرض است ادله متعددي اقامه كرده‌اند كه به يك استدلال آن اشاره مي‌كنيم:
فعلي كه فاقد غايت باشد عبث و لغو است و انجام فعل عبث، عقلاً قبيح مي‌باشد و از آنجا كه بر اساس اصل حسن و قبح عقلي ارتكاب كار قبيح از سوي خداوند محال است، ممكن نيست افعال او عبث باشند، در نتيجه تمام افعال الهي غايتمند و داراي غرض است.
قرآن كريم در ايات متعددي به حكيمانه بودن افعال الهي و عبث نبودن آنها تأكيد مي‌كند. براي نمونه مي‌توان به آيات زير اشاره كرد:
خداوند متعال مي‌فرمايد: «أفحسبتم انما خلقنكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون» 
آيا گمان كرده ايد شما را بيهوده آفريده ايم و به سوي ما بازگردانده نمي‌شويد؟!
«و ما خلقنا السموات الارض، و ما بينهما لعبين» 
ما آسمان‌ها و زمين و آنچه را كه در ميان اين دو است به بازي (و بي‌هدف) نيافريديم.
تبيين برهان علت غايي
حكما و فلاسفه حكمت متعاليه مي‌گويند در قوس صعود از هيولي تا وجود محض هر مرتبه عالي، غايت و ثمره براي مرتبه داني و پايين تر است و به عبارت ديگر در اجزاء قوس  صعود جزء متقدم مقدمه براي جزء متأخر است و هر جزء متأخر نيز ثمره براي جزء متقدم مي‌باشد.
مثلاً گياه در قوس نزول مقدمه است براي حيوان، حيوان مقدمه است براي وجود انسان؛ زيرا انسان اشرف از حيوان است؛ ولي در قوس صعود، انسان به  منزله ثمره و غايت براي وجود حيوان است و حيوان نيز به منزله ثمره و نتيجه براي گياه و گياه به منزله ثمره براي جماد مي‌باشد و همچنين نتيجه، علت فاعليت فاعل است و به عبارت ديگر: علت غايي مؤخر در وجود و مقدم در تصور است؛
بنابراين هرگاه در عالم خلقت انساني، نباشد خلقت حيوان و وجود او لغو است و همچنين اگر حيوان موجود نباشد گياه لغو است.
حال هر فردي از افراد انسان اگرچه در صورت با افراد ديگر از انسان‌ها شبيه بوده و همگي از افراد نوع واحد منطقي هستند ولي در واقع و نفس الامر و لذا در روايات اسلامي مي‌خوانيم كه پيامبر صلي الله عليه و آله فرموده:
«ان الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة» 
جوهر انسان به مانند طلا و نقره با يكديگر متفاوتند.
بنابراين، نسبت انسان كامل به بقيه افراد انسان به مانند نسبت انسان به افراد حيوان است و همان طوري كه در قوس صعود انسان ثمره وجود حيوان است و حيوان نيز ثمره وجود گياه، همچنين است نسبت به افراد انسان؛ زيرا انسان درختي است كه ميوه آن وجود انسان كامل است و او كسي نيست جز وجود حجت الهي و مصداق ان پيامبر صلي الله عليه و آله است و گاهي امام. و همان طور كه خلقت درخت براي ميوه دادن است همچنين خلقت افراد انسان كه ثمره آن انسان كامل است نه به عكس.
برهان امكان اشرف
خلاصه اين برهان اين است كه وجود، حيات، علم، قدرت، رحمت و ساير كمالات از مبدأ فياض به موجود اخص نمي‌رسد مگر اين كه در مرتبه سابق به موجود اشرف رسيده باشد مثلاً چراغي كه نزد ما روشن است ابتدا مكاني كه نزديك اوست از نور او استفاده مي‌نمايد و بعد مكاني كه دورتر است و همين طور تا هرجا كه نور چراغ به آنجا مي‌رسد و محال است كه نور چراغ به مكان متأخر برسد قبل از آنكه مكان متقدم را روشن نموده باشد.
ملاصدرا بر اين قاعده اين چنين استدلال مي‌كند كه اگر ممكن اخص از طرف خداوند متعال موجود شده است بايد قبل از او ممكن اشرف موجود شده باشد و الا اگر  جايز بود كه همزمان با ممكن اشرف، ممكن اخص موجود باشد لازم مي‌آيد كه دوچيز در يك مرتبه براي يك ذات از يك جهت لذاته صادر شود و حال آن كه اين امر محال است و اگر بگوييد كه جايز است كه موجود اشرف بعد از موجود اخص و به واسطه آن موجود شود لازم مي‌ايد كه معقول، اشرف از علت بوده و اقدم از علت نيز باشد كه اين امر نيز محال است. 
حال بايد بگوييم كه انسان، اشرف مخلوقات است؛ به حجت اينكه او اشرف از حيوان است؛ زيرا حيوان قوه عاقله و تكامل ندارد بر خلاف انسان و حيوان اشرف از گياه است؛ زيرا گياه حواس پنج گانه ظاهر و قواي باطني را ندارد بر خلاف حيوان كه در بر گيرنده حواس ظاهر وقواي باطني است و گياه اشرف از جماد اسد؛ زيرا گياه قدرت نمو دارد بر خلاف جماد. و به حكم قاعده اشرف محال است وجود به جماد برسد قبل از آن كه در مرتبه سابق به گياه رسيده باشد، همچنين محال است وجود به گياه برسد قبل از آنكه در مرتبه سابق به حيوان رسيده باشد و نيز محال است وجود به حيوان برسد قبل از آنكه در مرتبه سابق به انسان رسيده باشد و همچنين محال است كه وجود، حيات، علم، قدرت، جمال و جلال و ... از مبدأ فياض به افراد انسان برسد قبل از آنكه اين كمالات به انسان كاملي كه حجت خداوند بر زمين است رسيده باشد.
بنابراين قاعده تا مادامي كه فردي از افراد بشر در خارج موجود است بايد فردي به نام انسان كامل و حجت خداوند در كنار بشر روي زمين باشد تا زمين خالي از حجت نگردد.
دليل استقراء تام
با استقرايي كه در وضعيت امت‌ها انجام مي‌دهيم پي مي‌بريم كه هيچ برهه‌اي از زمان نبوده مگر اينكه شخصي به عنوان حافظ شريعت و حجت خدا در روي زمين بوده است.
يعقوبي در تاريخ خود مي‌نويسد: آدم(ع) هنگام وفاتش بر شيث وصيت نمود و همچنين شيث بر فرزندش وصيت كرد كه جانشين او در ميان اولادش باشد و آنها را به تقواي الهي و حسن عبادت امر نمايد و از معاشرت با قابيل لعين و اولاد او اجتناب كند. 
ابن كثير در كتاب الكامل في التاريخ از ابن عباس نقل مي‌كند: حضرت آدم(ع) هنگام وفاتش بر شيث وصيت نمود او نيز بر انوش وصيت نمود و انوش بر فرزندش قينان و قينان نيز بر فرزندش مهلائيل و مهلائيل بر فرزندش يرد و يرد بر فرزندش ادريس عليهم السلام. 
و نيز مي‌نويسد: ادريس بر فرزندش متوشلخ وصيت نمود و متوشلخ بر فرزندش لمك و لمك بر فرزندش نوح و نوح بر فرزندش سام وصيت كرد. 
يعقوبي نيز در تاريخ خود مي‌نويسد: حضرت ابراهيم(ع) هنگامي كه قصد سفر به مكه را نمود به فرزندش اسماعيل وصيت نمود كه در جوار بيت الله الحرام اقامت نموده و مناسك حج را بر مردم اقامه نمايد. 
و نيز مي‌نويسد: هنگامي كه وقت وفات اسماعيل(ع) رسيد به برادرش اسحاق وصيت نمود و او نيز به فرزندش يعقوب وصيت كرد و هنگامي كه وقت وفات موسي بن عمران عليه السلام رسيد خداوند بر او وحي نمود كه يوشع بن نون را به عنوان وصي و جانشين بعد از خود معين نمايد. 
آنچه ذكر شد گزيده‌اي از وصيت در امت‌هاي پيشين است و با استقراء تام در كتب تاريخ و حديث به اين نتيجه مي‌رسيم كه زمين هيچ گاه از وصي و حجت خدا خالي نبوده است و از ان به نياز و اضطرار به حجت الهي پي مي‌بريم؛ لذا در احاديث اسلامي مي‌خوانيم: «لا تخلو الارض من قائم لله، اماظاهرا مشهودا و اما خائفاً مغموراً»؛ هيچ گاه زمين خالي از حجتي كه قائم است نمي‌باشد خواه ظاهر و مشهور باشد و يا خائف و پنهان. 
و نيز از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود: «لو لم يبق في الارض الا اثنان لكان احدهما الحجة»؛ اگر بر روي زمين بيش از دو نفر باقي نماند يكي از آن دو امام خواهد بود.
اهل سنت و كساني كه منكر وجود چنين امامي در عصر حاضر هستند در مقابل اين سؤال قرار مي‌گيرند: كه چرا انسان در اين زمان بايد از فيض حجت خدا محروم باشد در حالي كه انسان‌هاي كنوني از پيشينيان كمتر نيستند، به عبارت ديگر: وجود حجت خدا در روي زمين فيضي است كه در ميان امت‌هاي پيشين بوده است پس چرا در ميان اين امت نباشد؟ آيا انسان‌هاي عصر حاضر لياقت ندارند؟ يا خداوند لطفش را قطع نموده است؟!
تثبيت توحيد
هدف از آفرينش انسان آشنايي او با مبدأ و معاد است و انسان فاقد معرفت، يك انسان ناقصي است كه در حد حيوان توقف نموده است. موجودات ديگر جهان مانند نبات و حيوان در پرتو غرايز، به كمال خود مي‌رسند ولي انسان با اينكه با دو قوه نيرومند به نام فطرت و عقل مجهز است، نمي‌تواند از اين دو ابزار به كمال مطلوب برسد و گواه آن تاريخ طولاني بشر است كه پيوسته در منجلاب انحراف از توحيد و معرفت حق، دست و پا زده. 
روي اين اساس لازم است در هر عصر و زماني كه بشر قابليت دعوت الهي را داشته است حجتي بر روي زمين باشد تا آنان را به كمال انساني آشنا سازد در غير اين صورت هدف آفرينش جامه عمل نپوشيده و انسان به كمال خود نرسيده است. 
فصل دوم: اضطرار به وجود حجت از منظر قرآن
قرآن نيز كه كتاب هدايت ما مسلمانان است به مسئله رهبري جامعه و اضطرار به وجود راهنما اشاره كرده. حال در اينجا به ادله قرآني اشاره مي‌كنيم.
سوره رعد/آيه 7
«و يقول الذين كفروا لولآ انزل عليه  آية من ربه انما انت منذر و لكل قوم هاد»؛ كساني كه كافر شدند مي‌گويند: «چرا آيه (و معجزه اي) از پروردگار بر او نازل نشده؟!» تو فقط بيم دهنده اي؛ و براي هر گروهي هدايت كننده‌اي است؛ ( و اين‌ها همه بهانه است، نه براي جستجوي حقيقت).
از صريح آيه فوق استفاده مي‌شود كه به طور عموم براي هر قومي هدايت كننده‌اي است به حق و حقيقت كه در هر زماني بايد وجود داشته باشد اين حقيقت با آيات و روايات  معتبر و براهين عقلي  سازگاري دارد؛ زيرا مقتضاي ربوبيت الهي اين است كه خداوند متعال در هر عصر و زماني براي مردم حجتي قرار دهد تا آنان را به حق، غايت و هدف از خلقت هدايت و رهنمون سازد.  
خداوند در قرآن مي‌فرمايد: «الذي خلق فسوي* والذي قدر فهدي» ؛ همان خداوندي كه افراد و منظم كرد و همان كه اندازه گيري كرد و هدايت نمود.
اين سنت در نوع انسان نيز جاري است؛ به اين معنا كه خداوند مردم را خلق نمود و هرچيزي را در جاي خود قرار داد و تقدير نمود كه آنان را به كمالشان راهنمايي كند. و به طور حتم اين هدف را از راه اسباب طبيعي كه همان وجود هاديان معصوم است دنبال مي‌كند.
هادي در اصطلاح قرآن
آيه ذكر شده دلالت دارد بر اين كه زمين هيچ گاه از هادي به حق خالي نمي‌گردد، خواه نبي باشد يا غير نبي. حال ببينيم كه هادي بالاصاله در اصطلاح قرآن كيست؟
با مراجعه به آيات ديگر پي مي‌بريم كه امر هدايت بالاصاله از آن خداوند است، آنگاه خداوند به هر كسي كه اراده كند با ايجاد قابليت، امر هدايت را به او افاضه ميكند.
«قل هل من شركأئكم من يهدي الي الحق قل الله يهدي للحق...» ؛ بگو: آيا هيچ يك از معبودهاي شما، به سوي حق هدايت مي‌كند؟! بگو: تنها خدا به حق هدايت مي‌كند...
از اين آيه به طور صريح استفاده مي‌شود كه امر هدايت منحصر به خداوند است؛ زيرا ربوبيت از آن خداوند است و لذا هر كسي كه قرار است به اين مقام برسد، از جانب خداوند منصوب مي‌شود.
بررسي روايات
با مراجعه به رواياتي كه مربوط به آيه مورد بحث است پي مي‌بريم كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و اهل بيت او، آيه را بر ضرورت وجود امام معصوم در هر زمان منطبق ساخته‌اند اينك به برخي از روايات اشاره مي‌كنيم:
الف. طبري در تفسير خود در ذيل آيه مورد بحث مي‌گويد: «عن ابن عباس، قال لما نزلت «انما انت منذر و لكل قوم هاد» وضع صلي الله عليه و سلم يده علي صدره فقال انا المنذر و لكل قوم هاد و او ما بيده الي منكب علي فقال: انت الهادي يا علي، بك يهتدي المهتدون بعدي» ؛ ابن عباس گفت: آنگاه كه آيه «انما انت منذر و لكل قوم هاد» نازل شد پيامبر صلي الله عليه و آله دست خود را بر سينه خود گذاشت و فرمود: انا المنذر و لكل قوم هاد. آنگاه اشاره به شانه علي عليه السلام نمود و فرمود: تنها توسط تو است كه هدايت شوندگان بعد از من هدايت مي‌گردند.
ب. عن الفضيل، قال: سألت اباعبدالله(ع)عن قول الله عزوجل و لكل قوم هاد فقال كل امام هاد للقرن الذي هو فيهم. 
از امام صادق(ع) در مورد آيه مورد بحث سؤال نمودم حضرت فرمود: هر امامي براي قرني است كه او در ميان مردم آن قرن است.
ج. كليني به سند صحيح از امام باقر(ع) در تفسير آيه مورد بحث نقل مي‌كند كه فرمود: رسول الله المنذر و لكل زمان منا هاد يهديهم الي ما جاء نبي الله(ص) ثم الهداة من علي ثم الاوصياء واحد بعد واحد. 
رسول خدا(ص) منذر و براي هر زماني امام و هادي است از ما، كه مردم را به آنچه پيامبر خدا آورده دعوت ميكند. هاديان بعد از او علي است، آنگاه اوصياي پيامبر يكي پس از ديگري.
آيه نذير
«ان من امة الا خلافيها نذير» ؛ هرامتي در گذشته انذار كننده‌اي داشته است.
از آيه فوق استفاده مي‌شود كه در هر زماني بايد در بين مردم انذار كننده‌اي باشد. 
مفاد اين جمله آن طور كه سياق اقتضاء دارد، ان است كه: ما تو را فرستاديم، تا بشير و نذير باشي و اين كار ما كاري نو ظهور و غريب نيست، براي اينكه هيچ امتي از امم گذشته نيست، مگر آنكه نذيري در آنها بوده و گذشته و اين فرستاده بشير و نذير از سنت‌هاي جاري خدا است كه همواره در خلقتش جريان دارد. 
در تفسير قمي در ذيل آيه فوق مي‌خوانيم «لكل زمان امام» براي هر زماني امامي است. 
در تفسير آسان آمده است كه اين آيه به منزله دلداري به پيامبر صلي الله عليه و آله است يعني يا محمد صلي الله عليه و آله ما تو را به حق فرستاديم تا مؤمنان نيكوكار را به پاداش نيك بشارت دهي و كافران لجوج و گمراه را از عذاب و عقاب پروردگار بترساني و اين سنت و برنامه ما تنها به امت تو اختصاص ندارد بلكه اين موضوع از زماني كه بشر آفريده شده سابقه تارخي دارد. و هيچ امتي نبوده مگر اينكه يك انذار كننده‌اي از طرف ما به تحذير آنان مي‌پرداخت. 
سوره اسراء/آيه 71
«يوم ندعوا كل اناس باممهم فمن اوتي كتبه بيمينه فاولئك يقرؤن كتبهم و لا يظلمون فتيلا»
 (به ياد آوريد) روزي را كه هر گروهي را با پيشوايشان مي‌خوانيم. كساني كه نامه عملشان به دست راستشان داده شود، آنان را (با شادي و سرور) مي‌خوانند و به قدر رشته شكاف هسته خرمايي به آنان ستم نمي‌شود.
مفاد آيه مذكور اين است كه هر شخص در روز قيامت با امام بر حقش خوانده مي‌شود، اگر معتقد  و معترف به آن در دنيا بوده و به دستوراتش عمل مي‌كرده است رستگار مي‌شود و نامه اعمالش را به دست راستش مي‌دهند. 
از آيه مورد بحث برداشت مي‌شود كه هركسي بايد امام واجب الطاعه داشته باشد و هيچ زماني از آن خالي نيست اين معنا به روايات نيز تأكيد شده است.
رسول خدا(ص) فرموده اند: «من مات لا يعرف امامه مات ميتة جاهلية...» ؛ هركسي بميرد در حالي كه امامش را نشناخته به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.. .
آيات گواهان و شاهدان
از جمله آياتي كه دلالت بر ضرورت وجود حجة الهي در هر زمان دارد آيات گواهان و شاهدان است.
از آيات بسياري استفاده مي‌شود كه خداوند دربين هر امتي كسي را به عنوان شاهد و گواه قرار داده است تا در روز قيامت بر آنها احتجاج كند. اينك به برخي از اين آيات اشاره مي‌كنيم:
الف. « فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنا بك علي هؤلاء شهيدا»  حال آنها چگونه است آن روزي كه از هر امتي شاهد و گواهي (بر اعمالشان) مي‌آوريم، و تو را نيز بر آنان گواه خواهيم آورد؟!
ب. «يوم نبعث من كل امة شهيدا...» ؛ (به خاطر بياور) روزي را كه از هر امتي واهي (بر آنان) بر مي‌انگيزيم.
ج. «و يوم نبعث في كل امة شهيدا عليهم من انفسهم و جئنا بك شهيدا علي هؤلاء... » ؛ (به ياد بياور) روزي را كه از هر امتي، گواهي از خودشان بر آنها بر مي‌انگيزيم؛ و تو را گواه بر آنان قرار مي‌دهيم.
از اين آيات استفاده مي‌شود كه در هر زمان و براي هر امتي افرادي معصوم از خطا و اشتباه قرار داده شده است تا در روز قيامت بر اعمال امت‌ها گواهي دهند. كسي كه قرار است تا در روز قيامت شاهد باشد نبايد در شهادتش نزد خداوند اشتباه كند و اينان كساني هستند كه در امر هدايت بشر حجت خداوند در روي زمين‌اند. حجت بايد عالم به شريعت و قادر بر هدايت خلق و از طرفي محيط به اعمال قوم خود باشد تا به طور صحيح شهادت دهد.
با اين بيان نمي‌توان شاهدان بر امت‌ها را منحصر در انبيا دانست؛ زيرا انبياء هميشه وجود نداشته‌اند بلكه آنچه ضرورت دارد وجود شاهدي معاصر و زنده در هر عصر و زمان، از پيامبر يا امام و حجت معصوم است تا در روز قيامت حجت خدا براي مردم بوده و شهادت بر اعمال آنها دهد. حال در اين قوم شاهد كيست؟ آيا غير از امام زمان(ع)، حضرت حجة بن الحسن العسكري(ع) است.
فصل سوم: اضطرار به حجت از ديدگاه احاديث
ضرورت وجود حجت الهي از جمله مسائلي است كه شيعه اماميه و برخي اهل سنت به آن معتقدند. اين موضوع را مي‌توان از راه ‌هاي مختلف به اثبات رسانيد. يكي از راه‌ها بررسي روايات است كه دلالت بر اضطرار وجود حجت مي‌كنند. در اين فصل به بررسي گزيده‌اي از اين روايات مي‌پردازيم.
حديث ثقلين
از جمله رواياتي كه دلالت بر وجود امام معصوم در هر زمان تا روز قيامت دارد حديث ثقلين است كه هم شيعه و هم اهل سنت آن را از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل كرده‌اند.
«اني تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا كتاب الله و عترتي اهل بيتي و انهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض» 
حديث ثقلين دلالت بر بقاء عترت معصوم رسول خدا صلي الله عليه و آله تا روز قيامت دارد به اين معنا كه هيچگاه زمين از وجود يكي از آنها خالي نمي‌ماند. اين نكته را مي‌توان از چند راه اثبات نمود:
الف. در عموم روايات ثقلين، تعبير «تارك»، «مخلف»  يا «خلفت»  آمده است كه دلالت بر اين دارد كه پيامبر صلي الله عليه و آله در ميان امتش چيزهايي را معين كرده و قرار داده كه تا روز قيامت مرجع حل اختلاف و خليفه بر مردم باشند و آن، قرآن و عترت معصوم است؛ زيرا هميشه در بين مردم اختلاف در مسايل ديني وجود دارد؛ لذا مرجع و خليفه بعد از رسول خدا ضروري است در نتيجه: اين احتياج به زمان خاصي ندارد و بايد در هر زمان حجت معصوم زنده وجود داشته باشد.
ب. در بيشتر احاديث ثقلين اين تعبير آمده است: «ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا» از اين تعبير و نظاير آن به دست مي‌آيد كه اگر مردم به كتاب و عترت تمسك داشته باشند، تا روز قيامت گمراه نخواهند شد و اين تعبير هنگامي صحيح است كه از عترت معصوم، تا روز قيامت يك نفر در قيد حيات باشد.
ج. طبق بخشي از روايات ثقلين، پيامبر(ص) در مورد كتاب و عترت فرموده: «لن يفترقا» و معلوم است كه اگر زماني عترت نباشد، عترتي كه معادل كتاب خدا است لازم مي‌آيد كه اين دو از يكديگر جدا شده باشند.
2. حديث من مات
از پيامبر اكرم(ص) نقل شده كه فرموده اند: «من مات و ليس له امام مات ميتة جاهلية» ؛ هركس بميرد در حالي كه براي او امامي نيست، به مرگ جاهلي از دنيا رفته است.
و نيز نقل شده كه فرمودند: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية» ؛ هر كس بميرد در حالي كه امام زمان خود را نشناخته باشد به مرگ جاهلي از دنيا رفته است.
در بعضي از روايات نيز نقل شده كه پيامبر(ص) فرموده: «من مات و ليس في عنقه بيعة مات ميتة جاهلية» 
از اين احاديث به خوبي استفاده مي‌شود كه در هر زماني بايد امام معصومي وجود داشته باشد تا در ابتدا او را شناخته و سپس با او بيعت قلبي كرد و تحت سلطه او قرار گرفت تا شخص به مرگ جاهلي از دنيا نرود، امامي كه خروج از سلطه و طاعتش خروج از اسلام است اين امام در عصر و زمان ما كسي جز حضرت مهدي(ع) نيست.
حديث سفينه
از پيامبر(ص) نقل شده كه فرموده اند: «مثل اهل بيتي مثل سفينه نوح، من ركبها نجي و من تخلف عنها غرق...» ؛ مثل اهل بيتم در بين شما همانند كشتي نوح(ع) در ميان قوم نوح است. هر كس سوار بر آن شود نجات يافته و هركس از آن تخلف كند غرق شود.
اين كه در اين روايت، اهل بيت به كشتي نوح تشبيه شده است به جهت آن است كه در مورد كشتي نوح هر كسي سوار آن شد از غرق شدن و هلاكت نجات پيدا كرد و هركسي بر آن سوار نشد غرق گشته و به هلاكت دنيا و آخرت رسيد. همين طور در مورد اهل بيت عليهم السلام هركسي به آنها اقتدا كرده نجات يافته است و هركسي از آنها دوري كند در درياي متلاطم گمراهي‌ها غرق خواهد شد.
در اين حديث به اين نكته اشاره شده كه ضرورت دارد در هر عصر و زماني حجتي وجود داشته باشد زيرا همانطور كه گفته شد، اين دنيا به مانند درياي پر تلاطم است كه هواهاي نفساني و عقايد منحرف كننده در آن موج مي‌زند؛ لذا ضرورت دارد كه در هر عصر و زماني كسي باشد تا هركسي را كه در صدد غرق شدن در گرداب گمراهي است و به دنبال هادي و هدايت مي‌گردد دست او را گرفته، وارد كشتي نجات و هدايت كند.
حديث اركان ارض
اين احاديث نيز دلالت بر وجود حجت الهي در هر زمان مي‌كنند، زيرا زمين بدون ركن، پايدار نمي‌ماند.
از امام صادق(ع)نقل شده كه فرمود: «... جعلهم الله اركان الارض ان تميد بهم و الحجة البالغه علي من فوق الارض و من تحت الثري...» ؛ خداوند آنان را اركان زمين قرار داد تا  توسط آنها زمين مضطرب نگردد، و نيز آنها را حجت آشكاري بر افراد روي زمين و زير خاك قرار داد.
حديث منشأ حيات
اين احاديث نيز دلالت بر ضرورت وجود حجت الهي مي‌كند؛ زيرا جامعه زنده است به حيات حجت الهي.
كليني به سند خود از امام صادق(ع) نقل كرده كه فرمود: «... جعلهم الله حياة للانام و مصابيح للضلام و مفاتيح للكلام و دعائم للاسلام، جرت بذلك فيهم مقادير الله علي محتومها... » ؛ خداوند اهل بيت عليهم السلام را منشأ زندگي مردم قرار داد و نيز آنان را چراغ‌ هاي هنگام تاريكي و كليد‌هاي سخن و پايه‌هاي اسلام قرار داد. تقدير حتمي خداوند در مورد آنها چنين جاري شده است.
پاسخ به دو شبهه
برخلاف اتفاق نظر پيروان تمام شرايع آسماني، گروهي به نام «براهمه» بعثت پيامبران  از جانب خدا را امري غير ممكن و محال دانسته  و به تبع آن امامت نيز منتفي مي‌شود. در اين قسمت از تحقيق به دو شبهه از اين فرقه پاسخ داده مي‌شود.
شبهه اول
برنامه پيامبران در مقايسه با داوري‌هاي عقل از دو حالت بيرون نيست:
الف. موافق با داوري‌هاي خرد است.
ب. مخالف با داوري‌هاي عقل است.
حال در صورت نخست، نيازي به بعثت انبياء نيست و در حقيقت كار لغو و بيهوده‌اي است و در صورت دوم، برنامه‌هاي آنان قابل قبول نمي‌باشد. پس بعثت محال است. 
پاسخ اين استدلال بسيار روشن است زيرا برنامه پيامبران قطعاً با داوري‌هاي عقل (آنجا كه عقل داوري دارد) موافق است، ولي آنچه را عقل در مورد آن، داوري دارد يك رشته قضاياي كلي است بدون اينكه جزئيات و مصاديق آن را بيان كند. مثلاً خرد مي‌گويد: بايد به دنبال كارهاي مفيد و سودمند رفت، و از كارهاي زيانبار دوري جست، اما اينكه كدام كار مفيد و كدام كار مضر است، عقل در اين باره نظر ندارد و غالباً دچار شك و ترديد مي‌گردد.
گاهي خرد تا آن حد گسترده نيست كه علاوه بر تبيين ضابطة كلي، صغريات و موضوعات را نيز بدون كم و زياد بيان كند و از طرفي علم بشر نيز نمي‌تواند پاسخ گوي اين مشكل باشد. زيرا، اولاً مطالعات علمي بشر غالباً محدود به سود و زيان‌هاي جسمي است و ثانياً برد معرفت علمي در اين قلمرو نيز محدود است. 
شبهه دوم
در شرايع آسماني دستورهايي وارد شده است كه فاقد نفع و فايده مي‌باشند و يا از برخي كارهاي مفيد نهي گرديده است، مثل اينكه رو به كعبه بايستيم و نماز بخوانيم و دور كعبه طواف كنيم و سنگي را استلام كنيم و احياناً از خوردن و نوشيدن برخي آشاميدني‌ها و نوشيدني‌ها نهي كرده است.  همه اين‌ها نشانه باطل بودن شريعت‌ها و محال بودن بعثت است.
اين سخن در صورتي مي‌تواند در صحت اين تعاليم شك و ترديد ايجاد كند كه ما بدانيم در اين موارد مصلحت و سودي نيست در حالي كه نه تنها چنين نيست، بلكه نفع و سود آنها كاملاً روشن است مثلاً اگر از برخي غذاها نهي شده به خاطر زيانبار بودن آنها است. 
پس نتيجه مي‌گيريم كه به صرف اين دو شبهه نمي‌توان وجود راهنمايان الهي را انكار كرد.
نتيجه نهايي
آنچه مي‌توانيم در پايان اين بحث نتيجه بگيريم اين است كه بشريت به يك راهنما و حجت نياز دارد اعم از پيامبر و امام. در غير اين صورت از صراط مستقيم منحرف شده و بهتر است بگوييم نابود مي‌شود.
و همچنين به اين رهيافت مي‌رسيم كه اكنون امت اسلامي خالي از رهبر نيست و اكنون كسي هست كه رهبري اين جامعه را بر عهده گرفته هرچند غايب باشد چون صرف وجود او مايه خير و بركت و بقاء كل جامعه است و او كسي نيست جز قطب عالم امكان حضرت بقية الله الاعظم(ع)كه در انتظار ظهور او هستيم.
ثمره ديگر اين تحقيق اثبات ولادت حضرت امام زمان(ع) است و نظريه اهل سنت كه قائل هستند حضرت امام مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف هنوز متولد نشده باطل مي‌شود.
كتابنامه
1.قرآن مجيد؛
2.نهچ البلاغه؛
3.مصباح يزدي، محمد تقي؛ آموزش عقايد، چ 15، قم: سازمان تبليغات اسلامي، 1376؛
4.مكارم شيرازي، ناصر؛ تفسير نمونه (الامثل في تفسير كتاب الله المنزل، چ 1، قم، بي‌نا، 1421 ه.ق؛
5.حسين همداني، سيد محمد حسين؛ انوار درخشان، چ 1، تهران: كتابفروشي لطفي، 1404 ه.ق؛
6.سبحاني، جعفر؛ الالهيات، چ 5، قم: مؤسسه امام صادق عليه السلام، 1423 ه.ق؛
7.مجلسي، محمد باقر؛ بحارالانوار، بيروت: مؤسسه الوفاء، 1404 ه.ق؛
8.رياض، حشمت الله؛ بيان السعادة، چ 1، تهران: مركز چاپ و انتشارات دانشگاه پيام نور، 1372.
9.ابن ابي يعقوب، احمد؛ تاريخ يعقوبي، چ 7، تهران: انتشارات علمي فرهنگي، 1374.
10.نجفي خميني، محمد جواد، تفسير آسان، چ 1، تهران: انتشارات اسلاميه، 1398 ه.ق؛
11.قمي، علي بن ابراهيم؛ تفسير قمي، چ 4، قم: دارالكتب، 1367.
12.موسوي همداني، محمد باقر؛ تفسير الميزان، چ 5، قم، جامعه مدرين، 1374.
13.كليني، شيخ يعقوب؛ الكافي، چ 4، تهران: الاسلاميه، 1365.
14.ابن كثير، الكامل في التاريخ، بيروت: دار بيروت للطباعة و النشر، 1386.
15.علي، حسن بن يوسف؛ كشف المراد، چ 2، قم: مؤسسه امام صادق عليه السلام، 1382.
16.طبرسي، فضل بن حسن؛ مجمع البيان في تفسير القرآن، چ 3، تهران: ناصر خسرو، 1372.
17.الشهرستاني، محمد بن عبدالكريم؛ ملل و نحل شهرستاني، بيروت: دار و مكتبة الهلال، بي‌نا.
18.شيخ حر العاملي، وسايل الشيعه، چ 1، قم: مؤسسه آل البيت، 1406 ه.ق.

کلمات کلیدی :

نظر شما :