ویژه نامه نهم ربیع الاول http://mahdi313.com نهم ربیع، جشن و بیعت؛ چرا و چگونه؟! http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1786 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1786 Thu, 01 Jan 1970 03:53:16 وقتی كه سخن از برگزاری جشن یا شادمانی به مناسبت آغاز امامت امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و بیعت با ایشان می‌شود. برخی می¬پرسند: معنای این كار چیست؟ مگر در عصر امامان شیعه چنین رسمی بوده

است كه امامی شهید شده و روز بعد، برای امامت فرزندش  شادمان باشند؟
پرسش دیگر اینكه آیا این درست است كه عده‌ای قصد دارند با طرح جشن نهم ربیع به عنوان آغاز امامت امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) با برنامه‌های دیگر در چنین روزی مقابله كنند؟ و اصولا بیعت با امام یعنی چه و چه ثمره‌ای دارد؟ این‌ها پرسش‌هایی است كه می‌خواهیم نگاه  قائم مقام بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را  در این‌باره بدانیم:

1. آیا شیعیان برای به امامت رسیدن امامی، جشن  می‌گرفته‌اند؟
دو نوع شادمانی برای به امامت رسیدن امام داریم. یك نوع وقتی است كه پیامبر(صل الله علیه و اله و سلم)، حضرت علی(علیه السلام) را به عنوان امام معرفی می‌كند. برای این امر، مراسم داشتیم و امامان هم بر آن و بزرگداشت آن تأكید كرده‌اند؛ البته جشنی متناسب با عرف زمانة خودش؛ یعنی وقتی پیامبر(صل الله علیه و اله و سلم)، حضرت علی(علیه السلام) را به عنوان امام در غدیر مطرح می‌كنند كه یك حالت عمومی دارد، این همراه خودش، جشن دارد؛ تا چند روز افراد به امیرالمؤمنین(علیه السلام) تبریك می‌گفتند؛ حتی بعد از این واقعه هم، وقتی كسی خبردار می¬شد به آن حضرت تبریك می¬گفت؛ چون پیامبر(صل الله علیه و اله و سلم) فرموده بودند كه حاضران به غایبان بگویند. حاجیانی كه به مناطق خودشان برمی‌گشتند و این خبر مهم را به منطقة خودشان می¬رساندند، عده‌ای كه تازه خبردار می‌شدند باز هم به امیرالمؤمنین(علیه السلام) تبریك می‌گفتند.
جشن گرفتن در این روز در سیرة علما هم بود است. با اینكه عید قربان و عید فطر از عیدهای اسلامی است؛ اما علاوه بر این دو عید، عید غدیر را بسیار گرامی می‌داشتند.
اما نوع دوم، آغاز امامت، بعد از شهادت امام قبلی است. سیرة اهل‌بیت(علیهم السلام) در این مورد چگونه بوده است؟ اول اینكه طبیعی است كه ایشان به مناسبت شهادت امام قبلی، محزون بوده‌اند. شیعیان نزد امام جدید می‌آمدند و ابتدا شهادت امام قبلی را تسلیت می‌گفتند و سپس با امام جدید بیعت می‌كردند. امام(علیه السلام) با تعابیر مختلف به اینها می‌گفتند خوشحال باشید كه با ما هستید و شیعیان هم  خوشحال بودند كه گمراه نشده‌اند و امام بعدی را شناخته‌اند و مثلاً هفت‌امامی نمانده‌اند؛ به خصوص تا زمان امام رضا(علیه السلام) كه سرآغاز دوازده امامی شدنِ شیعه است؛ یعنی ما هفت‌امامی و شش‌امامی داریم، اما هشت‌امامی نداریم؛ هر كسی امام رضا(علیه السلام) را پذیرفته است بقیة ائمه را هم قبول كرده و دوازده‌امامی شده است.
البته اهل‌بیت(علیهم السلام) در یك فضای حزنی زندگی می¬كردند و می¬فرمودند بنی‌امیه برای ما عید نگذاشتند؛ بنابراین سیرة آنها بیشتر به تسلیت‌ و حزن متمایل  بوده است.
در تقویم‌های ایران قدیم، این روز به نام تاجگذاری امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) مطرح بوده است؛ ولی پس از انقلاب اسلامی، تعبیر تاجگذاری تغییر كرد. این سخن صحیح نیست كه كسی بگوید ما در بین علما، كسی را نداشتیم كه به نهم ربیع اهتمام بورزد!
2. آیا این نهم ربیع را در مقابل آن نهم ربیع درآورده‌اند؟!
خیر. جشن و شادمانی برای آغاز امامت امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) پیش از انقلاب اسلامی هم بوده است و اصلا حادثه دیگری در نهم ربیع نبوده است. خلیفة دوم در اواخر ذی‌الحجه از دنیا رفته است و ربطی به نهم ربیع ندارد؛ البته چون نهم ربیع به روز قتل خلیفة دوم معروف بود، بنابراین برای برخی از سالروز آغاز ولایت امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) پررنگ‌تر بود؛ اما به این معنا نبود كه آغاز امامت امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) مورد غفلت واقع شود؛ البته دست‌هایی در كار است؛ دست‌هایی كه می‌خواهند  وحدت را برهم بزنند؛ وگرنه كسانی كه در نظامِ ما دم از وحدت زدند، از همه بیشتر تبیین‌گر ولایت بوده‌اند، مثل امام راحل(ره)؛ این همه از وحدت صحبت كرد، ولی خود امام از همه بیشتر ولایی و مبلغ ولایت بود؛ از همه بیشتر دربارة ولایت امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و ائمه(علیهم السلام) و ولایت امیرالمؤمنین(علیه السلام) سخن گفت. مقام معظم رهبری هم از وحدت صحبت می¬كنند و هم در مورد جایگاه اهل‌بیت(علیهم السلام)، جایگاه برتری امیرالمؤمنین(علیه السلام)، جایگاه برتری اهل‌بیت(علیهم السلام) صحبت می‌كنند، و یا مجالس و روضه‌هایی كه در بیت خودشان برگزار می‌كنند، هیچ‌كدام منافاتی با بحثِ وحدت ندارد؛ اما برخی از آدم‌هایی كه دم از وحدت می‌زنند، فحش هم می‌دهند، لعن هم می‌كنند؛ هیچ موفقیتی در جهت ترویج و تبلیغ مكتب اهل‌بیت(علیهم السلام) و ترویج شیعه نداشته¬اند.
3. بیعت چیست؟
‌بيعت از بيع می¬آید به معناي معامله و خرید و فروش؛ قرآن مي¬فرمايد: «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ؛  برخی از مردم هستند كه جان خودشان را برای رضای خداوند متعال می¬فروشند». و یا تعبيري كه در مورد انسان وجود دارد اين است: انسان در يك نوع معامله قرار دارد، «وَالْعَصْرِ؛ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ»؛ انسان در سود و زيان است. وقتي دنيا مزرعه شد، انسان دائم در حال معامله است و در سود و زيان است و دائم دارد از او كم مي‌شود و خسر يعني همين.
اگر انسان در معامله و سود و زيان است، دين، بيعِ  او را جهت مي‌دهد و جهت¬دهی آن، بيعت با امام است. در واقع كار دين جهت‌دهي به معاملات انسان است؛ جهت‌دهي به اينكه تو زندگی‌ات را، فكرت را، ذكرت را، وقتت را، قلمت را، عُلقه¬هایت را، دغدغه¬هایت را و هزينه¬هاي مالي‌ات را براي چه مصرف كني؟ اگر جهت ندهي، خُسر است، مثل يخي كه دارد آب مي‌شود سرمایه¬هایت هم دارد نابود می¬شود. دين جهت مي¬دهد كه سرمایه¬های وجودت را به چه كسي بفروشي. امام علی(علیه السلام) مي‌فرمايد: «الا ان ثمنك الجنه فلا تبيعوها الا بالجنه؛ آگاه باشید كه قیمت جان شما بهشت است، پس نفروشید آن را مگر به بهشت.» تازه اين بهاي جان شماست و بالاتر از اين روح شماست كه بهاي آن، خود خداست. پس حالا كه قرار است جان ما برود، براي كه و براي چه برود؟‌ چه بخواهيم و چه نخواهيم اين جانمان دارد رایگان مي‌رود. چه خوب است كه اين جانمان را به دست كسي بسپاريم كه هم خوب مديريت مي¬كند و هم دوستمان دارد.
بيعت اين ثمره را هم دارد كه وقتي فهميدي طرف حسابت امام حسين(علیه السلام) یا امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است، رفتارت، زندگي‌ات، برخوردت، همه به او بيشتر متمايل مي‌شود.
4. آیا این  بیعت سابقه داشته است؟
چنانكه گفتیم، تجدید عهد و پیمان و بیعت با امام، سابقه داشته است؛ به عبارت دیگر، سیر زندگی اهل‌بیت(علیهم السلام) اینگونه بوده است كه هرگاه امامی به شهادت می‌رسید، شیعیان نزد امام بعدی می‌آمدند و عرض ارادت می‌كردند و ضمن عرض تسلیت شهادت امام قبلی، با امام جدید هم تجدید عهد و بیعت می‌كردند؛ حتی امامان قبل از شهادت، برای امام بعد از خود نیز از مردم بیعت می¬گرفتند؛ مثلاً پيامبر اسلام(صل الله علیه و اله و سلم)، در غدیر خم نسبت به حضرت علی(علیه السلام) از مردم بیعت گرفتند و فرمودند: «من كنت مولاه فهذا علی مولاه»، بعد دستور دادند كه همگان بر قبول ولایت و وفاداری نسبت به آن با امیرالمؤمنین(علیه السلام) بیعت كنند، به نقل تاریخ سه شبانه‌روز طول كشید تا همگان توانستند با علی(علیه السلام) بیعت كنند؛ حتی خانم‌ها هم با قرار دادن دستشان در ظرف آبی با آن حضرت بیعت كردند و یا پيامبر فرمود:  «سلّموا عَلی عَلیّ بأميرالمؤمنين (بامره المؤمنین)؛  به حضرت علي به عنوان اميرالمؤمنين سلام دهيد». گاهي وقت‌ها پيامبر يا امام، نسبت به امام بعدي، از افراد عهد و پيمان خصوصي و عمومي مي‌گرفتند. جالب اینكه گاهی هم برای خودشان از مردم عهد و پیمان و بیعت می¬گرفتند؛ مثلا پیامبر اسلام(صل الله علیه و اله و سلم) از مسلمانان همراه خویش بیعتی گرفت كه بعدها «بیعت رضوان» نامیده شد. ائمه(علیهم السلام) هم براي امامت خودشان از مردم بيعت مجدد مي‌گرفتند یا متذكر بیعت گذشته می‌شدند. رواياتي كه «انشدكم الله» دارد به اين موضوع برمي‌گردد. حضرت علي(علیه السلام) چند بار متذكر بيعت مي‌شوند؛ امام حسين(علیه السلام) نیز يك سال پیش از واقعة عاشورا در مِني، یادآور بيعت مي‌شود و وقتي امام حسين(علیه السلام) و حضرت علي(علیه السلام) از مردم مي‌خواهند و جواب نمي‌دهند، آنها را نفرين مي‌كنند. «انشدكم الله»، شما را به خدا قسم مي‌دهم كه شما نبوديد كه پيامبر فرمود: «اولی بكم من انفسكم»؟ چهار پنج تا از صحابة پيامبر(صل الله علیه و اله و سلم) مي‌گويند ما پيرمرد شديم و يادمان نمي‌آيد كه حضرت آنها را نفرين مي‌كند. اين نكته مهم است كه گاهي وقت‌ها امام، جامعه را به آن بيعت  با خود  متذكر مي‌شود.
بنابراین با نزدیك شدن  به ایام نهم ربیع‌الاول، آغاز امامت یگانه منجی عالم بشریت و سخن از بیعت با امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)؛ برای كسی احساس غریبی پیش نیاید؛ زیرا تجدید عهد و بیعت براي جريان امامت امام(علیه السلام) چیز عجيبی نيست.
...................................
پدیدآونده: حجت‌الاسلام دكتر محمد صابر جعفری

]]>
میثاقی دوباره http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1785 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1785 ]]> Thu, 01 Jan 1970 03:53:16 به بهانه نهم ربيع الاول، آغاز ولايت امام مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف

اي خداي عهدهاي ناگسستني!
قدم‌هامان را براي صداقت و ثبات، سرپنجه‌هامان را در تعهد و وفا و قلب‌هامان را در سرشاري مدام از مهرش مدد فرما.
اي خداي ميثاق‌هاي ماندني!
اطمينان ما را به او و يقينمان را به وثوقش بيافزاي. از ما شمشير زناني ساز كه نه در داغ خرما پزان، نه در سوز برف‌ريزان و نه در پوسيدگي پاييز، ربيع با طراوتش را با هيچ متاعي معامله نكنيم.
اي خداي قول‌هاي از ياد نرفتني!
بد عهدي ما را سبب‌ساز شكستگي‌مان مخواه و ناسپاسي‌هايمان را سبب سوز تَرَحُّمش مكن. به ما بفهمان كه نقض هر پيماني پس از او رواست و حالي‌مان كن كه قرار عاشقي همواره پا برجاست. ما را از مصالحه بر سر او باز دار و پايمان را گام‌زن كوچه‌اش بدار «و اقرن ثارنا بثاره».[1]
صلي الله عليك يا عزيز!
مرا درياب كه بوران، مرا از مرصد تصويرت دور انداخته است و ديده‌ام سوي آمدنت نمي‌شناسد، تا سياهي خود به پايش سپيد كند. مرا درياب تا ناقوس رهاييم را از قيد تو فرياد نزند، تا براي دمي آسودنت، حسرت به دل نمانم. مرا درياب كه در اجتهاد طاعتت شكست خورده­ام و بگذار تكاپو از سربگيرم. مرا درياب كه پابند هركه شدم از سرخويش بازم كرد و حالا راه برگشت را هم نمي‌دانم.
كوچك بودم؛ تنها قدمي آن طرف برايم پيدا بود؛ اما تو تا عمق افق را مي­ديدي؛ روي زانو مي­نشستي و برايم از نورستانت مي‌گفتي؛ خلعت خدمتت را در برم كردي؛ اما وقتي راه مي­رفتم به خاك مي­كشيد و من كوتاه بودم؛ زود بود برايم انگار، اما تو مي‌دانستي روزي قد مي‌كشم و آستين نصرت، از سرپنجه­ام پيش نمي­ماند و من هنوز هم كوتاهي‌هاي امروز را مي‌بينم و نمي‌فهمم. اگر دلهره‌هاي تو نباشد همين ردا به پايم مي‌پيچيد و زمين مي‌خورم. بگذار شكوفه شكوايم بر شمشاد نيوشايت جوانه زند؛ بعد هر چه مي‌خواهي ملامتم كن. بگذار لب برچيده‌ام، بغض‌هاي فروخورده را بيرون بكشد، آن وقت اگر رغبت مرا نكردي بيرونم انداز. مرا با تو سخني هست.
اگر از رنجيدنت امانم مي‌دهي مي‌گويم حس مي‌كنم دلت را زده‌ام و پايم دارد از ميهمانيت مي‌برد. دروغ نمي‌گويم حالا كه از زشت‌رويي‌ام بري شده‌اي، عتابت را لمس مي‌كنم، مي‌فهمم. اكنون كه ماتم گرفته‌اي و مدام محزوني، ولي من نيز مدعاي دروغين ندارم. نمي‌گويم اگر با هم از يك كوچه بگذريم، تنها رد پاي تو به جا مي‌ماند؛ لاف وفا نزده‌ام؛ يقين كرده‌ام كه هر سر تراشيده‌اي رسم قلندري نمي‌داند، هر شب‌گردي دل‌شدگي را تجربه نكرده است. من اگر سنگ تو را به سينه زده‌ام، اگر وقت و بي‌وقت عريضه برايت نوشتم، اگر نام تو را از نامردمان كتمان كرده‌ام، همه از شوري است كه از حقيقت مهر تو برآشفته؛ همه‌اش از وفور آن سر زندگي است كه از نفس‌هاي عميقم در ياس‌خانه‌ات دارم؛ نه براي از كسي جز تو حتي مرحبايي طلبيدن. مرا با تحويل نگرفتنت تأديب نكن. باوركن من از روي حماقت است كه خويش را به تغافل مي‌زنم، نه از سر تمرد. به من حق بده، كسي را در دربارت ندارم، يك سكه هم در توشه بارم نيست براي خريدن نازت؛ يا انيس! مي‌ترسم از آينده‌اي كه در هواي مه‌آلوده تقدير گم شده هراس دارم. نكند مرا محكوم كني به از دست دادنت نكند نابود شوم با هبوط از نينوايت.
صلي‌ الله عليك يا عشق!
 پاي بركه‌‌ات قرارمان براي وعده‌اي كه داده‌اي برايم عقدي از ثريا برچين تا عقدمان در نور مستور بماند. باغت اگر لاله داشت بياور تا شمعدانش كنيم آينه‌اي هم تا اگر نتوانستم خيره‌ات شوم عكست را چشم انداز تماشا كنم. برقع از روي بينداز؛ نقاب از چهره برگير و شكوه هويدا كن. تو با سركشي چون من، عقد اخوت نبسته‌اي، اما من روزي هزار بار بربنوت خويش سوگند خورده‌ام. تو من سياه‌كار و مسئ را نمي‌پسندي. اما من همه جا را گشته‌ام و تو محسن را گزيده‌ام. بيا اكنون كه سپيده از فراز شانه شب سَرَك مي‌كشد با من سر سفره‌اي كه با سليقه خودم چيده‌ام ميثاقي بدار. بيا و مرا از غُل و زنجيرها با بيعت خويش ابتياع كن. بيا از قفايم بگير و به مرزهاي خودت بسپار. مرا با حلقه ياس كه دستم مي‌كني متحول كن، زير و رويم ساز. مي‌خواهم آدم ديگري شوم. مي‌خواهم بلندم كني و راهم اندازي. تو هماني كه من مي‌خواهم بي‌‌تا‌بي بديل بي‌نظير؛ «رضيتك يا مولاي اماما و هادياً و ولياً و مرشداً لا ابتغي بك بدلاً».[2]
اگر آن پيمان زرين و عهد عتيق نبود كه ديروز در عالم ذر بستيم، كجاي امروز خبراز جستاري عاشقانه بود؟ گفتند به ربوبيت اقرار كنم و گردن بگذارم طاعت تو را آن دم كه پذيرا شدم. لؤلؤ شاهوار ولايت را پيشم به وديعت دادند. چه نفرين شدگانند آنان كه نقض ميثاق كنند. به راستي عاقبتي را برايشان رقم نزده‌اند جز خانه‌هايي كه از آن سعير زبانه مي‌كشد. وقتي عهدت مي‌شكنند كامت تلخ مي‌شود. با هريك نفري كه ابليس از ركابت مي‌ربايد، خيمه‌هاي سپيد سپاهت تنك‌تر مي‌شود. چيست دشواري اين معاهده كه غربال گون خبيث را از طيب تميز مي‌دهد؟ سختي‌اش به تحمل طعنه‌هاست. به قناعت در غناي تو را داشتن و از جرگه غلامانت عزلت نگزيدن. تهمت ديوانگي شنيدن و سنگ طفلان خوردن به خويشتن را پاي تو پير كردن و حيات را وسيلة مواسات تو دانستن ... و سر اين شدايد را تنها آناني درخواهند يافت كه لب به لب مودّت تو تر كرده باشند. (إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ الَّذينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْميثاقَ).[3]
كسي كه مي‌انديشد ستودن تو آسودگي دارد، بيايد و از دور ميثمي را بنگرد. بر چكاد دار ابتلا قصيده وصل تو سرودن و مثنوي وصف تو خواندن آسان نيست، خودت مي‌داني... .
حجر الاسود را مي‌شناسم؛ نخست ملكي بود كه مقر به عهد الست آمد تا پروردگارش ميان مخلوقات، امين قرار دهد او را، بدل به سنگي ساختند ساكن در ركن بيت تا حاجيان تجديد قول و قرار نزد او امانت نهند. و اي دل غافل مباش كه امين الله تو در مطاف است ـ همو كه ثقل ميثاقش در تسليم حجر مي‌كني ـ نگاه كن، كعبه تبرك از استلام او مي‌جويد. ديده به خانه دوختي مات صاحبخانه هم باش. دست سوي او فراگير و بركبرياي او تكبير گوي و آن گاه: «امانتي اديتها وميثاقي تعاهد انه لتشهد لي بالموافاة؛[4] امانتم را ادا كردم و ميثاقم را از عهده برآمدم تا گواهي دهي به وفايم».[5]

--------------------------------------------------------------------------------
[1]. خون ما را قرين خون او كن، (مصباح المتهجد، ص 842).
[2]. مولاي من راضيم به اين كه تو امام و هادي و ولي من و راهنماي من باشي و جايگزيني برايت نمي‌جويم. (مفاتيح الجنان، زيارت سرداب مطهر‌).
[3]. جز اين نيست كه صاحبان خرد تذكر مي‌يابند، همانان كه به عهد خدا وفا مي‌‌كنند و پيمان را نمي‌شكستند. (رعد/19و20).
[4]. جمله‌اي كه مستحب است حجاج هنگام استلام حجر بخوانند.
[5]. ميثاق وسپيده، ص 63- 67 با تلخيص.

 پدیدآونده:سعيد مقدس
 

]]>
ربیع همان بهار است http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1784 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1784 ]]> Thu, 01 Jan 1970 03:30:00 ربيع همان بهار است، آغاز روييدن و پايان زمستان . بهار كه مي‌رسد شادابي و نشاط و طراوت همه جا را فرا مي‌گيرد، باد بهاري آدمي و طبيعت را سرزنده و استعدادهاي خفته را شكوفا مي‌كند.


گفت پيغمبر به اصحاب كبار

تن مپوشانيد از باد بهار


ربيع همان بهار است و پيامبر هم، رحمت بر عباد، بهار بر بلاد و مردمان.[1] بهار كه آمد،  ربيع الاول كه آمد و پيامبر صلي الله عليه و آله متولد شد، كنگره‌هاي كاخ سرد كسري شكست و آتش‌كده فارس خاموش شد. هر پيامبري كه آمد بركت را به منزلگاه خود آورد (حضرت عيسي عليه السلام در گهواره فرمود: (وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنتُ )،[2] خدا مرا هر جا كه باشم ماية بركت قرار داد.) اما وقتي خاتم پيامبران و اشرف مخلوقات به زمين قدم نهاد، بركت همه جاي عالم را فرا گرفت.
بهار عالميان كه مبعوث شد، آغاز روييدن شد (رُشداً)[3] و پايان زمستان گمراهي‌ها (وَكُنتُمْ عَلَىَ شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنْهَا)[4] ؛ بر لبه پرتگاه آتش بوديد، خدا شما را به وسيله دين نجات داد). پيامبران مظاهر اسماء الهي‌اند و پيامبر خاتم، برترين مخلوق خدا و برترين مظهر اسم خدا است كه (رَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ)[5] است.
پيامبر صلي الله عليه و آله با نسيم‌هاي خوش دعوت خويش، آمد تا به آدمي حيات بخشد (دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ)[6] و استعدادهاي خفته را شكوفا سازد؛ آدمي را از حضيض ذلت به اوج عزت برساند و او را از خشونت، بيابان گردي و وحشي‌گري، به سلوك و ايثار و عبوديت و عرفان رساند.
ربيع همان بهار است و امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف، همان ربيع و بهار مردمان و خرّمي دوران. آن روز كه متولد شد با خود بركت آورد و آن روز كه با ظهورش رخ مي‌نمايد، اوج روييدن است به گستره تمام عالم؛ هم او كه با عدالت و مهرباني‌اش، ظلم و بيداد بر باد مي‌رود و حقيقت رحمتٌ للعالمينِ نبوي به وسيله حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف عالم گير مي‌شود، اينجاست كه مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف را رحمت پر وسعت خدايي (رَحمتُ‌‌الله الواسعة) گويند، چون اوست كه آرزوها و اهداف تمام پيامبران و اولياء را با تمام ابعادش در جهان به ظهور مي‌رساند.
با آمدن نهم ربيع الاول، اگرچه حزن شهادت پدر، امام يازدهم رنج كمي نبود و درد و اندوه مظلوميت او جانكاه، اما چون آخرين وصي به امامت رسيد، ولايت جديدي رخ نمود و امامت آخرين وصي كه مژده آمدن و ظهورش، بارها بر زبان مقدس پيامبر عليه السلام و يكا‌يك ائمه عليهم السلام مطرح شده بود، بر شادماني ملائك و اهل معرفت فزود.
اينجاست كه اهل زمين و زمان و آنان كه از معرفت بهره‌اي برده‌اند؛ به قدر بهره‌ خود با او عهد مي‌بندند و با جانان به جان بيعت مي‌كنند.
شيريني عدالت علوي، به وسيلة او چون نسيمي به درون خانه‌‌ها ره مي‌يابد و طراوت علم پيامبر صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام و يكا‌يك ائمه عليهم السلام چون صادق آل محمد عليه السلام و عالم آل محمد عليه السلام و بيست و هفت شعبه علم، به وسيله او رخ مي‌نمايد.
ربيع همان بهار است كه حتماً خواهد آمد؛ سردي زمستان، هيچ وقت ترا از آمدن بهار مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف نا اميد نكند زيرا فقط نادانان با ديدن برف و سرما مي‌پندارند كه بهار نمي‌آيد، آنان كه به خاطر لجبازي با پرستوها و چلچله‌ها، تمام وعده‌هاي الهي را انكار مي‌كنند و خود را نسبت به وعده‌ الهي[7] به غفلت مي‌زنند.[8]
براي آمدن بهار بايد مهيا بود. بهار را شما نمي‌آوريد ولي تسلط و سلطه حضرت مهدي صلي الله عليه و آله، زمينه ساز مي‌طلبد: «يخرج ناس من المشرق فيوطئون للمهدي سلطانه».[9] براي آنكه حضرت بتواند بهاري بودن را به عالم عرضه كند و جهان را پر از عدالت و خوبي كند، بايستي ياراني در همين فصل زمستان، خود را براي همراهي و مبارزه با بدي‌ها و سردي‌ها مهيّا كنند.




--------------------------------------------------------------------------------

1 . نهج‌البلاغه، خطبه 11.
2. مريم/31.
3. كهف/66.
4. آل عمران/103.
5. انبياء/ 107.
6 . انفال/ 24.
7. آيات متعددي كه وعده ظهور حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف، را داده‌اند؛ نظير، انبياء/105، قصص/5، نور/55 و ... .
8. در طول تاريخ هميشه افرادي بوده‌اند كه حق را ناديده گرفته و خود را به ناداني مي‌زدند، نظير اكبر گنجي كه با لجاجت با انقلاب و ولايت فقيه، اصل مهدويت را انكار مي‌كند. گرچه سخنان واهي او نظير سخنان ديگر مغرضان، هميشه توسط عالمان و آگاهان پاسخ داده شده است و نيازي به تكرار دوباره آن نيست.
9. سنن ابن ماجة، ج9، ص519.

]]>
آخرين لحظات و آغازين ساعات http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1783 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1783 ]]> Thu, 01 Jan 1970 03:53:16

(حكايتي از لحظات پاياني زندگي امام عسكري عليه السلام)

 ابو الاديان، خادم امام حسن عسكرى علیه السلام ، مي‌گويد: من نامه‏هاى حضرتش را به شهرها مي‌بردم. در بيماري‌اي كه به وفاتش منجر شد به خدمتش رسيدم. نامه‏هايى نوشت و فرمود: «اين‌ها را گرفته و به اين شهرها برو. سفرت پانزده روز به طول مي‌انجامد. چون روز آخر وارد سامره شدي، صداى شيون را از خانه من مي‌شنوى و خواهى ديد كه مرا غسل مي‌دهند.»

گفتم: «آقا! بعد از رحلت شما چه كسى جانشين شما خواهد بود؟» فرمود: «آن كس كه پاسخ نامه‏هاى مرا از تو طلب كند.» گفتم: «بيشتر توضيح دهيد.» فرمود: «آن كس كه بر من نماز مي‌گزارد.» گفتم: «بيشتر بفرماييد.» گفت: «هر كس خبر داد كه در انبان چيست، او قائم و جانشين من است.» در اينجا هيبت آقا مرا گرفت كه سؤال كنم در انبان چيست.

بدين گونه نامه‏ها را برداشتم و به شهرهايي كه فرموده بود بردم و جواب‌هاى آنها را گرفتم. روز پانزدهم وارد سامره شدم و همان‌طور كه فرموده بود، ديدم صداى شيون و ناله از خانه حضرت بلند است و برادرش جعفر بن على (جعفر كذاب) كنار درب خانه ايستاده است و شيعيان اطراف او را گرفته‌اند و در مرگ آن حضرت، به او تسليت و به خاطر مقام امامت به او تهنيت مي‌گويند.

پيش خود گفتم: «اگر اين امام باشد، منصب امامت از ميان رفته است.» زيرا من او را مي‌شناختم و مي‌دانستم كه شراب مي‌خورد و با قماربازى و ساز و ضرب، سر و كار دارد! ولى براى امتحان پيش او رفتم و مثل ديگران به او تسليت و تهنيت گفتم. ولى او چيزى از من نخواست. آنگاه عقيد، غلام امام حسن عسكرى علیه السلام  آمد و به او گفت: «آقا! برادرت را كفن كردند. برخيز و بر او نماز بگذار.» جعفر در حالى كه شيعيان هم اطراف‏ او را گرفته بودند وارد خانه شد. وقتى آماده نماز شديم، ديدم، همين كه جعفر خواست تكبير بگويد، كودك گندم‌گونى كه موى سرش سياه و كوتاه و ميان دندانهايش باز بود بيرون آمد و رداى جعفر را كشيد و گفت: «عمو! كنار برو كه من در نماز گزاردن بر پدرم از تو سزاوارترم.» جعفر عقب رفت و رنگش تغيير كرد. كودك هم جلو ايستاد و بر امام نماز گزارد و آن حضرت را كنار قبر پدرش، امام على النقى علیه السلام  دفن كردند.

آنگاه همان كودك، به من رو كرد و گفت: «جواب‌هاى نامه‏ها را بياور!» من هم آنها را به او دادم و پيش خود گفتم: «اين دو علامت، يكى نماز گزاردن بر حضرت و ديگري مطالبه جواب نامه‏ها ظاهر شد.»

آنگاه به سراغ جعفر رفتم و ديدم در مرگ برادرش ناله مي‌كند. در آن موقع كسي آمد و به او گفت: «آن كودك، كه بود؟ اگر ادعا دارد كه پسر امام است، لازم است كه از وى دليل بخواهيد.» جعفر گفت: «بخدا قسم، من تاكنون او را نديده بودم و نشناختم.»

در همان زمان، جمعى از قم آمدند و سراغ امام حسن عسكرى علیه السلام  را گرفتند. به آنها گفتند: «حضرت رحلت فرمود». پرسيدند: «پس جانشين او كيست؟» مردم اشاره به جعفر كردند و گفتند: «اين است.»

آنها هم آمدند، سلام كردند و او را در مرگ برادرش تسليت و امامتش را تبريك گفتند. سپس گفتند: «نامه‏ها و اموالى نزد ما هست، بفرماييد كه نامه‏ها از كيست و اموال چقدر است؟!» جعفر از جا برخاست و در حالى كه دامن خود را مى ‏تكانيد گفت: «اينها از ما مي‌خواهند كه غيب بدانيم!»

در اين وقت، خادمى از اندرون آمد و گفت: «شما نامه فلانى و فلانى را آورده‏ايد و انبانى داريد كه هزار دينار در آن است و سكه ده دينار آن صاف شده است.» آنها هم نامه‏ها و اموال را به آن خادم دادند و گفتند: «كسى كه تو را فرستاده، امام است،»

چون جعفر اين ماجرا را ديد، پيش معتمد خليفه رفت و جريان را براي او نقل كرد. معتمد هم خدمتكاران خود را فرستاد. آنها صيقل، كنيز امام حسن عسكرى علیه السلام  را آوردند و كودك را از او مطالبه كردند. صيقل، وجود كودك را منكر شد و گفت: «من آبستن هستم و هنوز وضع حمل نكرده‏ام.» اين را بدين جهت گفت تا امر آن كودك را پوشيده دارد.

سپس صيقل را به ابن ابى شوارب قاضى سپردند (كه نزد وى بسر برد تا وضع او روشن شود)؛ ولى در همان ايام، از يك طرف عبيداله بن يحيى بن خاقان (وزير) مرد، و از طرفى، صاحب الزنج در بصره قيام كرد و آنها مشغول به اين امور شدند و از نگهدارى صيقل، كنيز امام حسن عسكرى علیه السلام  (مادر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ) غفلت نمودند و او از شر آنها آسوده گشت.[1]

----------------------------------------

1 . كمال‌الدين و تمام النعمة، ج2، ص 475؛ ترجمه حديث از علي دواني.

]]>