مرکز مجازی مهدویت
شنبه 27 مرداد 1397

مبادی انتظار

اما حقيقت انتظار در انديشه و فرهنگ شيعه، به نياز و اضطرار ما به موعود؛ كسى كه همه ى دين را در دل خودش دارد، تعبير مى‌شود. بايد نسل معاصر خود را با اين حقيقت آشنا كنيم كه ما نيازمند طلايه دارى هستيم كه با وحى پيوند دارد؛ مخصوصاً در اين زمان كه انسان به قدرت‌هاى خودش نزديك شده، بن بست‌ها و شكست‌ها را هنوز حس نكرده است، او دورى راه و سختى آن را هنوز باور نكرده است و فكر مى‌كند كه تجربه و علم و عقل و عرفانش بس است. مى‌كند.
اين نگاه‌ها هم در اصل دين، هم در مبلغ و حامل آن (رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) هم در حافظ دين (ولى معصوم(عليه السلام))، تلقى ما از انتظار را به اضطرار و احتياج به مهدى موعود، پيوند مى‌زند و در نتيجه مبادى ديگرى براى انتظار بايد رقم زد.

يكم. بحران ها
بشر بحران زده ى اين عصر، به جهت تشنگى فراوان روحى براى دستيابى به پايگاهى استوار و جاويد، هر روز به سويى سرمى كشد؛ ليكن چون به سرچشمه ى حيات دست نمى يازد، به مرداب‌ها و باتلاق‌ها مى‌رسد كه نه تنها تشنگى او را رفع نمى كند، بلكه بر بيمارى‌هاى روحى و جسمى او مى‌افزايد.
انديشه ى «مصلح جويى» را نتيجه ى اضطراب و خستگى از اوضاع مسلّط بر جهان مى‌توان دانست كه متفكران تهى از معنويت را، به سمت ارائه ى نظريه‌ها يا انديشه‌هاى نوين، براى دگرگون كردن اين  اوضاع فاسد كشانده است.
اين بحران‌ها و بن بست ها، توده مردم را به ستوه آورده است؛ چنان كه بارها، با فرياد اعتراض خود،  راه گريز از وضعيت فعلى را انتظار مى‌كشند. بنابراين «انتظار» در بحران ها، ظلم و ستم ها، جهل و نادانى‌ها و فريب و رنج و فقر مى‌تواند ريشه داشته باشد.
اين بحران‌ها يكى از اساسى ترين ريشه‌هاى «انتظار» در توده مردم است. سوگمندانه بايد گفت كه پيشرفت علوم طبيعى در جهان كنونى، نه تنها سبب انحطاط اخلاق و تحقير انسانيت در جوامع بشرى شده است؛ بلكه اصل حيات و بقاى نسل بشر را در روى كره زمين به خطر افكنده است.
از طرف ديگر، درهاى اميد براى نجات از وضع كنونى بسته شده است و سازمان هايى كه بدين منظور پديد آمده اند، كارآيى لازم را ندارند و ابزار دولت‌هاى بزرگ شده‌اند. تنها روزنه ى اميد براى خروج از اين نابسامانى ها، يك انقلاب همه جانبه و ظهور «مصلح و منجى» جهانى است.

دوم. ساختار وجودى انسان و جهان متحوّل
ساختار وجودى انسان، به شكلى است كه اگر تمامى لذت‌هاى دنيا را هم به او بدهند و به تمامى آرزوهاى مادى خود برسد، آرام نمى گيرد و وجود او پر نمى شود. زيرا دل آدمى بزرگ تر از رحم دنياست و با اين امور محدود لبريز نمى شود.
داستان بن بست و كمبود معنويت انسان قرن بيست و يكم نيز بيانگر همين حقيقت است. بسيارى از دانشمندان غربى اعتراف مى‌كنند كه امروز دنيا به خستگى رسيده است...  يكى از ويژگى‌هاى لذت جسمى، اين است كه انسان پس از مدتى به خستگى مى‌رسد. در آمريكا اعلام شد: مى‌خواهيم تظاهرات كنيم براى اين كه خدا برگردد.
اين ويژگى انسان، او را با عالم ديگر پيوند مى‌دهد و ايمان به غيب و گرايش به ماوراى حسّيات را براى او به ارمغان مى‌آورد. انسان وقتى ارزش وجودى خود را دريافت يا احتمال داد كه دنياهاى گسترده ترى وجود دارد؛ احساس تنگنا مى‌كند. با اين شناخت است كه دنيا زندان مؤمن مى‌شود. چنان كه اميرمؤمنان(عليه السلام)در خطبه ى متقين به اين نكته اشاره فرموده است: «آنان با سرپوش اجل در دنيا نگه داشته شده‌اند.».
آب درون ظرف، وقتى حرارت مى‌بيند و ناخالصى هايش جدا مى‌شود، سبك شده، بخار مى‌گردد. اگر درپوش ظرف نباشد، پرواز مى‌كند. آدمى نيز اين چنين به پرواز درمى آيد و اين بزرگى روح، به جهت ايمانى است كه او را با عالم ديگر پيوند داده است.
دنيا براى او تنگ است، اما براى كافر بزرگ و بهشت است. چون چيز ديگرى نمى خواهد؛ ليكن براى مؤمن زندان است . چون به وسعت رسيده، دنيا، پيش او جز متاعى اندك چيز ديگرى نيست.
انسان، همواره كنجكاو و پرسش گر است و اين از خصوصيات فطرى و ذاتى اوست. كودكان از بس مى‌پرسند، اطرافيان را خسته مى‌كنند؛ در حالى كه پرسيدن را كسى به آنان ياد نمى دهد. اين ويژگى در درون آدمى است؛ او مى‌خواهد به عوالم ديگرراه پيدا كند. پيشرفت‌هاى علمى و فضايى قرن حاضر، به جهت همين حس كنجكاوى و ويژگى پرسش گرى انسان است.
گويا آدمى مدام به ديوار مى‌كوبد تا از آن طرف ديوار با خبر شود و از حصار دنيا رهايى يابد.
در اندرون من خسته دل ندانم چيست***كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
وقتى نگاه انسان به دنيا، تغيير كرد و دنياهاى آينده را با تمام وجود طلبيد؛ به دنبال شخصى مى‌گردد كه او را به آن سامان، ره نمايد. او منتظر و نيازمند وجودى است كه وى را با خود، به بلنداى روح انسانيت ببرد. اين انسان، به رغم برخوردارى از رفاه، عدل ظاهرى و... باز منتظر است؛ چون دو عنصر او را در التهاب و بيقرارى نگه مى‌دارد: تركيب وجودى انسان؛ جهان متحوّل و چهار فصل.
رشد سريع اسلام در اروپا و ساير كشورهاى غربى، با وجود برخوردارى از امكانات مدرن، از همين ويژگى خبر مى‌دهد. احساس غربت ناشى از زندگى صنعتى، در مقابل معنويت و صميمت دين، سبب شده تا انسان مجهّز به تكنيك و فن آورى، با مذهب پيوند بخورد. زيرا علم و دانش هرچند بسيارى از سؤالات انسان را پاسخگوست و قدرت و صنعت هم امكانات و رفاه را براى آدمى به ارمغان مى‌آورد، اما انسان با اين امكانات زودتر به بن بست مى‌رسد.
وى قبل از رسيدن به اين امكانات، خيال مى‌كرد با آن‌ها به آرامش مى‌رسد و با اين آرزو تا مدتى دلخوش بود؛ اما با دست يافتن به رفاه، در واقع به آخر خط رسيده است. چون احساس غربت و تنهايى او بيشتر شده، فرياد اعتراض انسان معاصر بلندتر از ديروز به گوش مى‌رسد.
اوژن يونسكو، نويسنده اى كه با نوشتن نمايشنامه‌هاى پوچى مثل كرگدن و آوازه خوان طاس شهرت يافت، در آخرين مصاحبه اش مى‌گويد:
... حقيقت اين است كه ادبيات ديگر چيز مهمّى به من نمى گويد... من يك عمر به نوشتن نمايشنامه، پشت نمايشنامه ادامه دادم. چون كار ديگرى نمى توانستم بكنم؛ اما هميشه حسرت اين را داشتم كه كاش توانسته بودم كار ديگرى بكنم... كاش استعدادش را داشتم كه راهب بشوم... تنها يك اميد باقى مى‌ماند، روز رستاخيز.
ناتانيل براندون درباره ى همين پوچى و كمبود معنوى مى‌نويسد. او نخست مردى را وصف مى‌كند كه جذّاب، چهل ساله، با حرارت و پرانرژى، شيك، خوشگذران و متجدد است. از مسافرت‌ها و عياشى هايش تعريف مى‌كند، اما ناگهان با همه توصيف ها، درخواست گفتوگويى خصوصى و صميمانه را مى‌كند و مى‌گويد: ناتانيل! من مى‌خواهم هر طور هست، با تو مطلبى را در ميان بگذارم. مى‌خواهم يك روز نهار را با هم بخوريم، تا پيش تو درد دل كنم. من اين كمبود درونى خود را نمى توانم تحمل كنم. سپس دستش را روى سينه گذاشت و گفت:
اين درون، از همه چيز تهى است، هيچ چيز در اين سينه نيست، نه احساس و نه هيچ چيز ديگرى، زبانم از گفتن قاصر است. بيان كردنى نيست، نمى دانم چگونه آن را شرح دهم... .

سوم. ناتوانى مدعيان اصلاح
آدمى از گذشته تا كنون، همواره در فكر اصلاح جوامع بشرى بوده، راه‌هاى بسيارى را براى رسيدن به آن پيش نهاده است؛ اما آن چه نصيب وى شده، كابوس وحشتناك يأس و نااميدى است. افلاطون، جامعه ى ايده آلى را طراحى كرد كه در آن، نه از ستم اثرى است، نه از فقر و بدبختى؛ غايت نظام سياسى او، پيدايش مدينه ى فاضله است.
توماس كامپانلا طرح شهر آفتاب و كشور خورشيد؛ ويكتور هوگو انديشه ى جمهورى جهانى، آگوست كنت ايجاد جامعه ى تئوكراتيكى را كه در آن هيئتى از عقلا حكومت مى‌كنند، پيشنهاد كرده‌اند. تامس مور نيز «بهشت»ى را ترسيم كرده كه براى رسيدن به همان جهانى است كه همه ى مردم آن، در سايه ى قانون و عدالت، يكسان زندگى مى‌كنند.
آلوين تافلر، مشاور سياستمداران آمريكا براى حل اين بحران و اصلاح جامعه ى جهانى، نظريه ى موج سوم  را طرح كرده است؛ ولى در عين حال اعترافات شگفت آورى در اين زمينه دارد:
فهرست مشكلاتى كه جامعه ى ما (غرب) با آن روبه روست، تمامى ندارد. با ديدن فروپاشى پياپى نهادهاى تمدن صنعتى در حال نزاع به درون غرقاب بى كفايتى و فساد؛ بوى انحطاط اخلاقى آن نيز مشام را مى‌آزارد. در نتيجه موج ناخشنودى و فشار براى تغييرات، فضا را انباشته است.
در پاسخ به اين فشارها، هزاران طرح ارائه مى‌شود كه همگى ادعا دارند بنيادى، حتى انقلابى اند؛ اما بارها و بارها، مقررات و قوانين، طرح‌ها و دستورالعمل‌هاى جديد ـ همگى به منظور حل مشكلات تهيه شده اند ـ كمانه مى‌كنند و بر وخامت مشكلات مى‌افزايند و اين احساس عجز و يأس را دامن مى‌زنند كه هيچ فايده اى ندارد و مؤثّر نيست.
اين احساس براى هر نظام دموكراسى خطرناك است و نياز شديد به وجود مرد سوار بر اسب سفيد ضرب المثل‌ها را هر چه بيش تر دامن مى‌زند.
بنابراين، عامل سوم انتظار، نارسايى و ناتوانى در كسانى است كه ادعاى اصلاح دارند؛ اما در زمينه ى شناخت آدمى و مشكلات او ناتوان اند و در انديشه‌هاى خود، به يك نژاد برتر معتقدند و ملت‌هاى ديگر را فراموش مى‌كنند.
وقتى انسان، اين مدعيان ناتوان را مى‌بيند و عجز و محدوديت آنان را حس مى‌كند، تجربه جديدى از انتظار مى‌يابد. گويا اين عبارات جان تازه اى مى‌گيرد:
وقتى مهدى فاطمه ظهور كند، زمين از عدل و داد پر مى‌شود، همان گونه كه از ظلم و جور پر شده بود.

چهارم. ملاقات‌ها و راهنمايى ها
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر***خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
عامل چهارم انتظار، در ملاقات‌ها و هدايت‌هاى او در برهه‌هاى مختلف زمان، متبلور است. او همچون فرشته اى مهربان و راهنمايى دلسوز افرادى را انتخاب و از جام ملاقات، سرشار مى‌سازد. مشكلات و گرفتارى‌هاى عده اى نيز با توسّل به آن حضرت به شكل معجزه آسايى حل مى‌شود. اين گونه برخوردها بدين جهت است كه در عصر حاكميت غفلت و بى خبرى، ريشه‌هاى انتظار تقويت شود.
اصولاً اين سنّت الاهى است كه در متن سرگرمى‌ها و لهو و لعب ها، آهنگ بيدارى و نواى هدايت نواخته مى‌شود؛ مثلاً در زمان انكار قيامت «عُزَير» پيامبر صد سال به خواب مى‌رود و دوباره بيدار مى‌شود يا داستان اصحاب كهف رخ مى‌دهد تا به رگ‌هاى بى رمق جامعه ى آن روز روح تازه اى دميده شود و انسان ها، از نعمت هدايت بهره مند شوند.
امروز نيز دعوت‌ها و هدايت‌هاى بيشمارى از سوى حضرت ولى عصر(عليه السلام)، با همين انگيزه صورت مى‌گيرد؛ حتى گرفتارى‌ها و بلاها نيز به طور مستقيم يا غير مستقيم  يا به وسيله ى دعاى آن حضرت برطرف مى‌شود.
اصولاً بهره بردن از آن حضرت در دوره ى انتظار، دليل ديگرى بر حضور صاحب عصر و تقويت ريشه‌هاى انتظار است؛
الانتفاع بى فى غيبتى فكالانتفاع بالشّمس اذا غيّبها عن الأبصار و السحاب؛  بهره بردن از من در عصر غيبتم مانند بهره بردن از آفتاب است هنگامى كه زير ابرها باشد.
حضور حضرت مهدى (عليه السلام) در ميان مردم، خود گواه روشنى بر اين مدعا است؛
... أن يكون صاحبكم المظلوم المحجود حقّه، صاحب هذا الامر يتردّد بينهم و يمشى فى أسواقهم و يطأ فرشهم و لايعرفونه حتى يأذن اللّه أن يعرّفهم نفسه...؛  ... صاحب اين امر در ميان مردم راه مى‌رود، در بازارهايشان رفت و آمد مى‌كنند، و روى فرش هايشان گام مى‌گذارد؛ ولى او را نمى شناسند، مگر اين كه خداوند به او اجازه دهد تا خودش را به آنان بشناساند.
حضور هميشگى حضرت ولى عصر (عج) نيز در موسم حج، دليل روشنى بر آگاهى ايشان از احوال مسلمين است.
از ادعيه، توقيعات، زيارت نامه‌ها و روايات، بر مى‌آيد كه آن حضرت عنايت خاصى نسبت به وضع شيعيان دارند. در توقيعى كه براى شيخ مفيد(قدس سره)صادر شده، آمده است:
فانّا نحيط علماً بأنبائكم و لايعزب عنّا شىء من اخباركم؛  ما بر اخبار و احوال شما آگاهيم و هيچ چيز از اوضاع شما بر ما پوشيده نمى ماند.
حضرت در اين دوران، تأثير و نظارت مستقيمى بر احوال شيعيان دارند. دستگيرى از درماندگان  راه يابى گمشدگان و... برخى از كارهاى امام عصر(عج) است كه با هدف تقويت مبادى «انتظار» صورت مى‌گيرد.
داستان‌هاى ملاقات و راهنمايى‌هاى مكرر در تاريكى‌هاى شبهات و ضلالت ها، با مردى كه خصوصيات مهدى فاطمه (عج) را دارد، ريشه‌هاى انتظار را تقويت و كام تشنه عاشقان را آبيارى مى‌كند. شايد در انتظار محبوب عارفان، به خود آيند و با ايجاد آمادگى و كوشش فراوان، لياقت بهره مندى از حضرتش را بيابند. اكنون به ذكر يك نمونه اى بسنده مى‌كنيم:
هنگامى كه بحرين اسير سرسپردگان استعمار بود و فرمانروايى ناصبى و وزيرى متعصب بر گرده مردم سوار بود، وزير حيله گر نقشه اى ريخت تا شيعيان آن سامان را ذليل كند، انارى را به دست حاكم داد كه به شكلى باور نكردنى واژه هايى بر آن نقش بسته بود (لا اله الاّ الله، محمد رسول الله، ابوبكر و عمر و عثمان و على خلفاء رسول الله).
فرمانروا در حالى كه مقهور اين داستان شده بود و دست آويز خوبى براى خوارى شيعيان به دست آورده بود، از وزير نظرخواهى كرد و او كه منتظر چنين لحظه اى بود، گفت: بزرگان شيعه را حاضر مى‌كنيم و معجزه را به آن‌ها نشان مى‌دهيم؛ اگر قبول كردند كه از مذهب خود دست مى‌كشند، و گرنه آن‌ها را در انتخاب سه چيز مخير مى‌كنيم: پاسخى قانع كننده بياورند. جزيه بدهند. مردانشان را مى‌كشيم و زنان و فرزندانشان را اسير مى‌كنيم و اموالشان را به غنيمت مى‌بريم.
دانشمندان شيعه را احضار كردند و با طرح مسئله، از آن‌ها جواب طلبيدند. آنان نيز سه روز مهلت خواستند و پس از گفتوگوهاى بسيار از ميان خود ده نفر و از ميان آن ده نفر سه نفر از بهترين‌ها را برگزيدند و هر شب يكى از آن‌ها براى حل ماجرا روانه ى بيابان شد.
دو شب گذشت، دو نفر رفتند و بى جواب برگشتند تا نوبت به نفر سوم رسيد كه از همه پرهيزكارتر بود. اين گل سرسبد همين كه به صحرا رسيد، با گريه و زارى از حضرت درخواست كمك كرد. چون آخر شب شد، شنيد مردى خطاب به او مى‌گويد: اى محمد بن عيسى چرا تو را به اين حال مى‌بينم و چرا به سوى بيابان آمدى؟ محمد بن عيسى از او مى‌خواهد كه وى را رها كند و به حال خود واگذارد.
آن مرد مى‌فرمايد: اى محمد بن عيسى منم صاحب الزمان حاجت خود را بازگو. محمد در حالى كه اشكش جارى شده بود و شوق و التهابش به جايى رسيده بود كه خود را نمى شناخت، از او پرسيد: اگر تو صاحب الزمانى داستان مرا مى‌دانى و به گفتن من نيازى نيست.
آن مرد فرمود: راست مى‌گويى، سپس افزود: اى محمد بن عيسى! در خانه آن وزير درخت انارى است. هنگام ميوه دادن درخت، او از گِل قالبى به شكل انار ساخت، آن را نصف كرد و در ميان آن، اين جمله را نوشت سپس قالب را به روى انار كوچك، گذاشت و آن را بست. چون انار در ميان آن قالب بزرگ شد، آن واژه‌ها بر روى آن نقش بست.
فردا نزد فرمانروا مى‌روى و به او مى‌گويى كه من پاسخ تو را در خانه ى وزير مى‌دهم. چون به خانه وزير رفتيد، پيش از وزير به فلان جا برو. كيسه ى سفيدى خواهى يافت كه قالب گِل در آن است، آن را به فرمانروا نشان ده. همچنين به فرمانروا بگو: معجزه ديگر ما اين است كه چون انار را دو نيم كنيد، جز دود و خاكستر چيزى در آن نيست.
محمد بن عيسى ناگهان خود را در صحرا تنها ديد و پس از تأمّلى به خود آمد و از هجران امام غمگين شد، اما با شادمانى به نزد شيعيان بازگشت. روز ديگر، آنان پيش فرمانروا رفتند و هر آنچه امام زمان(عج) فرموده بود، آشكار گشت. فرمانرواى بحرين با ديدن اين معجزه شيعه شد و دستور داد وزير حيله گر را اعدام كردند.

پنجم. بشارت‌ها
يكى از عواملى كه سبب آمادگى و عامل حركت و پويايى است، بشارت هايى است كه آدمى را به آينده اميدوار مى‌سازد و چشم به راهى، لحظه  شمارى به همراه كار و حركت و تلاش را به او ارزانى مى‌دارد؛ اساساً داشتن تصويرى از آينده ـ هر چند مبهم و مجمل باشد ـ اين خاصيت را دارد كه زندگى انسان را هدفمند ساخته، او را از پوچى و سرگردانى نجات مى‌دهد.
اصولاً آينده شناسى، در پرتو پيش بينى‌هاى دينى روشن مى‌شود. اين تجربه ى مكرر آدمى است. در طول تاريخ، پيامبران الاهى پيش گويى هايى داشته اند كه همه به حقيقت پيوسته است. اين پيش گويى‌ها بود كه سلمان‌هاى تاريخ را به انتظارى پويا و حركت آفرين كشاند؛ چنان كه وى را از خانه و خواب و راحت و آسايش جدا ساخت و سرانجام به آغوش حقيقت و به نقطه ى اوج رشد و آگاهى رساند.
اين سنت تغييرناپذير الاهى است كه با بشارت هايش، هميشه انسان‌ها را از ركود، يأس و نااميدى درآورده، به حركت، تلاش و اميدوارى سوق مى‌دهد. وعده ى تحقق حكومت حق در اين دوران بشارت داده شده، در اين زمينه آيات بى شمارى نازل شده است. قرآن مجيد مى‌فرمايد: (و لقد كتبنا فى الزّبور من بعد الذّكر أنّ الأرض يرثها عبادى الصّالحون)؛ ما در زبور، پس از ذكر (تورات) نوشته ايم كه سرانجام، زمين را بندگان شايسته ى ما به ارث مى‌برند ]و بر كره ى زمين حاكم مى‌شوند[.
اين آينده شناسى، انتظار را به ارمغان مى‌آورد و به همين دليل در قرآن آمده است: (فانتظروا انّى معكم من المنتظرين) .
افزون بر آن، در روايات بى شمارى به اين بشارت‌ها اشاره و بدان دستور داده شده است: انتظرو الفرج و ...أفضل العبادة المؤمن انتظار فرج اللّه.