دلنوشته http://mahdi313.com این بخش مشتمل بر دلنوشته های عاشقان امام زمان در موضوع مهدويت می باشد میثاقی دوباره http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1083 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1083 اطمينان ما را به او و يقينمان را به وثوقش بيافزاي. از ما شمشير زناني ساز كه نه در داغ خرما پزان، نه در سوز برف ريزان و نه در پوسيدگي پاييز، ربيع با طراوتش را با هيچ متاعي معامله نكنيم.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:33 به بهانه نهم ربيع الاول، آغاز ولايت امام مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف
اي خداي عهدهاي ناگسستني!
قدم هامان را براي صداقت و ثبات، سرپنجه هامان را در تعهد و وفا و قلب هامان را در سرشاري مدام از مهرش مدد فرما.
اي خداي ميثاق هاي ماندني!
اطمينان ما را به او و يقينمان را به وثوقش بيافزاي. از ما شمشير زناني ساز كه نه در داغ خرما پزان، نه در سوز برف ريزان و نه در پوسيدگي پاييز، ربيع با طراوتش را با هيچ متاعي معامله نكنيم.
اي خداي قول هاي از ياد نرفتني!
بد عهدي ما را سبب ساز شكستگي مان مخواه و ناسپاسي هايمان را سبب سوز تَرَحُّمش مكن. به ما بفهمان كه نقض هر پيماني پس از او رواست و حالي مان كن كه قرار عاشقي همواره پا برجاست. ما را از مصالحه بر سر او باز دار و پايمان را گام زن كوچه اش بدار و اقرن ثارنا بثاره».[1]
صلي الله عليك يا عزيز!
مرا درياب كه بوران، مرا از مرصد تصويرت دور انداخته است و ديده ام سوي آمدنت نمي شناسد، تا سياهي خود به پايش سپيد كند. مرا درياب تا ناقوس رهاييم را از قيد تو فرياد نزند، تا براي دمي آسودنت، حسرت به دل نمانم. مرا درياب كه در اجتهاد طاعتت شكست خورده ام و بگذار تكاپو از سربگيرم. مرا درياب كه پابند هركه شدم از سرخويش بازم كرد و حالا راه برگشت را هم نمي دانم.
كوچك بودم؛ تنها قدمي آن طرف برايم پيدا بود؛ اما تو تا عمق افق را مي ديدي؛ روي زانو مي نشستي و برايم از نورستانت مي گفتي؛ خلعت خدمتت را در برم كردي؛ اما وقتي راه مي رفتم به خاك مي كشيد و من كوتاه بودم؛ زود بود برايم انگار، اما تو مي دانستي روزي قد مي كشم و آستين نصرت، از سرپنجه ام پيش نمي ماند و من هنوز هم كوتاهي هاي امروز را مي بينم و نمي فهمم. اگر دلهره هاي تو نباشد همين ردا به پايم مي پيچيد و زمين مي خورم. بگذار شكوفه شكوايم بر شمشاد نيوشايت جوانه زند؛ بعد هر چه مي خواهي ملامتم كن. بگذار لب برچيده ام، بغض هاي فروخورده را بيرون بكشد، آن وقت اگر رغبت مرا نكردي بيرونم انداز. مرا با تو سخني هست.
اگر از رنجيدنت امانم مي دهي مي گويم حس مي كنم دلت را زده ام و پايم دارد از ميهمانيت مي برد. دروغ نمي گويم حالا كه از زشت رويي ام بري شده اي، عتابت را لمس مي كنم، مي فهمم. اكنون كه ماتم گرفته اي و مدام محزوني، ولي من نيز مدعاي دروغين ندارم. نمي گويم اگر با هم از يك كوچه بگذريم، تنها رد پاي تو به جا مي ماند؛ لاف وفا نزده ام؛ يقين كرده ام كه هر سر تراشيده اي رسم قلندري نمي داند، هر شب گردي دل شدگي را تجربه نكرده است. من اگر سنگ تو را به سينه زده ام، اگر وقت و بي وقت عريضه برايت نوشتم، اگر نام تو را از نامردمان كتمان كرده ام، همه از شوري است كه از حقيقت مهر تو برآشفته؛ همه اش از وفور آن سر زندگي است كه از نفس هاي عميقم در ياس خانه ات دارم؛ نه براي از كسي جز تو حتي مرحبايي طلبيدن. مرا با تحويل نگرفتنت تأديب نكن. باوركن من از روي حماقت است كه خويش را به تغافل مي زنم، نه از سر تمرد. به من حق بده، كسي را در دربارت ندارم، يك سكه هم در توشه بارم نيست براي خريدن نازت؛ يا انيس! مي ترسم از آينده اي كه در هواي مه آلوده تقدير گم شده هراس دارم. نكند مرا محكوم كني به از دست دادنت نكند نابود شوم با هبوط از نينوايت.
صلي الله عليك يا عشق!
پاي بركه ات قرارمان براي وعده اي كه داده اي برايم عقدي از ثريا برچين تا عقدمان در نور مستور بماند. باغت اگر لاله داشت بياور تا شمعدانش كنيم آينه اي هم تا اگر نتوانستم خيره ات شوم عكست را چشم انداز تماشا كنم. برقع از روي بينداز؛ نقاب از چهره برگير و شكوه هويدا كن. تو با سركشي چون من، عقد اخوت نبسته اي، اما من روزي هزار بار بربنوت خويش سوگند خورده ام. تو من سياه كار و مسئ را نمي پسندي. اما من همه جا را گشته ام و تو محسن را گزيده ام. بيا اكنون كه سپيده از فراز شانه شب سَرَك مي كشد با من سر سفره اي كه با سليقه خودم چيده ام ميثاقي بدار. بيا و مرا از غُل و زنجيرها با بيعت خويش ابتياع كن. بيا از قفايم بگير و به مرزهاي خودت بسپار. مرا با حلقه ياس كه دستم مي كني متحول كن، زير و رويم ساز. مي خواهم آدم ديگري شوم. مي خواهم بلندم كني و راهم اندازي. تو هماني كه من مي خواهم بي تا بي بديل بي نظير؛ رضيتك يا مولاي اماما و هادياً و ولياً و مرشداً لا ابتغي بك بدلاً».[2]
اگر آن پيمان زرين و عهد عتيق نبود كه ديروز در عالم ذر بستيم، كجاي امروز خبراز جستاري عاشقانه بود؟ گفتند به ربوبيت اقرار كنم و گردن بگذارم طاعت تو را آن دم كه پذيرا شدم. لؤلؤ شاهوار ولايت را پيشم به وديعت دادند. چه نفرين شدگانند آنان كه نقض ميثاق كنند. به راستي عاقبتي را برايشان رقم نزده اند جز خانه هايي كه از آن سعير زبانه مي كشد. وقتي عهدت مي شكنند كامت تلخ مي شود. با هريك نفري كه ابليس از ركابت مي ربايد، خيمه هاي سپيد سپاهت تنك تر مي شود. چيست دشواري اين معاهده كه غربال گون خبيث را از طيب تميز مي دهد؟ سختي اش به تحمل طعنه هاست. به قناعت در غناي تو را داشتن و از جرگه غلامانت عزلت نگزيدن. تهمت ديوانگي شنيدن و سنگ طفلان خوردن به خويشتن را پاي تو پير كردن و حيات را وسيلة مواسات تو دانستن ... و سر اين شدايد را تنها آناني درخواهند يافت كه لب به لب مودّت تو تر كرده باشند. (إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا اْلأَلْبابِ الَّذينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْميثاقَ).[3]
كسي كه مي انديشد ستودن تو آسودگي دارد، بيايد و از دور ميثمي را بنگرد. بر چكاد دار ابتلا قصيده وصل تو سرودن و مثنوي وصف تو خواندن آسان نيست، خودت مي داني... .
حجر الاسود را مي شناسم؛ نخست ملكي بود كه مقر به عهد الست آمد تا پروردگارش ميان مخلوقات، امين قرار دهد او را، بدل به سنگي ساختند ساكن در ركن بيت تا حاجيان تجديد قول و قرار نزد او امانت نهند. و اي دل غافل مباش كه امين الله تو در مطاف است ـ همو كه ثقل ميثاقش در تسليم حجر مي كني ـ نگاه كن، كعبه تبرك از استلام او مي جويد. ديده به خانه دوختي مات صاحبخانه هم باش. دست سوي او فراگير و بركبرياي او تكبير گوي و آن گاه: امانتي اديتها وميثاقي تعاهد انه لتشهد لي بالموافاة؛[4] امانتم را ادا كردم و ميثاقم را از عهده برآمدم تا گواهي دهي به وفايم».[5]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. خون ما را قرين خون او كن، (مصباح المتهجد، ص 842).
[2]. مولاي من راضيم به اين كه تو امام و هادي و ولي من و راهنماي من باشي و جايگزيني برايت نمي جويم. (مفاتيح الجنان، زيارت سرداب مطهر ).
[3]. جز اين نيست كه صاحبان خرد تذكر مي يابند، همانان كه به عهد خدا وفا مي كنند و پيمان را نمي شكستند. (رعد/19و20).
[4]. جمله اي كه مستحب است حجاج هنگام استلام حجر بخوانند.
[5]. ميثاق وسپيده، ص 63- 67 با تلخيص.

پدیدآونده:سعيد مقدس

]]>
عهدنامه http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=517 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=517 در آن‌جا تو مي‌تواني صميمانه با آقاي خود عهد ببندي؛ البته اين غرفه نمادين است و صرفاً براي تفكر و تأمل در اين است كه ما با امام خود چه عهدي بايد ببنديم.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:34 كنار مسجد مقدس جمكران، مجتمعي وجود دارد به نام مجتمع فرهنگي مهدي ياوران. در آن‌ جا سال ن قشنگي به نام كارگاه انتظار درست كرده‌اند؛ زائراني كه به اين مجتمع مي‌آيند كنار درس‌هاي معرفتي و مباحث علمي، سري هم به اين كارگاه مي‌زنند در آن كارگاه، غرفه‌اي است به نام عهد با امام در آن‌جا تو مي‌تواني صميمانه با آقاي خود عهد ببندي؛ البته اين غرفه نمادين است و صرفاً براي تفكر و تأمل در اين است كه ما با امام خود چه عهدي بايد ببنديم. در اين‌جا به چند عهد‌نامه كه توسط زائرين حرم حضرت معصومه عليها السلام و كساني كه به مسجد مقدس جمكران آمده بودند و مهمان اين مجمتع شدند؛ نيم‌نگاهي مي‌اندازيم.

...................... (زرند ـ كرمان)
آقا جان من عهد مي‌بندم دائم الوضو باشم. دائم الذكر باشم، روزي دو ركعت نماز براي سلامتي و فرج شما بخوانم و روزي چند صفحه قرآن براي سلامتي و فرج شما بخوانم.
آقا جان من عهد بندم جلوي نامحرمان بلند نخندم، حجابم را رعايت كنم هر روز براي شما دعا كنم و دعاي عهد را بخوانم، غيبت نكنم و دروغ نگويم و گناه را از خود دور كنم.
آقا جان من دعا مي‌كنم تا عهدم را نشكنم و تا آخر عمر پايدار باشد.

...................... (بم)
آمدم با تمام وجودم عهد بندم كه تا آخرين لحظه از عمرم در راه خدا و اهل بيت قدم بردارم و قرآن را تا جايي كه مي‌توانم به ديگران ياد بدهم و از شما مي‌خواهم در اين امر مرا ياري نمايي و قلبم را صفا بده تا هميشه به عهدي كه بستم وفادار بمانم و دنبال ماديات دنيوي نباشم و مخلصا نه در اين راه گام بردارم بحق يا ارحم الراحمين كمكم كن.

...................... (كرمان)
از اين به بعد تصميم گرفتم كه هيچكدام از نمازهايم قضا نشوند. سعي مي‌كنم دروغ نگويم و غيبت نكنم. هر شب سوره آية الكرسي را قرائت كنم. حجاب كامل داشته باشم. زود عصباني نشوم و به ديگران كمك كنم. لجبازي نكنم و حس حسادت را از خودم دور كنم.

...................... ( )
مي‌دانم حتي لياقت عهد بستن با تو را ندارم و حتي نمي‌توانم به خود جرأت اين‌كار را بدهم. شايد جاي اين حرف‌ها اين‌جا نباشد اما از تو مي‌خواهم كه از خدا بخواهي به پرونده و قلب سياهم نگاه نكند و از تنهايي و از دام گرفتاري‌هاي زندگي نجاتم دهي و اميد از دست رفته و ارادة گم شده‌ام را به من برگرداني چرا كه اين‌جوري فقط يك مردة متحرك هستم و بس. آقا جان شما را به جان مادرتان فاطمه عليها السلام قسم مي‌دهم فراموشمان نكني، آقا نظر مي‌كني؟

راستي شما با امام خود چه عهدي مي‌بنديد؟
خوشحال مي‌شويم كه شما نيز با نوشتن و ارسال عهدنامه خود، به ما و باقي دوستان ، يادآور عهدهايمان با امام گرديد.

]]>
آينه‌دار بهار http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=501 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=501 خواهد آمد و آهوان رميده را ضمانت خواهد کرد و گرگ‌هاي دريده را خجل خواهد ساخت.
خواهد آمد و واژه ظلم و ستم را از فرهنگ‌ها پاک خواهد کرد.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:34 (تقديم به مردي که پيشاني‌اش مشرق آفتاب بهاري بود)
در فصل سرد غربت و در قطبي‌ترين شب تاريخ،
آن‌گاه که افسون گران بورژوا و چماق داران شکم باره هوا‌دار تاج و تخت، در لجن‌زار شب نشيني‌هاي شيطاني خود، غرق بودند...،
 آنگاه که روشن‌فکران غرب‌زده «هُرهُري مذهب» به پز فُکُل و کراوات مي‌رسيدند و هنرمندان بي‌رگ و مرفهين بي‌دردِ «کافه تريا»، آيه يأس نشخوار مي‌کردند...،
آنگاه که يکي از عقل مي‌لافيد و يکي طامات مي‌بافيد...،
و آنگاه که سياست، بي‌ديانت بود و ديانت، بي‌سياست، منادي بر دار بود و آزادي در بند. استقلال در غل بود و عدالت در زنجير. سلاح، راکد بود و فساد، رايج. ظالم بر تخت بود و مظلوم، بدبخت. مؤمن، ذليل بود و فاسق، عزيز. يزيد، عربده« هل من مزيد» مي‌زد و حسين عليه السلام ، بانگ «هل من ناصر».
و آنگاه که حراميان، هم شريک دزد بودند و هم رفيق قافله، سنگ، بسته بود و سگ، يله!
و گله، بي‌شبان و گرگ‌ها حريص!
بناگاه، نهيب مردي برخاست که مهيب هزار زلزله داشت؛ غريو مردي که کينه تمام مغضوبين و مستکبرين در سينه‌اش بود؛ و خشم بر همه نفرين شدگان زمين در مشتش.
مردي که خروش بيداري‌اش، خواب رنگين همه خواب‌آلودگان را آشفته ساخت و همينه نهيبش، نوعروسان پرده نشين را از حجله برون آورد!
مردي که برق نگاهش، بارقه اميد در دل همه نااميدان افکند و رعد صدايش، پشت همه دشمنان خدا را لرزاند.
مردي که در کوچه باغ حجره‌ سبزش، هزار هزار چلچله، بهار را فرياد مي‌زد.
فريادگري از قبيله داد و بيدارگري از اقاليم قبله.
مردي از تبار پابرهنگان و سرداري از سلاله سربداران.
مردي از عشيره خورشيد و سفيري از تبار توحيد.
مردي از نبيره ابراهيم عليه السلام ؛ مردي از آل محمد صل الله عليه و آله وسلم ؛ مردي از سلاله علي عليه السلام و زهراh؛ مردي که خاکش با شبنم عشق، گل شده بود و خونش با خون حسين عليه السلام عجين.
مردي از روح خدا! مردي خميني! خميني و «ما ادراک ما الخميني»؟!
و من و تو چه دانيم که خميني کيست؟!
خميني، آخرين آيت کبري بود در غيبت کبري!
خميني، جلوه‌اي از بقية‌الله بود، که چون ستاره‌اي بدرخشيد و ماه مجلس شد و دل رميدگان جهان را انيس و مونس شد.
خميني، مردي بود از سرزمين‌هاي سبز خدا.
مردي که از باغ‌هاي سرخ شهادت مي‌آمد و عطر لاله در بر داشت و شور عاشورا در سر.
مردي که داغ هزار لاله بر دل و درد هزار ساله در دل داشت.
مردي که پيشاني‌اش، مشرق آفتاب بهاري بود و بوي خدا از ردايش جاري.
مردي که نرگس آفتابش، همواره نگران دشت شقايق‌ها بود و پنجره قلبش، هميشه به سمت بنفشه‌زاران، باز.
باشد که تا آخرين نفس، تا آخرين نفر و تا رسيدن به سرمنزل مقصود، به پيش تازيم و لحظه‌اي براي وصول به غايت آمال او، درنگ ننماييم و خود را در رزمي بي‌امان، عليه کفر و نفاق، در رکاب سوار سپيد حضرت بقية‌الله الاعظم عجل الله تعالي فرجه الشريف آماده سازيم.
همان موعود سبزي که در رجعت سرخش، ترديدي نيست.
همان موعودي که هسته هستي و ميوه آفرينش است.
همان مهري که فروغ دل انبيا و نور چشم اوصيا و غايت آمال همه مشتاقان است.
همان بهاري که لاله‌ها به احترام او برخاسته‌اند.
همان که نرگس‌ها نگران مقدمش و شايق‌ها آيينه افروز رخسار اويند.
همان دلبري که صد قافله دل همراه اوست.
همان نگاري که آتش اشتياقش، از پس خاکستر اين همه سال، هنوز گل مي‌کند.
آن ابر مرد شکست ناپذيري که مفاتيح غيب در دست اوست و جنود آسمان و زمين با اوست.
مردي سترگ؛ مردي شگفت!
مردي که «مثل هيچ‌کس نيست»!
مردي که فيض روح القدس، علم آدم عليه السلام ، يد بيضا و عصاي موسي عليه السلام ، انگشتري سليمان عليه السلام ، حُسن يوسف عليه السلام ، صبر ايوب عليه السلام ، دم مسيح عليه السلام ، لطافت محمدي صل الله عليه و آله وسلم ، ذوالفقار علي عليه السلام و عصمت زهراh با اوست.
مردي که خدا با اوست!
به خدا سوگند، بهشت در نسيم صلواتش سبز مي‌شود و دوزخ از شبنم عشقش سرد مي‌گردد.
اينک، آن آفتاب در سايه سار غيبت، شاهد اعمال و نگران رفتار ماست.
مبادمان يک لحظه از چشم او بيفتيم.
مباد آن آئينه‌دار خدا را مکّدر کنيم که زندگي بر ما سياه خواهد شد.
خواهد آمد و انتقام همه لاله‌هاي سرخ پرپر را از بادهاي خزاني خواهد گرفت.
خواهد آمد و بر دل سوختگان، مرهم خواهد گذارد.
خواهد آمد و آهوان رميده را ضمانت خواهد کرد و گرگ‌هاي دريده را خجل خواهد ساخت.
خواهد آمد و واژه ظلم و ستم را از فرهنگ‌ها پاک خواهد کرد.
خواهد آمد و در دولت کريمه سبزش، قاموس عدالت و قسط را براي همه، يکسان معني خواهد کرد.
خواهد آمد، با رايت آفتاب بر دوش، و آن را بر بلندترين قلل کرامت و بزرگواري به اهتراز در خواهد آورد!
خواهد آمد و چشم ما را به جمال خود، و زمين را به نور الهي، روشن خواهد ساخت!
خواهد آمد و به اتفاق حسن و ملاحت بي‌نظير خود جهان را خواهد گرفت.
او خواهد آمد و در اين وعده، کمترين ترديدي نيست؛ چرا که خدايش وعده داد: «و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين».

]]>
از پلک هایم خورشید می ریزد http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=500 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=500 ديشب، باز هم خواب تو را ديدم. خواب ديدم قيامت شده و همين نامه‌هاي شبانه، شفاعت مرا کردند. به من گفتند: «پيراهني از شعر بپوش و در صف عاشقان بايست»

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:34 همه پروانه‌هايي که دور و برت مي‌چرخند، همه سيب‌هاي سرخ، همه گل‌هاي محمدي و همه شعرهاي حافظ، سلام‌هاي من هستند که از اتاق کوچک دلم برايت پست کرده‌ام.
وقتي از تو مي‌نويسم، واژه‌هايم پرنده مي‌شوند و آهسته آهسته از پلک‌هايم خورشيد مي‌ريزد!
اگر خود خواهي نبود، برايت مي‌نوشتم که خداوند، تو را براي دل من آفريده است، براي لحظه‌هاي آسماني من؛ اما چقدر دور؟ چقدر فاصله؟ چقدر انتظار... انتظار... انتظار...
انگار سهم من و تو از عشق، همين انتظاري است که مثل يک سيب بين ما تقسيم شده است.
حالا به سيب سرخ عشق فکر مي‌کنم و به روزهايي که پشت در منتظرند. زودتر بيا؛ دلتنگ تو هستم!
*   *   *
سلام به تو و طعم شور انگيز حرف‌هاي شنيدني‌ات!
چقدر بي‌تاب شنيدن صدايت هستم! يادت مي‌آيد پيش‌تر‌ها گفته بودم از هر چيز مي‌توانم صدايت را بشنوم؛ حتي از برگ‌هاي خشک کاج همسايه؟
نمي‌داني چقدر به شوق مي‌آيم وقتي طنين کلام مهربانت در دلم جوانه مي‌زند و نيلوفرانه در همه وجودم قد مي‌کشد.
از تو چه پنهان، امروز، هواي شعر به سرم زده است؛ به همين خاطر دوست دارم برايت باران شوم؛ ببارم و در همه خيابان‌هاي شهر جاري شوم. دلم مي‌خواهد غبار از تن ميخک‌ها و شب‌بوها بگيرم و بر لب‌هاي همه آفتابگردان‌ها لبخند بکارم.
تو هم حس مي‌کني؟ چقدر واژه‌هاي اين نامه، بوي پيراهن يوسف را مي‌دهند!
*   *   *
سلام!
هر صبح دلم را در چشمه ياد تو شستشو مي‌دهم و در ملکوت صداي تو به راه مي‌افتم. پلک‌هايم به دنبال نامت قيام مي‌کنند و براي ديدن تو پاهايم در ميان کوچه‌ها مي‌وزند...
ديشب، باز هم خواب تو را ديدم. خواب ديدم قيامت شده و همين نامه‌هاي شبانه، شفاعت مرا کردند. به من گفتند: «پيراهني از شعر بپوش و در صف عاشقان بايست» هر عاشقي نام معشوق خود را که مي‌برد، دري از درهاي بهشت به روي او گشوده مي‌شد. نوبت به من که رسيد زبانم بند آمد؛ اما... به يکباره همه سلول‌هاي تنم، نام عزيز تو را فرياد کردند.
امشب که اين نامه به دستت ‌رسيد بر واژه‌هاي بي تکلف آن، چند قطره مهرباني ببار تا اين پرنده‌هاي تشنه به سمت آغوشت به پرواز در آيند...
*   *   *
سلام!
ديروز به دنبال تو به همه‌جا سر زدم؛ هم از نسيم سراغت را گرفتم، هم از گل سرخي كه كنار چشمه عشق روييده بود. حتي از پرنده‌هايي كه در شعرهايم بال مي‌زدند هم نشاني‌ات را پرسيدم. اما پيدايت نكردم. اين را ولي خوب مي‌دانم كه اگر چشمانم را ببندم و با دهان بسته صدايت كنم فوراً جوابم را خواهي داد.
راستي كه عجب صفايي دارد اين بي قراري‌ها و اين دلتنگي‌ها! مانده‌ام که اگر اين فاصله‌ها نبود آيا باز هم اين‌قدر مشتاق شنيدن صدايت از درخت و گل و ستاره بودم؟
هميشه فاصله‌ها باعث مي‌شوند تا بيشتر قدر همديگر را بدانيم و بيشتر به دنبال هم بگرديم. مثل همين امروز كه همه جا را به دنبالت گشتم؛ حتي همه خواب‌هايم را يكي يكي جستجو كردم. همه‌جا رد پايت بود. حتي موج صدايت به نرمي از تپه‌هاي خيالم بالا مي‌رفت؛ اما خودت نبودي...
حالا با همين واژه‌هاي لال در كنار نام قشنگت نشسته‌ام. مرهمي نمي‌خواهم. تنها اگر حوصله داري زخم‌هاي دلم را بشمار! هزار و يك ... هزار و دو ... هزار و سه ...
*   *   *
سلام!
چند ساعت است که باران مي‌بارد؛ باران ياد تو... باران نام تو ... و من زير اين باران عزيز مي‌خواهم خيس شوم. خيس خيس...
کم‌کم رودي از نام تو جاري مي‌شود. همه دشت‌ها تشنة نام تو هستند. اين را به راحتي مي‌شود از نگاه منتظرشان خواند.
مرا ببخش اگر اين روزها شکستني شده‌ام... کاش صبر تو را داشتم و مي‌توانستم با سکوت، برادر باشم. اما مگر مي‌شود نام تو را شنيد و به شوق نيامد؟ باور کن نمي‌شود نام تو را بر پيشاني فرشته‌ها ديد و آرام نشست.
گاهي که تسبيح مي‌گردانم و نام عزيزت را زير لب زمزمه مي‌کنم، صداي دست افشاني اقاقي‌ها بلند مي‌شود.
محبوب‌ترين! هنوز هم بر اين باورم که «اگر تو نبودي، خداوند بهشت را نمي‌آفريد.»
*   *   *
سلام!
حال من و همه منتظران تشنه ديدارت خوب است.
مي‌دانم تو هم حرفم را تأييد مي‌كني كه زمانه بدي داريم. هر كس به جيب ديگري نگاه مي‌كند. شايد اگر شب هم پلك‌هايش را روي هم بگذارد، ستاره‌هاي دامنش را بدزدند!
به ماه نگاه كن! چقدر لاغر شده است! از بس كه براي بردنش خيز برداشته‌اند.
در زمانه‌اي اين ‌چنين، عاشق بودن و نامه نوشتن براي تو، آن هم در زير نور نارنج‌ها و شب پره‌ها، افتخار بزرگي است.
... و هر شب نامه‌ام كه به آخر مي‌رسد، پنجره را باز مي‌كنم،
به ماه، شب بخير مي‌گويم،
براي سلامتي تو دعا مي‌كنم،
بعد هم تفألي به حافظ مي‌زنم و به زير ملافة شب مي‌خزم.

*   *   *
... و هر شب نامه‌ام كه به آخر مي‌رسد، پنجره را باز مي‌كنم،
به ماه، شب بخير مي‌گويم،
براي سلامتي تو دعا مي‌كنم،

]]>
براي آمدنت زود هم دير است http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=497 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=497 گفتند يار رفته  سفر باز مي رسد                       
بيش از هزار سال گذشت و خبر نشد

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:34 گفتند يار رفته  سفر باز مي رسد                       
بيش از هزار سال گذشت و خبر نشد
يعقوب وار اين پدر پير روزگار           
چشمش به راه ماند و خبر از پسر نشد
کجاست آن يار سفر کرده، آن مسافر غريب، در کدامين سرزمين منزل دارد و در کدام ديار مأوا؟
کجاست او که واسطه فيض است و حبل المتين ، فرزند فاطمه(س) است و از سلاله پاک حسين (ع)؟
کجاست اَبَر مرد تاريخ ، آن يگانه دوران و منجي نسل انسان؟
دير زماني است که چشم در راهيم و به انتظار مقدمش ثانيه شمار لحظه ها.
پس چرا نمي آيد؟
چرا نسيم وصال نمي وزد و فصل خزان نمي رود؟ چرا فرقت و هجران رخت بر نمي بندد و روزگار رهايي سر نمي رسد؟
نکند ، نکند اين به درازا کشيدن ايام هجر از ما باشد؟
اندکي فکر، کمي انديشه ،آري! اين نيامدن و به تاخير افتادن ها از ماست، از ما و از کرده ها و نکرده هاي ما، از ما و از فعل و عمل ما .
مگر راه به بيراهه رفته ايم که نواي حضرتش را فراموش کرده ايم آن جا که فرمود: ما را از شيعيان دور نگاه نمي دارد، مگر رفتارهاي آنان که به ما مي رسد و دور از انتظار است.
مگر يقين نداريم که او آمدني است و براي آمدنش بايد که مهيا شد
مگر باور نداريم که او « بهار زندگي» و «پدري مهربان» و آن هم پدري مهربانتر از هر مادري است.
مگر شک کرده ايم که او واپسين نشانه خدا روي زمين، و واسطه فيض از سرچشمه زلال الاهي  است.
مگر فراموش کرده ايم که او حسين(ع) امروز است و آرمانش آرمان حسين(ع) و مقصودش به مقصد رساندن آدمي، بدان جا که شايسته مقام انسانيت است؛ پس چرا صداي « هل من ناصر » او به گوش ما نمي رسد.
مگر به ياد نداريم روايات بسياري که از جهان پس از ظهور خبر داده­اند و از عدالت وامنيت، رضا و خشنودي و به انجام رسيدن ماموريت صدوبيست و چهار هزار پيامبر و يازده امام و هزاران هزار از صلحا و پاکان مژده داده اند..
مگر ايمان نداريم که با ظهورش اهل آسمان و زمين مسرور شوند. بر دولتش چنان رفاه وآسايشي سايه افکند که نظيرش را تاريخ هرگز به خود نديده است، و مگر نه اين است که با معرفت و انتظاري پويا ، دوران فراق و هجران به سر مي رسد وآن صبح اميد طلوع مي­کند.
آري بايد به پا خاست. چشم­ها را شست و در راه کسب معرفت حقيقي گام نهاد. معرفتي که اگر از آن غافل شويم، به مرگ جاهليت دچار خواهيم شد.
بايد که عزم را جزم کرد و مشتاقانه با فعل و عمل زمينه­هاي ظهورش را مهيا ساخت.
بايد که بي تاب بود و خستگي ناپذير کوشيد تا  دشمنان حضرتش را از کار شکني و تفرقه انگيزي و از به پا کردن فتنه و آشوب و بلوا، مايوس ساخت.
بايد عهدي بست، عهدي از جنس عشق و وفا که دست در دست هم در ظل توجهات وعنايات مولا معارف مهدوي را فرا گرفته، در گسترش اين فرهنگ لحظه اي غفلت نورزيم.
اللهم عَجّل لوليک الفرج

پدید آورنده: ف. هاشمي

]]>
خير سرمان، منتظر آقاييم http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=495 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=495 در احوال يكي از مشتاقان دل‌سوخته و شيفتگان چشم‌به‌در دوخته گفته‌اند كه چهل‌شب، چهارشنبه در مسجد سهله، ملازم آستان اميد بود.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:34 هفته‌ها با عشق و شوق در انتظار امام موعود، جان مي‌داد و جان مي‌گرفت. روزها و شب‌ها مي‌گذشت و لحظه‌به‌لحظه در انتظار مي‌گذراند.
دستي به روفتن غبار راه، بر خاك مي‌كشيد و دستي به ادب خدمتگزاري بر سينه مي‌نهاد. پايي به سراسيمگي حركت بر مي‌آورد و پايي به احتياط خطر، باز مي‌كشيد. چشمي به مراقبت نظر مي‌بست و چشمي به انتظار گذر مي‌گشود.
جانش همه جانان شده بود و ذكر و فكرش همه يقين و اطمينان به وفاي وعده‌اي كه در آن تخلف نبود. چله‌نشيني سه‌شنبه شب‌هاي سهله راهي بود كه بي‌ترديد به مقصد ديدار منتهي مي‌شد و او، همة وجودش، شمعي بود كه در شعلة شوق و انتظار مي‌سوخت.
سه‌شنبه‌ها اما مي‌گذشت و او هنوز در ميان چهره‌ها، آن نگاه لاهوتي را نديده بود و در برق نگاه‌ها، آن آينة آسماني را نمي‌يافت.
سه‌شنبه‌ها مي‌رفت و هنوز در برابر مرگ چشمانش، برق زندگي نمي‌درخشيد و در ميان شام تيره‌اش، خورشيد حيات نمي‌افروخت.
به قامت رهگذران خيره مي‌شد و به قلبي كه تندتر مي‌تپيد، وعده مي‌داد و به سيماي مؤمنان مي‌نگريست و دلي سرد و خسته را به وعدة وصل، گرم مي‌كرد. يعني مي‌شود اين وعده را تخلف باشد؟ يعني ممكن است اين انتظار به نتيجه نرسد؟ يعني مي‌شود نهالي كه با اين سه‌شنبه‌ها، اين آمدن‌ها، اين رفتن‌ها، اين اشك‌ها و اين آه‌ها برافراشته، بي‌ثمر باشد و بار و بري ندهد؟
پس تنهايي زن و بچه‌هايش چه خواهد شد؟ پس مشتري‌هايي كه از دست داده، چگونه جبران خواهد شد؟ پس پاسخ طعنه و كناية مردمان را چه بايد داد؟ پس... پس...
دلِ پريشان و جانِ نگرانش را سيلاب فكر و خيال و نگراني مي‌برد و در اين حال و روز آشفته، يكي هم آمده بود تا نمك بر زخم اين پريشاني بپاشد:
«اين پيرمرد نادان چرا اينجا مزاحم من مي‌شود؟ اين آدم بيكار چرا وسط اين پريشاني، بر درد و فكرم مي‌افزايد؟ آقا جان! بساطت را جمع كن، ببر جاي ديگر. من ۳۹ هفته است، درست بر لب همين سكو مي‌نشينم. بلند شو آقا جان! تو مي‌داني در اين هفته‌ها چه كشيده‌ام تا بتوانم اين لحظه‌ها و دقايق با تمركز و دقت كامل روبه‌روي در بنشينم و منتظر محبوب باشم؟ تو از حال و روز من خبر داري؟ تو از سوختگي دل و جانم آگاهي؟ نيستي... اگر بودي كه الآن قدم‌هاي حضورت را ميان آرامش و سكوت انتظارم نمي‌گذاشتي! اگر از شوق معنوي و عشق عرفاني من خبر داشتي كه اكنون اين خلوت را چنين نمي‌آشفتي».
مرد به صداي رهگذر ميانه‌بالاي گندمگون روي مي‌گرداند. رهگذر آرام مي‌پرسد: «برادر، مشكلي هست؟ چيزي شده؟» مرد بي‌حوصله و ناآرام مي‌گويد: «نه آقا، شما بفرماييد، مشكلي نيست، حل مي‌شود».
رهگذر مي‌رود ـ آرام و پنهان همان‌طور كه آمده است ـ و مرد موفق مي‌شود زحمت پير همسايه را رفع كند و دوباره به انتظار و سكوت و خلوت و ذكر مشغول گردد. دقيقه‌ها مي‌گذرند، اين دقيقه‌هاي آخر. لحظه‌ها سپري مي‌شوند ... اين لحظه‌هاي آخر.
حتى از خواندن نماز شب هم مي‌ترسد، نكند لحظه‌اي محبوب بگذرد و او آن لحظه را درنيابد. سر به سجده نمي‌گذارد، مباد كه آني مولا حاضر باشد و او آن «آن» را درك نكند. به صفحة قرآن نظر نمي‌كند، از ترس آنكه حقيقت وحي، بر زمين شوقش نازل شود و او آن فرصت عمر را از دست دهد.
خيره به چشمان و نگاه‌ها و چهره‌ها مي‌ماند تا اذان صبح را مي‌گويند و نماز مي‌خوانند و هوا روشن مي‌شود و مردمان مي‌روند. مرد ناباورانه به آسمان نگاه مي‌كند و به در زل مي‌زند و نااميدانه مي‌گريد، تلخ و سياه. در خود فرو مي‌رود. از خودش خسته است. در محبت و لطف آقا شك كند يا در لياقت و قابليت خود؟ با وعدة قطعي و حتمي چه كند؟
روزي نمي‌گذرد كه پيغام مولا را يكي از اهل دل به او مي‌رساند: «بيهوده گله مكن. ما آمديم به وعده و وفا كرديم به پيمان. آمديم و سراغت را گرفتيم و احوالت را پرسيديم. تو به دعواي كودكانه با آن پيرمرد مشغول بودي!»
امروز هم، همه ما ادعاي چله‌نشيني در سهلة روزگار و جمكران زندگي داريم. همه بر سينة شوق مي‌زنيم و علم انتظار برافراشته‌ايم. همه اشك مهر و محبت مي‌ريزيم و چشم بر در دوخته‌ايم.
همه در اين كشور، از انتظار دم مي‌زنيم و از موعود سخن مي‌گوييم؛ اما آيا انتظار نشانه‌اي ندارد؟ رفتار و كردارمان چقدر بوي انتظار مي‌دهد؟ اگر امروز سرور و مولايمان بر اين خانه بگذرد، در رفتار ما چه مشاهده خواهد کرد؟
اگر امروز، محبوب به حال و روزمان نظر كند، چه خواهد ديد جز دعواهاي كودكانه و ستيزه‌جويي‌هاي ناشي از منيت و نفسانيت؟ چه خواهد يافت جز خودپسندي‌ها و خودپرستي‌ها؟ بوي كدام انتظار و رنگ كدام شوق در رفتار و كردارمان هست؟
در تهمت‌زدن‌ها و ناسزاگفتن‌ها و دروغ‌بافتن‌ها و فتنه‌انگيختن‌ها و حرام‌خوردن‌ها و خيانت‌ورزيدن‌ها و غفلت‌كردن‌هايمان، آيا نشاني از حال و روز منتظران هست؟
«...خير سرمان منتظر آقاييم» و به امانت‌هايش خيانت مي‌كنيم! خير سرمان منتظر آقاييم و همديگر را به چشم دشمن خوني مي‌بينيم! خير سرمان منتظر آقاييم و از تقوى و تشرع و ديانت، چون خاطرات گذشته يا گنجينه‌هاي باستاني سخن مي‌گوييم!
حال و روز ما كجا به منتظران مي‌ماند؟ حرف‌زدن‌هايمان، راه‌رفتن‌هايمان، زندگي‌هايمان چه نقشي از انتظار دارد؟ آنكه منتظر است، مگر همة وجودش فكر و ذكر مولا نيست؟ آنكه ادعاي انتظار دارد، مگر همة خواب و خيالش، شيفتگي ديدار محبوب نيست؟
پس كجاست آن نشانه‌ها و علامت‌ها؟ كجاست آن انتظار؟ با چه كسي نفاق مي‌ورزيم؟ براي چه كسي بازيگري مي‌كنيم؟ به چه كسي دروغ مي‌گوييم؟
تلخ است... اما راست. دردآور است... اما حقيقي. شرمبار است... اما واقعي؛ که نيمة شعبان، برايمان يك مناسبت شده براي تعارف و تشريفات؛ مناسبتي كه روابط عمومي اداره و سازمان و نهاد متبوعمان، پرچمي بياويزد و چراغي برافروزد و كسي گلي بدهد و كسي شيريني و شربتي بخورد و باز... روز از نو و روزي از نو.
مناسبتي در كنار مناسبت‌ها، جشني مانند بقية جشن‌ها، سخنراني و شعرخواني و... ما أكثر الضجيج... ناله و فرياد و سر و صدا فراوان است. آوازهاي خوش بسيار است. فريادهاي گوشخراش كم نيست.
خدا نكند همان آقايي كه از كنار اين خانه مي‌گذرد و مشغوليت‌ها و نزاع‌هاي كودكانه‌مان دلش را خون مي‌كند، بخواهد ما را بيازمايد. خدا نكند، بگويد يكي‌تان براي من از ديگري بگذريد.‌ يكي‌تان براي من سكوت كنيد. يكي‌تان صندلي‌تان را رها سازيد. يكي‌تان بر دست و روي رفيقتان بوسه زنيد و با هم مهربان شويد. خدا نكند آقايمان بخواهد ما مدعيان انتظار را بيازمايد. خدا نكند آقايمان بپرسد هنوز كه آزمون سخت‌تر ظهور نرسيده، با آزمون سخت اطاعت از پرچمدار من چه كرده‌ايد؟ شما مدعيان ولايت‌مداري و رهبردوستي و ذوب‌شدن در ولايت؟
كارنامة همه‌مان سياه است؛ بي‌تعارف و ملاحظه.‌ اوضاع همه‌مان خراب است؛ بي‌دروغ و مجامله. جز آنان كه به مصداق «قضى نحبه»[1] رفته‌اند و جز اندك‌شمار كسان كه به معيار «من ينتظر» در آزمون صداقت درد مي‌كشند، همه بايد سر از خجالت و شرم به زير افكنيم.
همه بايد استغفار كنيم و عذر تقصير بياوريم و زبان ببنديم و خاموش شويم. همه در شتاب تند دروغ‌ورزي و نفاق‌گستري، گرفتار سرازيري فاصله‌ها شده‌ايم و اکنون بايد اندكي با خود و مولايمان صداقت پيشه كنيم و سر بر خاك توبه بگذاريم.
جز ظاهر و شكلمان، در كدام باطن با غير منتظران فرق داريم؟ جز الفاظ و كلماتمان، در كدام حقيقت با ديگران تفاوت مي‌كنيم؟ آنان كه حتى نام آن بزرگ را نشنيده‌اند، با ما جز در اين سر و شكل چه مرزي دارند
لكة شرم تقصير را جز به آب استغفار و توبة نمي‌توان زدود. با خود راست باشيم و همه سر بر خاك بگذاريم و دل بر دست گيريم و زبان به اعتراف بگشاييم. شايد خدا به دعاي نيم‌شب مادران و پدران شهيد، شايد به آه سوختگان صادق جانباز، شايد به نالة راستي و درستي مؤمنان گمنام نمازجمعه‌هاي بي‌نشان و... ما مدعيان پرآواز را هم ببخشد و به راه بازگرداند.

______________________
[1]. سوره حزاب /23. «پس برخي پيمان خويش گزاردند».

پدیدآونده: محمد رضا زائري

]]>
مهمان عصمت http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=492 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=492 بی بی! ... سلام! باز هم آمده ام، با دلی لبریز از شوق، با چشمانی در انتظار، آمده ام تا یک بار دیگر در «آستانه »، سر ادب در «خاک تواضع » نهم و رازمگو را، همچون سفره دل عاشقان مهجور، پیش تو بگشایم.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:33 بی بی! ... سلام! باز هم آمده ام، با دلی لبریز از شوق، با چشمانی در انتظار، آمده ام تا یک بار دیگر در «آستانه »، سر ادب در «خاک تواضع » نهم و رازمگو را، همچون سفره دل عاشقان مهجور، پیش تو بگشایم.
زمانه غریبی است. «بوی غربت » چیزی نیست که مشام ما آن را حس نکند. اما ... «عطر آشنایی » هم وجود دارد.
اگر عده ای «ولایت » را همچون طعامی دیر هضم می یابند، انبوهی عظیم هم، آن راهمچون «شراب طهور»، همچون «تسنیم » و «کوثر» می دانند، جرعه جرعه جان تشنه خود را از زلال آن سیراب می کنند.
بی بی جان! اگر کسانی تجربه «زیستن بی ولا» را می آموزند که در حقیقت، نوعی مرگ تدریجی است جماعت این مملکت نیز، «زندگی بدون ولا» را غیر ممکن می دانند و با «ولایت »، عشق می کنند، با «محبت » نفس می کشند، با «مودت ذی القربی » زنده اند. «کوثر اهل بیت »، برای اینان مایه حیات و سرمایه برکت است.
بانوی معصوم!.. بگذار جمعی فراریان از دین، گریزپایان از معنویت، دلباختگان به آزادی! به مقدسات، پوزخند بزنند.
این میزان شعورشان را نشان می دهد. اینان چه می فهمند «عصمت » و «عفاف » چه رنگ است! چه می دانند «تعالی روحی » چه صیغه ای است! در این عرصه، باید خانواده های شهدا لب به سخن بگشایندو سرود ایمان سر دهند و شعر باور بسرایند.
باید فرزندان «فقه » و «فتوا»، تجربه برترین «قانون مداری » را در سایه «تعبد» بازگو کنند.
از خفاشان خو گرفته به ظلمت و گریزان از نور، چه انتظاری است که به ستایش خورشید بپردازند! مگر کسی که صحن و سرای دلش را از ولای بیگانه نشسته باشد،می تواند «ذوی القربی » را مهمان خود کند؟
مگر محبت «بت » و «خدا» در یک دل می گنجد؟ از آنان که «صنم » را از «صمد» نمی شناسند، چه انتظاری است؟
بی بی جان! بانوی عصمت و عفاف! چه می توان کرد که دلهایی، هوس حضور در سواحل دریای ترکیه دارند، جانهایی، در لجنزار غرب، سیراب می شوند، کسانی هم در پی فسق و گناه اند، اما پشت شعار «آزادی » سنگر گرفته اند.
از اینها که بگذریم، میلیونها دل عارف و جان شیفته است که یک لحظه حضور دررواق روشن یک «حرم » را با عمری تنفس در عفونت آباد فرنگ، عوض نمی کنند.
دو رکعت نماز خاشعانه در حریم یک «ولی خدا» را به هیچ لذت و تفریحی نمی فروشند.
وقتی یک «زیارت با معرفت » برابر با هزار حج و عمره مقبول است، کدام سرمایه گذاری به سودآوری و بهره وری این «تجارت معنوی » می رسد؟
اصلا آیا آن چشم و گوش بسته ها، می دانند «زیارت » چه طعمی دارد؟ آنها که جز «شکم » و «شهوت »، چیزی درک نمی کنند، برایشان لرزیدن شانه های یک «زائر» در برابر یک «ضریح »، گنگ و ناشناخته است، جاری شدن اشک برپهنای صورت و هق هق گریه های عاشقانه، نامفهوم است.
بانوی نجیب عترت!... خدا را شاکریم که طعم محبت شما را به ما چشانده است.
می فهمیم که «توسل » یعنی چه؟ «تبرک » را لمس می کنیم و باور داریم. پشتوانه ای داریم، نامش «شفاعت » است! از سیر و سلوکی برخورداریم، با عنوان «تقرب ». باز هم شکر. اینها سرمایه های ماست. خدا کند که اینها را نبازیم.
از شما آموخته ایم که «فقر پاک »، بهتر از «ثروت ناپاک » است. «گمنامی »هم اگر با «دینداری » همراه باشد، باز هم خریداریم.
معصومه عصمت آموز! کریمه اهل بیت! ما هنوز هم محتاجیم و نیازمند. نیاز ما به قدر کرم شماست. ما را رها نکنید، دوست داریم همچنان اسیر شما باشیم، بسته درگاهتان، دلبسته مودتان.

پدیدآونده: جواد محدثی

]]>
سلام گل نرگس http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=491 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=491 سلام گل نرگس
به نام آن كه انسان را مسافر كاروان انتظار گردانيد

]]>
Thu, 01 Jan 1970 03:30:00 سلام گل نرگس


به نام آن كه انسان را مسافر كاروان انتظار گردانيد
سلام اى گل نرگس، اى كه شيرين ترين انتظار، انتظار توست
و بهترين منتظر، منتظر توست
مى توانم در يك كلمه پر معنا بگويم:
گر عشقى هست و عاشقى
نام تو معشوق و من عاشق و شيفته توأم
در انتظارت مى مانم و از خداى بزرگ مى خواهم كه ظهورت را نزديك گرداند
ما محتاج يك نگاه گذراى شما هستيم، زودتر ظهور كن و قلب رهبرمان را شاد گردان
ما و رهبرمان در انتظار تو مى مانيم.
خدا كند كه بيايى و ما هم يكى از يارانتان باشيم

پدید آورنده: الهام حسن وند

]]>
السَّلَامُ عَلَى رَبِيعِ الْأَنَامِ http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=489 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=489 بهار پيوندي است دوباره با سرآغاز حيات و جوشش. بار ديگر زندگي و بالندگي. و اين خود تلنگري است چند باره در آغاز هر سال، براي حركتي دوباره در مسير كمال. الگويي است براي تغيير از زندگي مرده به حياتي پرتلاش، كه محصول آن را به زودي درو خواهيم نمود.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:34 السَّلَامُ عَلَى رَبِيعِ الْأَنَامِ وَ نَضْرَةِ الْأَيَّام[1]
سلام بر بهار عالميان و خرّمي روزگاران
بي تو هر بهاري خزان است و با تو هر فصلي بهار. با تو هر دل غمديده اي  شاد است
و بي تو هر سعادتمندي غمگين.
كجا بايد تو را جستجو كنم؛ اي معنا بخش هستي و قوام بخش گيتي! اي خلاصه همه خوبي‌ها[2] و خط بطلان بر همه نامردمي‌ها![3] اي خورشيد حقيقت و ماه تابان![4] اي آخرين ذخيره خدا![5]
بهار پيوندي است دوباره با سرآغاز حيات و جوشش. بار ديگر زندگي و بالندگي. و اين خود تلنگري است چند باره در آغاز هر سال، براي حركتي دوباره در مسير كمال. الگويي است براي تغيير از زندگي مرده به حياتي پرتلاش، كه محصول آن را به زودي درو خواهيم نمود.
نماد سرسبزي بيروني است كه نشاط و سرزندگي دروني را در پي خواهد داشت.
او كه بيايد هميشه بهار خواهد بود؛ فصل رويش و بالندگي. دست خويش را بر سر مردمان خواهد كشيد و عقل‌ها را صد افزون خواهد نمود. زمين ذخاير خويش را سخاوتمندانه عرضه خواهد كرد و آسمان باران رحمتش را بي دريغ هديه خواهد نمود. ظلم و بي عدالتي از زمين برچيده شده، عدالت، امنيت و دين برقرار خواهد شد.
به جاي هواي نفس، علم قرآن حاكم گشته و به جاي خود خواهي، مردم به خداخواهي روي خواهند آورد. دريچه‌هاي علم مفيد به روي مردم گشوده خواهد شد؛ همان علمي كه پيامبر خدا صل الله عليه و آله و سلم شهر آن بود و امام علي عليه السلام دروازه آن. زنان و دختران به جاي بازيچه هوسهاي مردان بودن، به كرامت و بزرگي انساني خويش خواهند رسيد. رهزنان فرهنگي خلع سلاح شده و اخلاق و كرامت انساني جايگزين رذالت خواهد شد.
ثروت‌هاي جامعه فزوني يافته و به عدالت و مساوات بين آحاد مردم تقسيم خواهد شد؛ به گونه‌اي كه ديگر نيازمند و فقيري باقي نخواهد ماند. كينه و دشمني از ميان مردم رفته و رفاقت و مدارا جريان خواهد يافت.
ظالمان و زورگويان را به زير كشيده و مستضعفان را حاكم و وارث زمين خواهد ساخت.[6]
اين حيات واقعي و بهار جاوداني است.
بايد در اين بهار و هر بهار، بار ديگر به حيات انديشيد. بايد زندگي را دوباره شناخت و راه را دوباره ديد و با تو اي رهبر! عهدي دوباره بست. از جنس نور و باران؛ از جنس روشنايي و طراوت؛ از جنس حركت و تلاش.
خدايا اين نوروز را نوروز موعود شيعه قرار ده.
آمين

________________________
[1]. بحارالأنوار، ج99، ص101.
[2]. همان، ص83 (الْمُنْتَهَى إِلَيْهِ مَوَارِيثُ الْأَنْبِيَاءِ وَ لَدَيْهِ مَوْجُودٌ آثَارُ الْأَوْصِيَاء).
[3]. مستدرك‏الوسائل، ج12، ص282، (يَمْلَأَ بِهِ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلًا).
[4]. بحارالأنوار، ج99، ص101، (السَّلَامُ عَلَى شَمْسِ الظَّلَامِ وَ بَدْرِ التَّمَام‏).
[5]. همان، (السَّلَامُ عَلَى بَقِيَّةِ اللَّهِ فِي بِلَادِه).
[6]. در روايتي از امام صادق7 رسيده است: «ما در نوروز انتظار فرج را داريم». (بحارالانوار، ج52، ص308).

پدیدآونده: محمد مهدی یاوری

]]>
غدير همين‌جاست … درست همين‌جا http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=486 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=486 آفتاب لحظه‌اي ايستاد، همه ديدند كه به احترام تو، لحظه‌اي خورشيد روي نتابيد تا همه ببينند،نور تو از آفتاب بيشتر است؛ صداي تپش قلب‌ها حتي ريگ‌هاي بي‌خيال آن بيابان تفتيده را مجبور كرد، سركي بكشند تا ببينند چه خبر است، پنجره‌هاي نداشتة بيابان، باز شده بودند، كوير گوش شده بود تا بشنود هر آن‌چه بايد مي‌شنيد ...

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:34 در بركه، آواز بلند علوي‌ات طنين‌انداز شد، آسمان‌ها، كوه‌ها، دره‌ها، بيشه‌ها و درختان، تمام‌قد به احترام قامت هاشمي‌ات ايستادند، تاريخ، ثانيه‌هاي بي‌رمقش را به ياد مي‌آورد.
آفتاب لحظه‌اي ايستاد، همه ديدند كه به احترام تو، لحظه‌اي خورشيد روي نتابيد تا همه ببينند،نور تو از آفتاب بيشتر است؛ صداي تپش قلب‌ها حتي ريگ‌هاي بي‌خيال آن بيابان تفتيده را مجبور كرد، سركي بكشند تا ببينند چه خبر است، پنجره‌هاي نداشتة بيابان، باز شده بودند، كوير گوش شده بود تا بشنود هر آن‌چه بايد مي‌شنيد، رفتگان برگشتند، كاش رفتگان تاريخ هم برمي‌گشتند تا دوباره ببينند ….
فرشتگان، دوشادوش هم، آمادة هلهله بودند، شايد جبرييل را هنگام ابلاغ پيام خداوند ديده بودند و پيام نوراني پيامبر را؛ محمد با هر نَفَسش، پيام خدا را مرور مي‌كرد.
بركه، خوشحال از حضور ناب يك عشق، موج، ‌موج، بوسه براي ابر‌ها مي‌فرستاد تا ابرها ببارند و عشق خداوند را بوسه‌باران كنند.
غدير، اين بركة تنهايي، اين جغرافياي تنهايي علي و فاطمه، امروز مملو از جمعيت بود.
آفتاب مي‌تابيد، محمد صلي الله عليه و آله ايستاد، آرام گام برمي‌داشت، آرامش گام‌هايش طوفاني در دل‌هاي بي‌قرار به پا كرد و بركه‌اي كه هميشه تنها بود، ذوق‌زده از حضور نابه‌هنگام اين جمعيت به دنبال كسي مي‌گشت كه دليل حضور فرشتگان بود، رسول حق، لب به سخن گشود، محمد صلي الله عليه و آله گفت و همه اقرار مي‌كردند.
محمد صلي الله عليه و آله گفت و فرشتگان تكبير مي‌گفتند، همة آن‌هايي كه حق را انكار كردند هم، اقرار مي‌كردند، همة آن‌هايي كه حق را پامال كردند هم، آن روز اقرار مي‌كردند، همة آن‌هايي كه حق را نشناختند هم، آن روز اقرار مي‌كردند.
محمد صلي الله عليه و آله گفت و گفت و گفت… از چيزهايي گفت كه مردم، يادشان بود؛ ولي يا خودشان را به فراموشي زده بودند يا حضور ذهن نداشتند.
محمد صلي الله عليه و آله از همه اقرار گرفت، حالا هنگام نتيجه‌گيري بود، محمد گفت: «اي مردم … هر كه را من مولاي اويم از اين پس، علي مولاي او است.»
شيطان به زمين كوفته شد، مردم دسته، دسته به سراغ علي رفتند تا با او بيعت كنند، علي عليه السلام امام، و دين كامل شد.

بركه گريه مي‌كرد، همه فكر كردند، بركه اشك شوق مي‌ريزد يا فكر مي‌كردند، باراني كه روي بركه مي‌بارد، باران است، هيچ كس نفهيمد، چرا اشك فرشته‌ها و اشك بركه، اين‌قدر بي‌صدا روي زمين مي‌لغزيد.
پيامبر صلي الله عليه و آله، وداعي جانسوز كرد و رفت، دخترش فاطمه عليها السلام هم، پس از او تاب نياورد و رفت.
آن‌هايي كه در حضور بركة غدير اقرار كردند، بيعت با علي را به راحتي كنار زدند و حقش را پامال نمودند، مرد نخلستان‌هاي كوفه، 25 سال سكوت كرد.
همه فكر مي‌كردند، غدير فراموش شد، غدير فراموش نشد، آدم‌هاي گواه غدير هم فراموش نشدند، تنها عده‌اي خود را به خواب زدند براي برخي، خواب عنكبوتي مردم به نفع بود، آخر اگر علي مي‌آمد، عدالت مي‌آورد؛ نان مي‌آورد، نان تساوي بيت‌المال؛ اگر علي مي‌آمد، ديگر برخي‌ها ـ كه به قول خودشان، يار ديرين پيامبر بودند ـ نمي‌توانستند از اين نام بهره بگيرند، مقام كسب كنند، صاحب منصب شوند و دين را براي دل خودشان تغيير دهند؛ نمي‌توانستند حديثي بگويند كه از پيامبر صلي الله عليه و آله نبود.

برخي‌ها بايد فكر زندگي راحت را از سر بيرون مي‌كردند، اي بابا چه خبر است؟ هر چه‌قدر با پيامبر صلي الله عليه و آله همراهي كرديم و زندگي ساده داشتيم، بس است، همراهي با علي ديگر چيست؟
اگر علي مي‌آمد، اگر امامت علي قبول مي‌شد، ممكن بود، ديگر اين مردم را هيچ‌جوري نشود، مهار كرد؛ پس با اين اوصاف به صلاح نبود، علي بيايد، بهتر است علي در خانه بماند، منافع ما بهتر تأمين مي‌شود، كاري ندارد، دوست خليفه‌اي كه جاي پيامبر نشست، شمشير به دست ايستاده، اجازه نمي‌دهد فوت پيامبر اعلام شود، او مي‌خواهد، دوستش از راه برسد تا قرارهاي خصوصي خودشان با شيطان را ـ كه از شما چه پنهان روز غدير بسته شد ـ عملي كنند.
علي عليه السلام هم آدمي نيست كه ادعاي خلافت كند وگرنه ميان مردم به منصب‌پرستي مشهور مي شود، چقدر دشمنان علي، زيركانه كار مي‌كنند در شگفتم! و چرا دوستان علي، فكرشان را به كار نمي‌اندازند؟
برخي‌ها هم كه ادعاي دوستي دارند، نمي‌گويند، علي نيايد، مي‌گويند، علي بيايد! چند وقتي صبر كند، آخر ما مُرديم از بس آرزوهاي دور و درازمان را از ميان برديم، اگر علي چند سال صبر كند و بعد بيايد، بهتر است.
قصة غدير، ديگر در گوش بچه‌هاي آن سرزمين تكرار نشد.
براي پول بود يا مقام و منصب؛ براي استفادة شخصي از دين بود يا تحريف و ايجاد ديني جديد؛ براي دشمني با علي بود يا دوستي با دشمنان علي؛ براي كسب افتخار جانشيني پيامبر بود يا استفاده از اين منصب؛ براي هر چه بود، قصة غدير فراموش شد، نه، فراموش نشد، قصة غدير تنها در چشمان خجالت زدة مردم تكرار شد؛ ولي به زبان نيامد، مردمي كه جرأت سربلند‌كردن نداشتند، آخر مي‌گويند، چشم‌ها، هيچ‌گاه دروغ نمي‌گويند؛ ولي چشم‌هاي دشمنان علي، هميشه دروغ مي‌گويند؛ چون مي‌دانند، علي عليه السلام كيست و با او دشمنند.
قصة غدير و تنهايي علي، غربت بني‌هاشم است و بچه‌هاي علي.
امروز غدير، ظهور منجي عشق است كه دارد به فراموشي سپرده مي‌شود، علي‌منكران ديروز، امروز مهدي را انكار مي‌كنند و تازه فهميده‌اند كه اگر مهدي بيايد، اصلاً نمي‌توانند هركاري دلشان مي‌خواهد، انجام دهند، شمشير از روبسته‌اند و چنان امام زمان را انكار مي‌كنند كه انگار هيچ امامي نبوده است!
دوران غيبت، فرصتي براي خودسازي است، نه خودبازي كه اگر همة هستي‌مان را ببازيم، ديگر هيچ نداريم؛ دوران غيبت فرصتي براي بازيابي هويت گمشده است
شعار دادن و عمل نكردن در دوران غيبت، يعني فراموشي غدير ظهور و تنهايي آقا، گناه و ستم به نفس، ديگران، مردم و طبيعت، يعني فراموشي غدير ظهور و تنهايي آقا. ايستادن، نگاه كردن، هيچ‌كاري انجام ندادن، دست روي دست گذاشتن و تنها گفتن اين جمله كه «آقا بيا» يعني فراموشي غدير ظهور و تنهايي آقا.
منتظر بودن و غديرشناس بودن، يعني اين‌كه تو، حق مهديِ علي را ادا كني
يعني اصلاح جامعه، اصلاح خودم و اصلاح نفْسم.
غدير هر روز تكرار مي‌شود و نداي هر كه را من مولاي اويم، بارها در گوش جانمان طنين مي‌اندازد.
غدير، همين جا است، همين نقطة نوراني فكر تو، غدير، همين امروز است.
همين وجدان تو … و اين پرسش، آيا من  نيز غدير را فراموش كردم؟!

پدیدآونده: فاطمه حيدري

]]>