فرق انحرافی http://mahdi313.com اين بخش به معرفي فرقه انحرافي در موضوع مهدويت مي پردازد و خواستگاه و منشاء و عوامل پيدايش فرق انحرافي را بررسي مي كند جريان‌شناسي دشمنان امام حسين و امام مهدي(عليهما السلام) http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1620 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=1620 بسم الرحمن الرحيم
محمد مهدي صمصامي
نفاق به معناي ]به دروغ[ آشكار كردن ايمان و پوشاندن و در پرده نگه داشتن كفر است بنابراين منافق به كسي گفته مي شود كه كفر خويش را پنهان مي دارد و بر آن سرپوش مي نهد و به دروغ اظهار ايمان مي كند.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:35
نفاق واژ ه اي اسلامي است و اعراب پيش از اسلام با مفهوم ويژه اين واژه آشنا نبودند گرچه اصل آن در زبان عربي رواج داشت[1] شايد علّت عدم آشنايي اعراب پيش از اسلام با اين واژه به اين دليل است كه نفاق در بستر جامعه ديني شكل گرفته و در جامعه كفر شكل نمي گيرد، چون كفر است. در مكه تا وقتي پيغمبر آمد نفاق وجود نداشت اما در مدينه نفاق وجود داشت پيچكي كه دور درخت مي پيچيد هيچ وقت در بيابان خشك نمي رويد، چون جايي كه دورش بپيچيد وجود ندارد در جايي مي رويد كه درخت باشد، نفاق در جامعه ديني شكل مي گيرد چون منافق مي خواهد خودش را در قالب دين و دينداران جا بزند بنابراين نفاق هميشه در بستر جامعه ديندار و جامعه اي كه اعتقاد مذهبي دارد خود را عرضه مي كند.[2]
در حادثه كربلا جريان نفاق يكي از گروه هاي مخالف جبهه حق را تشكيل مي داد، منافقان با وجود آن كه نامه دعوت به امام حسين7 نوشته بودند و پيمان همراهي با حضرت7 را بسته بودند اما خلف وعده كردند و تمام عهد و سوگندهايي را كه در نامه نوشته بودند فراموش كردند و به سپاه ابن زياد پيوستند.
از افراد شاخص اين جريان نفاق مي توان از شبث بن ربعي نام برد.
پس از حركت امام حسين7 به سوي مكه و مخالفت وي با يزيد، كوفيان با فرستادن نامه هاي بي شماري از ايشان خواستند كه به كوفه بيايد و ولايت امور شيعيان را برعهده بگيرد. از جمله افرادي كه به امام حسين7 نامه نوشت شبث بن ربعي تميمي بود اما اين بيعت چندان به درازا نينجاميد، زيرا با آمدن عبيدالله بن زياد به كوفه شبث و بسياري از سران كوفه دست از بيعت فرزند رسول خدا شستند و كمر به خدمت حكومت بني اميه بستند حتي بسياري از آنان هم چون شبث، به قتل فرستاده ي او، مسلم بن عقيل همت گماشتند آنان به دستور عبيدالله بر بالاي بام ها و كوچه ها و خيابان ها رفتند و مردم را با وعده و وعيد از اطراف مسلم پراكندند سپس در شبان گاه او را اسير كردند و به قتل رسانيدند.
هنگامي كه عبيدالله بن زياد، كوفيان و در رأس آنان اشراف قبايل مقيم شهر را به كربلا اعزام مي داشت روزي در پي شبث فرستاد و او را براي رفتن به كربلا فراخواند، شبث خود را به بيماري زد و از عبيدالله خواست كه او را از جنگ با ذريه ي رسول خدا6 معاف دارد و اما عبيدالله عذر او را نپذيرفت و سرانجام با هزار سوار راهي صحرا كربلا شد وي پس از پيوستن به سپاهيان كوفه، اميري پياده نظام لشگر عمر بن سعد را برعهده گرفت.
در روز عاشورا وقتي امام در سخنراني نخست خود نام شبث بن ربعي و برخي از اشراف كوفه را كه از حضرت دعوت كرده بودند بر زبان آورد شبث در پاسخ منكر چنين كاري شد.
پس از مرگ يزد بن معاويه، عبدالله بن زبير خلافت را در مكه برعهده گرفت كوفيان كه از ستم هاي بني اميه خسته شده بودند براي رسيدن به دو آرزوي خود يعني اصلاح امور و انتقام از امويان، با عبدالله بن زيبر بيعت كردند و از عبدالله بن مطيع استاندار او در كوفه استقبال به عمل آوردند، ابن زبير، كارگزاران بني اميه را از عراق بيرون كرد ولي قاتلان امام حسين7 و عاملان فاجعه ي كربلا را هم چنان در دستگاه خود نگاه داشت.
چهره هاي بدنامي هم چون شمر بن ذي الجوشن، شبث بن ربعي، عمر بن سعد و عمرو بن حجاج و ديگر قاتلان امام دوباره هم كاره ي عراق شده بودند.
در همين دوران، قيام توابين به رهبري سليمان بن صرد خزاعي و چهارتن ديگر از سران كوفه به راه افتاد هم زمان با آن، مقدمات حركت مختار شكل گرفت شبث به همراه گروهي ديگر كه از ماهيت قيام مختار آگاه بودند و آن را براي جان خويش خطرناك مي ديدند نزد عبدالله آمدند و او را از خطر مختار آگاه كردند. حاكم كوفه بعد از شنيدن سخنان آنان دستور دستگيري مختار را صادر كرد. ولي به دليل نداشتن مدارك كافي او را آزاد ساخت.
مختار پس از آماده كردن مقدمات قيام، سپاهيانش را براي فتح كوفه به حالت آماده باش درآورد. ابن مطيع سران كوفه از جمله شبث را با گروهي سرباز به اطراف كوفه فرستاد تا از ورود سپاهيان مختار به كوفه جلوگيري كنند. اين اقدام عبدالله بن مطيع نتيجه اي جز شكست در پي نداشت، شبث بن ربعي براي حفظ جانش به بيعت مختار رضايت داد و زير پرچم وي قرار گرفت.
برخي از افراد همچون ابن حجر ادعا مي كند شبث از كساني بود كه براي خون خواهي سيد الشهدا7 همراه مختار قيام كرد و مدتي نيز رئيس پليس كوفه بود. سپس در قتل مختار شركت داشت و سرانجام در 80 سالگي مرد اين مطلب استناد تاريخي ندارد و هم چنان كه تستري در قاموس الرجال مي گويد كذب محض است زيرا شبث ابتدا با مختار جنگيد سپس از روي ترس با او بيعت كرد و هيچ گاه پليس كوفه را سرپرستي نكرده هرچند شبث و ديگر سران كوفه به ظاهر با مختار بيعت كرده بودند ولي از مختار دل خوشي نداشتند و درصدد فرصتي براي براندازي حكومت وي بودند و سرانجام شورشيان كوفه در ماه ذي الحجه الحرام سال66هـ.ق نيروهاي خود را سازمان دهي كردند و در شهر كوفه مركز قدرت مختار دست به شورش زدند اما اين جنگ نتيجه اي جز شكست شورشيان نداشت از اين رو بسياري از سران شورش از جمله شبث مجبور به فرار شدند.
شبث بن ربعي پس از شكست از مختار، هم چون بسياري از سران به بصره فرار كرد و زير لواي مصعب بن زبير درآمد. گزارش اوضاع كوفه و تحريك همه جانبه ي سران به ويژه محمد بن اشعث و شبث بن ربعي در سركوبي مختار، به لشكركشي مصعب به كوفه براي براندازي مختار و طرفدارانش انجاميد. و سرانجام شبث در همين جنگ كه به سال 67هـ.ق رخ داد كشته شد.[3]
يكي از مظاهر نفاق، ريا است. امام صادق7 مي فرمايند ريا و ظاهرسازي درخت (شوم و تلخي) است كه ميوه اي جز شرك خفي ندارد و اصل و ريشه آن نفاق است.[4]
در دوران غيبت صغري امام مهدي7 يكي از گروه هاي كه در مقابل امام 7 جبهه گيري مي كند، جريان نفاق است كه از چهره هاي شاخص اين جريان مي توان از مردي رياكار به نام احمد بن هلال عبرتائي نام برد.
احمد بن هلال عبرتائي از كساني بود كه اعتبار انتصاب ابوجعفر محمد بن عثمان را منكر شد. وي در سال 180 در عبرتا كه روستايي در بخش اسكاف و نزديك نهروان قرار دارد متولد شد و در سال 267 درگذشت[5] وي از راويان و اصحاب امام هادي7 و امام عسكري7 به شمار مي آمده است و در عصر پيش از غيبت صغرا، عهده دار مقام وكالت نيز بوده است.[6]از مأخذهاي متعدد برمي آيد كه نام او در زنجيره اسناد روايات اماميه قرار دارد. وي يكي از نادر كلامياني است كه اكثر كتب حديث شيعه را روايت كرده است.
كشي روايت مي كند كه وي عالمي برجسته و عارف متقي بوده است. برخي از نويسندگان رجال با احترام خاص مي نويسند كه او پنجاه و چهار بار به سفر حج رفت كه بيست بار آن را با پاي پياده مشرف شده است.[7]
پس از شروع عصر غيبت صغرا احمد بن هلال در مقابل سفير اول واكنشي نشان داد و بنا به نامه اي منسوب به امام دوازدهم ابن هلال در زمان نخستين سفير از مهم ترين علماي عراق بود، ولي پس از انتقال سفارت به سفير دوم به مخالفت با وي برخاست[8] و مقداري وجوهات متعلق به امام را كه نزد خود داشت از پرداخت آن به سفير دوم سرباز زد[9] در پي اين امر توقيعي از سوي ناحيه مقدسه بدين مضمون براي وكلاي عراق صادر شد اِحذروا الصوفي المتصّنع يعني از صوفي رياكار بپرهيزيد. دليل اين امر نيز مشخص بود زيرا گفته شد كه او رويّه عابدانه و صوفيانه اي را در پيش گرفته بود و به عنوان نمونه مي توان به 54 سفر حجي اشاره كرد كه بيست سفر آن با پاي پياده بود! ولي از تعبير الصوفي المتصنّع در اين توقيع استفاده مي شود كه اين اعمال از روي تصنّع و ريا بوده است! از اين روي با وجود كميّت بالاي اعمال عبادي اش نتوانست عاقبت نيكي داشته باشد.
ظاهر زاهدانه و صوفيانه احمد بن هلال از يكسو و اين كه بسياري از راويان شيعي در عراق از او روايت شنيده و نقل كرده بودند از سوي ديگر، موجب استبعاد قبول توقيع فوق از سوي شيعيان و حتي وكلاي ناحيه مقدسه بود! از اين رو با مراجعه به نزد قاسم بن علا يكي از برجسته ترين وكلاي اين عصر وي را بر آن داشتند كه مجداً درباره احمد بن هلال از ناحيه مقدسه استفسار نمايد! از اين رو توقيع ديگري بدين مضمون صادر شد.
امر ما درباره ابن هلال رياكار ـ كه رحمت خدا از او دور باد ـ بدان صورت كه مي داني براي تو صادر شده و او كه خداوند گناهش نيامرزد و از لغزشش نگذرد، همواره بودن اذن و رضايت ما دخالت در امر ما مي نمود و استبدادي در رأي داشت و از پرداخت ديون و اموال ما پرهيز داشت و جز طبق هواي نفس و خواسته خودش، به امر ما عمل نمي كرد، كه خداوند بدين سبب او را در جهنم افكند پس ما بر رفتار وي صبر كرديم تا آن كه خداوند با دعاي ما، عمرش را تمام ساخت.[10]
در عصر ظهور نيز جريان نفاق از دشمنان سرسخت حق و حق طلبان بوده و دشمني آن ها با اهل بيت ـ به خصوص مهدي7 ـ آن ها را از بارزترين گروه هاي باطل قرار داده است.[11]
هنگامي كه قائم قيام مي كند گروهي از دين و ولايت خارج مي شوند در صورتي كه پنداشته مي شود آنان از پيروان حضرت مي باشند.[12]
[1]. با كاروان حسيني، علي اشاوي، ج1، ص33.
[2]. هفت گفتار عاشورايي مقاله دلايل وقوع حادثه كربلا، دكتر رفيعي، ص80 ـ 79. با اندكي تفسير.
[3]. شخصيت شناسي عاشورا، ص242ـ218 با اندكي تغيير و تلخيص.
[4]. تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي، ج1، ص101.
[5]. تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم7، جاسم حسين ترجمه محمدتقي آيت اللهي، ص163.
[6]. سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمه:، ج2، محمدرضا جباري، ص660.
[7]. تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم7، ص163.
[8]. سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمه:، محمدرضا جباري، ص662.
[9]. تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم7، جاسم حسين ترجمه سيد محمد تقي آيت اللهي، ص163.
[10]. سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمه:، ج2، ص663
[11]. فروع حق، رحيم كارگر، ص46.
[12] . همان به نقل الغيبة طوسي، ص273.

]]>
معرفی کتاب در نقی بابیت http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=839 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=839 پس از ادّعاهاى بى اساس ميرزا على محمّد شيرازى، علما و انديشه مندان مسلمان، براى جلوگيرى از گمراهى مردم، با قلم و بيان، به افشاى توطئه ى استعمار پرداختند، و خطر انحراف را گوشزد كردند.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:32 استقصاى كامل و احصاى همه ى كتاب ها، ميّسر نيست. در عين حال، براى آن دسته از خوانندگانى كه بخواهند اطّلاعات بيش ترى در اين زمينه داشته، از تحقيقات و ردّيه هاى ديگران با خبر باشند، تعدادى از كتاب هايى كه در رّد نقد و بررسى ((بابيّت)) تدوين شده، آورده مى شود. اميد است كه مفيد واقع شود.
تعدادى از اسامى ليست پيوستى، در الذريعه (نوشته ى آقا بزرگ تهرانى) و تعداد كمى از آن، در لغت نامه ى دهخدا آمده است. اكثر كتاب ها، چاپ شده است.
* * *
ابطال مذهب بابيّه، اسماعيل حسينى يزدى.
ازهاق الباطل، سيّدعلى محمودآبادى.
إزهاق الباطل، محمّد كريم خان بن ابراهيم كرمانى.
اشعار نيوا در ردّ باب و بهاء، آخوند محمّدجواد صافى.
البابيون و البهائيون، (يو)، همايون همتى، تهران، منظمه الأعلام الاسلامى، 1411 ه .ق، 91 ص.
الحجج الرضويه في تأييد الهدايه المهدويه و الرّد على البابيه، محمّد بن محمود حسينى لواسانى.
الحساميّه في ردّ البابيّه، محمّد احمد قاينى (مخطوط).
الحق المبين (في الردّ على البابيه)، احمد بن محمّد على بن محمّد كاظم شاهرودى.
الردّ على البابيه، آقا رضا بن محمدحسين اصفهانى.
الردّ على البابيه، خلف بن عبد على آل عصفور البحرانى.
الردّ على البابيه، سدر الإسلام على اكبر بن بشير محمد همدانى.
الردّ على البابيه، سيّد احمد بن محمّدتقى موسوى تربتى.
الردّ على البابيه، فاضل جعفر مزاره شيرازى.
الردّ على البابيه، محمّدتقى بن محمّدباقر آقا نجفى اصفهانى.
الردّ على البابيه، محمّدحسن خوسفى قائنى.
الردّ على البابيه، محمّدعلى بن محمّدحسين حائرى، مصر، 1329 ه .ق.
الردّ على البابيه، ملّا عبدالرسول كاشانى.
الردّ على البابيه، مهدى بن محمّد على ثقه الإسلام.
الردّ على البابيه و البهائيه، عبدالرسول بن محمّد بن زين العابدين، تهران، 1374 ه .ق، 60ص.
الردّ على البابيه، يحيى بن رحيم الأرومى، نجف اشرف، 1344 ه .ق.
السهام النافذه في الردّ على البابيّه، محمّد قاسم بن محمّدتقى غروى (مخطوط).
الشيخ و الشاب في ردّ البهائيه و الباب، السيّد هاشم حسين فتح الله، بغداد، 1331 ه .ق، چاپ اوّل؛ (1347 ه .ق، چاپ دوم).
الشيخيّه و البابيّه أو المفاسد العاليّه، محمّد بن محمّد مهدى الخالصي، بغداد، مطبعه المعارف، 1372 ه .ق، 344 ص.
الهدايه المهدويه في ردّ البابيه، على اصغر بن رجب على اليزدي الأردكاني، تهران، 1325 ه ، 263 ص، چاپ سنگى.
ايراد در پيرامون مسلك باب و بهاء مذاهب مختلفه عالم، محمد مهين پور (حاج رحيم) تهران، مطبوعات وطن ما، 1375، چاپ دوم، 105 ص.
باب كيست و سخن او چيست؟ نور الدين چهاردهى، فتحى، 320 ص.
باب و بها را بشناسيد، فتح الله بن عبدالرحيم اليزدى، حيدرآباد كن، 1371 ه .ق، 336 ص، چاپ سنگى.
بابى گرى و بهايى گرى، محمّد محمّدى اشتهاردى، قم، علّامه، 1378 ه .ش، 280 ص.
بابى ها چه مى گويند؟ هبه الله مرندى، تهران، 1347 ه .ش، 144 ص.
بررسى و محاكمه باب و بهاء (بررسى و محاكمه در تاريخ و عقايد)، ح، م، ت، ج 1، مصطفوى، 212 ص، ج 2، برهان، 281 ص؛ ج 3، انتشارات اسلامى، 323 ص.
بيان الحقايق، عبدالحسين آيتى.
بى بهايى باب و بهاء، محمّد على خادمى، شيراز، 1409 ه .ق، 196 ص.
پنجه ى خونين استعمار در آستين باب، احمد رحيمى كاشانى، 140 ص.
تجلّيات باب و بهاء، احمد على بن محمّد مهدى الأمرتسرسي، لاهور، تعليمى پرسِ، 32 ص.
تحقيق در بابى گرى، بهايى گرى، يوسف فضايى، فرّخى، 274 ص.
تخريب الباب، ابوالقاسم بن ميرزا كاظم الزنجاني.
ترجمه ى كتاب نصايح الهدى، محمّد جواد بلاغى، دارالتبليغ اسلامى، اصفهان، 211 ص.
تنبيه الغافلين (في الردّ على البابيه)، محمّد تقى بن حسين على الهروي الإصفهاني.
حقايق شيعيان، عبدالرسول احقاقى اسكويى، 75 ص.
خرافات البابيّه، محمّدحسين آل كاشف الغطاء.
در ساختمان بابيّت و بهاييّت، جعفر خندق آبادى، تهران، 1377 ه ، 52 ص.
دفع شبهه طول عمر الحجّه(عج)، محمود بن محمّدحسن بن محمد جعفر الشريعتمدار.
ذيل الأرغام (ذيل ارغام الشيطان في ردّ (اهل البيان) البابيه)، سيّد محمّد بن محمود حسينى، تهران 1342 ه . ق، چاپ سنگى، 406 ص.
رجم الشيطان في ردّ اهل البيان، عبدالرحيم بن ملّا عبدالرحمان البروجردى، چاپ سنگى، 179 ص.
ردّ الباب، ابوالقاسم بن كاظم موسوى زنجانى.
ردّ الباب، محمّدخان بن كريم خان كرمانى، كرمان، 1384 ه .ق، 223 ص.
ردّ الباب، محمّد كريم خان قاجار كرمانى، كرمان، 1383 ه .ق، چاپ سنگى.
ردّ اهل البيان، سيّد محمّد بن محمود حسينى لواسانى، تهران، 1342 ه .ق، چاپ سنگى.
ردّ بابيه، عبدالله بن محمد حسن مامقانى، نجف اشرف، 1345 ه .ق.
ردّ بر بابيه، ابوتراب بن ابى القاسم برغانى شهيد قزوينى (مخطوط).
ردّ بر بابيه، سيّد محمّد حسين بن محمّد حسينى نجف آبادى (مخطوط).
ردّ بر بابيه، محمّد تقى حسينى قزوينى (مخطوط).
ردّ شبهات بابيه، محمّد بن كريم كرمانى (اين كتاب، خطى و به صورت پرسش و پاسخ است).
شيخى گرى و بابى گرى، مرتضى مدرسى چهاردهى، تهران، فروغى، 1387 ه .ق، 212 ص.
صاعقه در ردّ باب مرتاب، زين العابدين خان كرمانى، مدرسه ى ابراهيميّه، 203 ص.
قلع الباب (قمح الباب)، ابوالقاسم موسوى زنجانى (مخطوط).
كتابى در ردّ باب، كمال الدين بن حسين خوانسارى.
كشف الحيل، عبدالحسين آيتى.
گفت و شنود سيّدعلى محمّد باب، محمّدتقى بن محمّد مامقانى، تهران، نشر تاريخ ايران، 1374 ه .ش، 185 ص.
گمراهان باب و بهاء، احمد بن محمّد باقر روضاتى خوانسارى.
لوح باب و بهاء، احمدعلى بن محمّد مهدى الأمرتسرى، لاهور، 1960 م ، 144 ص.
محاكمه و بررسى باب و بهاء، حسن بن محمد رحيم مصطفوى اهرى، تهران، بوذر جمهورى، 1376 ه ، (3 جلد).
مدافعه در مقابله خصم (در خصوص مطالب بيان)، شيخ عبدالسلام آخوندزاده، تفليس، 1314 ه .ق.
مشى الإنصاف في كشف الاعتساف (الردّ على البابيه)، ميرزا ابراهيم بن ابى الفتح زنجانى.
مناظره با سيّد على محمّد باب، محمّد بن حسين (مخطوط).
موارد تحقيق در باره ى مذهب باب، ادوارد براون.
مواهب الرضويه في ردّ شبهات المبلّغين من المسيحيه و البابيه و البهائيه، سيّد محمّد بن محمود الحسينى، تبريز، 1343 ه ، 96 ص.
نصائح الهدى والدين إلى مَنْ كان مسلماً وصار بابياً، محمّد جواد بن حسن بلاغى، بغداد، 1339 ه .ق، 156 ص؛ اصفهان، دارالتبليغ الاسلامى، 1373ه ، 211 ص.
نصحيت به فريب خوردگان باب و بهاء، على العلاّمه الفاني الاصفهاني، اصفهان، دارالتبليغ، 1373 ه ، 211 ص.

]]>
وهابيت علیه مهدویت (8) http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=805 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=805 در شماره پيشين سؤالي مطرح شد مبني بر اين كه از چه زماني، مذهبي به نام سلفيّه خود نمايي كرد؟ در اين شماره سعي ما بر آن است كه به پاسخ اين سؤال بپردازيم.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:33 شايد بتوان گفت: نخستين بار ظهور شعار سلفيه در مصر بود، زماني كه انگلستان اين سرزمين را اشغال كرده بود و علت اين مسأله هم به اوضاع مصر در آن زمان باز مي گردد. در آن زمان به رغم وجود الأزهر و علماي آن، مصر خاستگاه انواع فراواني از بدعت ها و خرافه هاي روزافزوني بود كه در گوشه و كنار اين كشور و بلكه در زواياي خود الأزهر با نام تصوّف رشد مي كرد، طريقه هايي كه هيچ اصل و ريشة ديني نداشت. در داخل الأزهر نيز فعاليت هاي علمي به آداب و رسومي صوري و دروغين تبديل شد و به صورت ستيزه جويي و لجبازي و عبارت هايي كه از گذشتگان به ارث رسيده درآمد كه هيچ پيوندي با زندگي و هيچ رابطه اي با واقعيت مردم نداشت. عالم و دانشجوي الأزهر نه فقط از جامعه بريده بود؛ بلكه احساس نمي كرد كه رسالت اصلاح و تغيير هم بر دوش اوست اين همه گذشته از آلودگي هايي است كه جاي جاي دانشگاه الأزهر و صحن و رواق و حتي كوچه هاي پيرامون آن را آكنده بود و ناخوشايندي را در مردم برمي انگيخت.
مردم در برابر اين واقعيت زشت و رسوا دو گروه شدند:
گروهي بر اين عقيده شدند كه مي بايست به كاروان تمدن غرب پيوست و از باقيمانده قيدها و ضوابط و حتي از افكار اسلامي رهايي جست.
گروهي بر اين باور بودند كه مي بايست با بازگرداندن مردم به دامن اسلام و پيراسته از همه خرافات، بدعت ها و توهمات و نيز با رهايي بخشيدن اسلام از انزوايي كه بسياري از شيوخ الأزهر به آن تحميل كرده بودند و سرانجام با پيوند دادن اين دين به كاروان پرشتاب زندگي نوين و يافتن راه هايي براي همزيستي ميان آن و تمدن تازه وارد، اوضاع مسلمانان را اصلاح كرد.
شيخ محمد عبده و سيد جمال الدين اسدآبادي پيشگامان گروه اخير به شمار مي رفتند و با جديت و راستي، پرچم اين اصلاح را بر دوش مي كشيدند.[1]
با توجه به اين كه مي بايست حركت اصلاحي داراي علامتي روشن در ميان محافل باشد ـ كه حقيقت و معناي اين حركت را بخوبي بيان كند و بتواند مردم را از اين طريق به خود جلب كند ـ سردمداران اين حركت نشان سلفيه را برگزيدند؛ بدان معنا كه مي بايست همة رسوباتي را كه اسلام را به تيرگي مبدل ساخته و همة بدعت ها و خرافه ها و خزيدن در كنج عزلت و فاصله گرفتن از زندگي را دور كرد، بدان گونه مسلمانان در فهميدن اسلام به دوران سلف برگردند و از آنان پيروي كنند.
در آن دوران شعار و نام سلفيّه زاده شد و براي نخستين بار سران حركت اصلاح دين و در رأس آنان محمد عبده، جمال الدين اسدآبادي، رشيد رضا، عبدالرحمن كواكبي و امثال ايشان از اين نام و از اين شعار استفاده كردند البته اين شعار در آن زمان يك مذهب اسلامي نبود كه مناديانش وابسته به آن باشند و پرچم آن را به دوش كشند. بر خلاف آن چه امروز از سوي بسياري از مردم ديده مي شود بلكه اين شعار تنها عنوان يك دعوت و آشنا كننده با يك شيوه و برنامه بود.
در كنار اين مسأله بايد دانست آن حركت اصلاحي به رغم اين كه شعار سلفيه يا سلف را علامت و عنوان خود قرار داده بود، و در همان زمان كه در يك جنبه؛ يعني در آن چه به بدعت ها و خرافات و ... مربوط مي شود، تلاش كرد تا به گذشتگان نزديك شود، از سويي ديگر نيز در بسياري از جنبه هاي ديگر از سلف و از واقعيت موجود نزد آنان روي برگرداند و از آن فاصله گرفت. از آن جمله است فتواهاي جسورانه اي كه با اول اسلام و با دلايل آمده در دين ـ تا چه رسد به سلف ـ مخالف بود و شيخ محمد عبده در برخي از مقاله ها و پاسخ ها استفتائات آن ها را اعلام كرده بود همانند اين فتواي مشهور او كه مقدار محدود و اندكي از سود ربوي مباح است. اين فتوا كه مي توان از آن چه مسيحيان ذبح مي كنند ـ به هر صورت كه ذبح كرده باشند ـ مي توان خورد . . . البته دو دورة جداگانه در زندگي محمد عبده وجود دارد:
دوره نخست كه در آن بهترين ياور اسلام بود و دفاع از آن در برابر بدعت ها و خرافه ها با تندي و صراحت در مقاله هاي وي خودنمايي مي كرد و دورة دوم كه وي در آن تسليم بيشتر چيزهايي شده بود كه تمدن جديد آن ها را مي طلبد.[2]
به هر حال آن چه به نام سلفيه به وجود آمده بود، ربطي به اين تحجر پديد آمده (وهابيت) نداشت.
انشاء الله در شماره بعدي ادامه پاسخ اين سؤال را مطرح خواهيم كرد.

________________________
[1] . ر.ك: محمد محمد حسين، الاتجاهات الوطنيه في الادب المعاصره، ج1، ص300 و پس از آن.
[2] . براي تكميل بحث مي توانيد به كتاب سلفيه، بدعت يا مذهب نوشته محمد سعيد رمضان البوطي و ترجمه آقاي دكتر حسين صابري مراجعه كنيد.

پدید آورنده: نعمت الله حشمتي

]]>
پيوند و همکاري متقابل بهائيت و صهيونيسم http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=712 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=712 بهائيان، فرقه اي از آئين بابي هستند كه خود، برخاسته از مكتب شيخي تفكر ركن رابع است. مؤسس اصلي آئين بهائيت، ميرزا حسينعلي نوري است كه ابتدا پيرو باب بوده و در تبليغ و ترويج بابيت تلاش ميكرده است. و با استقرار در عكاي فلسطين اشغالي و حمايت دولتمردان انگليسي و آمريكا فرقه ضالة بهائيت شكل گرفت و با توجه به اهداف مشترك با صهيونيسم‌ها پيوندي بين آنها بوجود آمده است.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:33 مقدمه:
در سال 1265 ق، شورش بابيها در ايران پيش آمد و در پي آن، ميرزا تقيخان اميركبير، به دستور ناصرالدين شاه تصميم به سركوبي آنان گرفت. دوشنبه، 27 شعبان 1266 ق، عليمحمد باب در تبريز اعدام شد و طبق وصيت ميرزا يحيي، رهبري بابيان را بر عهده گرفت.
از طرفي اميركبير به سبب نقش مهم حسينعلي در شورشهاي بابيان، از وي خواست ايران را به قصد كربلا ترك كند. وي در شعبان 1267ق به كربلا رفت و با قتل اميركبير در ربيعالاول 1268ق و روي كار آمدن ميرزا آقاخان نوري به ايران بازگشت. مدتي بعد (شوال 1268ق)، ترور نافرجام ناصرالدين شاه پيش آمد و بار ديگر دستگيري و اعدام بابيها آغاز شد. ميرزا حسينعلي براي مصون ماندن از دستگيري و اعدام، به مقر تابستاني سفارت روس در زرگنده شميران پناه برد. او مورد حمايت سفير روس قرار گرفت، تا اينكه از سوي حكومت ايران، به بغداد تبعيد شد و اين شهر و شهرهاي كربلا و نجف، مركز فعاليت بابيها گشت.
ميرزا يحيي -كه عموم بابيان او را جانشين باب ميدانستند- هنگام ترور ناصرالدين شاه، به نور رفته بود. او، چهار ماه زودتر از برادرش (حسينعلي) مخفيانه وارد بغداد شده بود و حتي پس از ورود حسينعلي، بيشتر اوقات در خفا بود. اين مسأله سبب شد حسينعلي گهگاه نزد خواص، ادعاهايي مطرح کند. وقتي اين موضوع به گوش ميرزا يحيي رسيد، حسينعلي نوري، دو سال- با نام مستعار درويش محمد- بغداد را ترك كرد و به جبال سليمانيه عراق رفت. و بعد از بازگشت به سوي برادرش (سال 1278ق)، كتاب ايقان را در اثبات ادعاهاي باب نوشت و بر جانشيني ميرزا يحيي تأكيد كرد.
اختلاف دو برادر و انشعاب در بابيت
از طرفي به سبب بروز برخي مشكلات و اختلافات ميان بابيها و مسلمانان و اعتراض مردم به دولت عثماني و به تبع آن به دولت ايران، دولت عثماني- با هماهنگي دولت ايران- در اوايل سال 1280ق آنان را از بغداد به استانبول و پس از چهار ماه، به ادرنه كوچ داد. همزمان با خروج بابيها از بغداد، ميرزا حسينعلي، ابتدا در باغ نجيب پاشا در بيرون بغداد و سپس در ادرنه، زمزمة "من يظهره الله"1 سرداد. اين ادعا سبب، ديگري براي بروز اختلاف شد؛ عدهاي از بابيها، طرفدار ميرزا يحيي (صبح ازل) ماندند كه به "ازلي" معروف شدند و عدهاي به طرفداري از ميرزا حسينعلي (بهاءالله) پرداختند كه "بهايي" خوانده شدند. ميرزا حسينعلي بهاء، رسماً بابيان را به آيين جديد خود دعوت كرد. او حتي نامه اي به ناصرالدين شاه نوشت و دربارة وضعيت پيروان باب در مدت دوازده سال اقامت در بغداد و سه سال در ادرنه مطالبي نگاشت. از محتواي نامه اين طور برداشت ميشود كه ميخواسته به گونهاي تبعيت از شاه را ابراز كند.2
در هر صورت، منازعات ازلي و بهائي در ادرنه شدت گرفت و اهانت و تهمت و حتي كشتار، رواج يافت. هر يك از دو طرف، اسرار يكديگر را آشکار ميكردند؛ ميرزا حسينعلي كتابي به نام بديع نوشت و جانشيني ميرزا يحيي را انكار كرد و حتي او را به مباهله دعوت كرد. سرانجام، حكومت عثماني براي پايان دادن به اين درگيريها، ميرزا حسينعلي و پيروانش را به "عكا" در فلسطين و ميرزا يحيي و يارانش را به "ماغوسه" در قبرس فرستاد.

شکل گيري "بهائيت"
با ورود بهاءالله به عكا، حركت اصلي بهائيت و شكل گيري آن آغاز شد. اين شهر كه بعدها با مرگ بهاءالله يك قداست كاذب يافت. ميعادگاه بهائيت شد. تا جنگ جهاني اول، فلسطين جزء امپراطوري عثماني بود و بهائيان در آن، آزادي عمل نداشتند ولي پس از آن جنگ، با توجه به علاقه و پيوند بهائيان با صهيونيسم ها، فعاليت آنان بيشتر شد. و با تشكيل دولت غاصب اسرائيل و نزديكي مصالح و منافع دو طرف آرام آرام، بين بهائيت و اسرائيل غاصب پيوندي شكل گرفت. بهائيان، ايران را سرزمين موعود خود مي دانستند و با نفوذ خود در ايران -به ويژه در عصر پهلوي دوم كه دوران طلايي بهائيت بوده- زمينة گسترش روابط ايران و اسرائيل پديد مي آيد. به طوري كه وقتي بهائيان، سمتهاي دولتي ايران را به دست ميآوردند- با حمايت هاي آمريكا و لندن -رابطه بسيار نزديکي با اسرائيل برقرار کردند كه بر محور منافع مشترك، با داشتن دشمن مشتركي به نام مسلمانان بود.3
عباس افندي هنگام رفتن به انگلستان مي گويد:
آمدن من به اينجا، سبب الفت بين ايران و انگلستان است... در نتيجه به درجه اي مي رسد كه به زودي، [عده اي] از افراد ايران، جان خود را براي انگليس فدا مي كنند.4
و بعدها ميبينيم چگونه انگلستان بين بهائيان و صهيونيسم پيوند ايجاد ميکند.

شروع رابطه علني بهائيان و اسرائيل غاصب
رابطه علني و رسمي بهائيان و اسرائيل غاصب به بعد از جنگ جهاني اول بر مي گردد و افرادي مانند كه عباس افندي، در جنگ جهاني اول، در عكا به جاسوسي براي انگليس پرداختند مأموران دولت انگلستان در خاک عثماني به افرادي جاسوس و هماهنگ با نقشةهاي آنان- مبني بر تحقق زمينة نفوذ و و احياناً ايجاد- آشوب بسيار نياز داشتند. شوقي افندي ميگويد:
کلنل سرآرنولد باروز کمبل (Kemble colonel sir Arnold barrows) که در آن اوان، سمت جنرال قونسولي دولت انگلستان را در بغداد حائز بود- چون علوّ مقامات حضرت بهاء الله را احساس نمود، شرحي دوستانه به ساحت انور، تقديم و به طوري که هيکل اطهر، بنفسه الاقدس شهادت داده، قبول حمايت و تبعيت دولت متبوعه خويش را به محضر مبارک پيشنهاد نمود، و در تشرّف حضوري نيز متعهد گرديد که هرگاه وجود اقدس، مايل به ارسال پيامي به "ملکه ويکتوريا" باشند، در مخابرة آن، به دربار انگلستان اقدام نمايد. حتي معروض داشت حاضر است ترتيباتي فراهم سازد که محل استقرار وجه اقدم، به هندوستان يا هر نقطة ديگر- که مورد نظر مبارک باشد- تبديل يابد....5
اواخر جنگ جهاني اول -در شرايطي كه عثمانيها درگير جنگ با انگليس بودند- "آرتور جيمز بالفور" در صفر 1336ق (نوامبر 1917م)، اعلاميه مشهور خود، دربارة تشكيل "وطن ملي يهود" در فلسطين را صادر كرد. جمال پاشا (فرمانده كل قواي عثماني)، براي اعدام عبدالبهاء و نابودي مراكز بهايي در عكا و حيفا، تصميم قطعي گرفته بود. منشأ اين تصميم، روابط پنهاني عبدالبهاء با انگلستان بود که اين مطلب را شوقي افندي با صراحت بيان ميکند:
جمال پاشا (فرمانده کل قواي عثماني)، تصميم گرفت عباس افندي را به جرم جاسوسي اعدام کند."6 ولي دولت انگلستان به حمايت جدي عباس افندي برخاست و وزارت امور خارجه وقت، جناب لرد بالفور دستور تلگرافي به جنرال آلنبّي در فلسطين صادر و تأکيد نمود که جميع قوا در حفظ و صيانت عبدالبهاء و عائله و دوستان آن حضرت بکوشند.7
پس از آن خدمات و جاسوسيها، عبدالبهاء از سوي ژنرال آلّنبي (فاتح انگليسي قدس، در جنگ اول جهاني) به لقب "سِر" (Sir) مفتخر شد و مدال قهرماني "نايت هود" (Knighthood) را دريافت كرد.8 عباس افندي هم به شكرانة اين حمايت در تاريخ 17 دسامبر 1918م دست به دعا برداشته و با چاپلوسي تمام، گفت:
اللهم ان سرادق العدل قد ضربت اطنابها علي هذه الارض المقدسه... و نشكرك و نحمدك... اللهم ايّد الامبراطور الاعظم جورج الخامس عامل انكليزا بتوفيقاتك الرحمانيه و ادم ظلها الظليل علي هذا الاقليم الجليل ...؛
بارالها! سراپردة عدالت، در اين سرزمين برپا شده است... و تو را شكر و سپاس مي گوييم... پروردگارا! امپراطور بزرگ، ژرژ پنجم، پادشاه انگلستان را به توفيقات رحمانيات مؤيد بدار و سايه بلندپايه او را بر اين اقليم جليل [فلسطين]، پايدار ساز.9
عبدالبهاء در برنامهها و لوحهاي ديگر، از تسلط انگلستان بر خاک فلسطين ستايش کرده بود. لرد بالفور به ژنرال آلنبي تأكيد کرد با تمام قوا در حفظ و صيانت عبدالبهاء و عائله و دوستان او بكوشد.10 تمام اين حمايتها به اين سبب بود که بهائيان مهرة خوبي براي كمك به يهوديان در استقرار آنها در فلسطين بودند و ميتوانستند با هم همکاري نزديکي داشته باشند.
با مرگ عباس افندي و دفن وي در حيفاي اسرائيل (1340 ق)، اين شهر نزد بهائيان مقدس شده و مركز تجمع آنان گشت. تشكيلات مركزي بهائيت در حيفا هيأت نه نفره در مقري بنام بيت العدل اعظم، رهبري تمام مؤسسات و تشكيلات بهائيان را با توجه به عهده گرفته و پشتيباني و هدايت كردند.
سفارتخانه ها و كنسولگري هاي انگليس در كشورهاي خاورميانه، از مرگ رهبر بهائيان اظهار تأسف و همدردي کردند: وزير مستعمرات حكومت پادشاه انگلستان "مستر ونيستون چرچيل" (Winston leonard spencer chuchill) به مجرد انتشار خبر مرگ عبدالبهاء، پيامي به صورت تلگراف براي "سر هربرت ساموئل" (Samuel Herbert)11 صادر كرد و از وي تقاضا نموده مراتب همدردي و تسليت حكومت انگلستان را به جامعة بهايي ابلاغ نمايد.12
در مراسم تشيع جنازه عبدالبهاء، مقدم بر همه "سر هربرت ساموئل" حركت مي كرد. مأمور سياسي انگلستان "سر رونالد استورز" دربارة تشييع جنازه عبدالبهاء مي گويد:
ما در رأس مشايعين- كه جمعيتي مركب از كلية مذاهب و اديان بود- سراشيبي كوه كرمل را با قدم آهسته بالا رفتيم، و اين درجة اظهار تأسف و احترام مشترك نفوس، با رعايت سادگي فوق العاده، در خاطر من كاملاً ماند.13

بهائيان و تشکيل نامشروع کشور اسرائيل

تشكيل كشور غاصب اسرائيل، در زمان حيات شوقي افندي، با جريانات جالبي شروع شده بود. ژوئن 1922 م چرچيل نوشته اي منتشر کرد به اين مضمون كه دولت انگلستان در صدد است يك كانون ملي يهود در فلسطين بنا كند. در پي اين اعلام، مسلمانان، سخت معترض شدند و موج جديدي از اعتراض به راه افتاد؛ به ويژه رفتار صهيونيستها با مسلمانان كه سبب شد عواطف آنان جريحهدار گردد و حتي كار به سازمان ملل هم كشيده شد.2 آوريل 1947 م اين مطلب در جلسه عمومي سازمان ملل مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفت و كميته اي مخصوص رسيدگي به مسأله فلسطين تشكيل شد. هنگام بررسي گزارش كميته، ماهيت گروه ها و دولتهاي مختلف و موضع گيري ها و چهره واقعي آنان - از جمله بهائيان- مشخص شد. 14جولاي 1947م، شوقي افندي در نامهاي به رئيس كميسيون مخصوص سازمان ملل متحد نوشت:
... موقعيت بهائيان در اين كشور، تا حدي منحصر به فرد است؛ زيرا در حالي كه اورشليم، مركز روحاني عالم مسيحي است، اين مركز اداري كليساي روم، با هيچ يك از مذاهب ديگر ديانت عيسوي نمي باشد و نيز، هر چند اورشليم در نظر مسلمانان نقطه اي است كه يكي از مقدس ترين مقامات اسلامي در آن قرار دارد، معذالك اعتاب متبركة ديانت محمدي و مركزي كه براي اداي فريضة حج بدانجا مي روند، در سرزمين عربستان است، نه در فلسطين. تنها يهوديان هستند كه علاقة آنها نسبت به فلسطين تا اندازه اي قابل قياس با علاقة بهائيان به اين كشور است؛ زيرا كه در اورشليم، بقاياي معبد مقدسشان قرار داشته و در تاريخ قديم، آن شهر مركز مؤسسات مذهبي و سياسي آنان بوده است.....14
تأمل در محتويات نامه به خوبي بيانگر علاقه بهائيان به رويکارآمدن حکومت صهيونيستي است. اينکه شوقي افندي تصريح ميکند: "عده زيادي از پيروان ما، از اعقاب يهوديان و مسلمين بوده" يکي از بزرگترين حيلههاي او در جلب توجه بيش از پيش يهوديان به شمار ميرود؛ در حالي که حداقل ده قرن، اجداد و آباي سران بابيت و بهائيت، همگي مسلمان بودهاند و تمام بهائيان - به استثناي تعدادي انگشت شمار- در آن ايام، از خانواده مسلمانان محسوب ميشدند.15
پس از اينكه در14 مي 1948 م، انگلستان به قيموميت در فلسطين پايان داد و همان روز، شوراي ملي يهود در تل آويو شكل گرفت و تشكيل دولت غاصب اسرائيل اعلام شد. چند ساعت بعد، ترومن (رئيس جمهور وقت آمريكا) هم اين دولت غاصب را به رسميت شناخت.16
شوقي افندي (چهارمين رهبر بهائيان)، در ديدار با دولت اسرائيل، مراتب دوستي بهائيان را نسبت به اسرائيل بيان کرده و آمال و ادعية آنان را براي ترقي و سعادت اسرائيل اظهار کرد. وي در لوح نوروز 108 بديع، نظر جامعة بهائيت را دربارة تاسيس کشور اسرائيل به صراحت ابراز ميدارد:
... مصداق وعدة الهي به ابناء خليل و وارث كليم، ظاهر و باهر، و دولت اسرائيل در ارض اقدس مستقر، و به استقلال و اصالت آيين متينه به مرکز بين المللي جامعة بهائي مرتبط به استقلال و اصالت آئين الهي مقر، و به ثبت عقدنامة بهائي و معافيت کافه موقوفات امريه در برج عکا و جبل کرمل و لوازم ضروريه بناي بنيان مقام اعلي از رسوم دولت و اقرار به رسميت ايام تسعه متبرکه محرمه موفق و مؤيد....17
تشکيل دولت اسرائيل، از نظر بهائيت و بنا به قول شوقي افندي، يک وعده الهي بوده است که حسينعلي و عباس افندي به آن بشارت داده بودند! اين روابط ديرينه، به خوبي از زبان رئيس جمهوري اسرائيل غاصب، هويدا ميشود وي هنگامي که از رهبران صهيونيسم بوده و يهوديکردن فلسطين را دنبال مينمود، با عباس عبدالبهاء ملاقات و مذاکرهاي داشته که از چنين ملاقاتي با خشنودي و رضايت ياد ميکند؛ در حالي که ميدانيم، آن روزها ميان صهيونيسم و انگلستان از يک سو، و مردم مسلمان عرب از سوي ديگر، منازعات شديدي بروز کرده بود. اين، تنها بهائيان بودند که از يک سو با انگلستان و از سوي ديگر با کارگزاران يهودي در فلسطين روابط نزديکي داشتند؛ از اين رو، بيان شوقي افندي در نامه به رئيس کميسيون قضية فلسطين، از روي سياست و محافظهکاري بوده که اظهار بيطرفي نسبت به کميسرهاي انگليسي در فلسطين کرده است. او به خوبي ميدانست که اگر مسلمانان عرب روي کار آيند و حکومت فلسطين را از دست انگليس خارج کنند، بيترديد، شبکة بهائيت را -که داراي همه نوع همکاري با آنها بودند-نابود خواهند کرد و وجود آنان را- به دليل نسخ اسلام و ادعاي پيغمبري و کتاب جديد و خدايي از سوي رهبران بابيت و بهائيت - به هيچ وجه تحمل نخواهند کرد و حاضر به هم زيستي با آنها نخواهد بود؛ به ويژه آنکه مهر سرسپردگي به بيگانة بر پيشاني همة رهبران آنان نقش بسته بود؛ زيرا مسلم است تنها مسلمانان عرب بودند که حاضر به هيچگونه مصالحه- و حتي زندگي مشترک سياسي- با يهوديان مهاجر نبودند. در برابر، براي موفقيت بهائيان زمينة مساعد فراهم بود و آنان از لقب "سر" و حمايت بيچون و چراي انگليسيها برخوردار بودند. از الواح و نامههايي که عباس افندي- در عظمت امپراطوري انگلستان و تجليل از موقعيت حاصل از استعمار فلسطين و استقرار نيروهاي انگليسي نوشته- نمي توان بياعتنا گذشت.
بهائيان به همه اين مسائل توجه داشتهاند که ظواهر اسلامي را در سرزمين فلسطين رعايت مي کردند؛ در نماز جماعت و جمعه شرکت ميکرند و به هيچوجه به ياران خود اجازة تبليغ در سرزمين فلسطين نميدادند. منافع بهائيت تنها در صورتي ميتوانست محفوظ بماند که يا انگلستان به استعمار خود در فلسطين ادامه دهد يا صهيونيسم به عنوان حافظ منافع انگلستان و ميراثخوار استعمار روي کار آيد. در غير اين صورت، مرکز -به اصطلاح- جهاني بهائيت، دير يا زود، به دست مسلمانان عرب و به عنوان مرکز جاسوسي و دشمني صريح با منافع ملي مسلمانان، برچيده مي شد؛ از اين رو، بهائيان در فلسطين و کشور اسرائيل برخلاف مصالح صهيونيسم سخني نگفتند و در مسير تحکيم روابط خود با صهيونيسم حاضر به همه گونه همکاري شدند.18

فلسطين، مرکز بهائيت
بهائيان هم سرزمين فلسطين را به عنوان مركز اصلي جامعة بهائيت پذيرفتند. دولت اسرائيل نيز اولين دولتي بود كه بهائيت را به عنوان يك دين رسمي به رسميت شناخت و براي اولين بار نام "ارض اقدس" و "مشرق الاذكار" -كه منظور، اسرائيل است -از زبان شوقي شنيده شد. او در کلامي به دوستان خود ميگويد:"دوستان من! شما نيز مانند من به اين اراضي (اسرائيل) مسافرت کنيد و در اين ارض مقدس (اسرائيل) از روائح طيبه بهرهور گرديد". البته اين امر ميتواند به نوعي انتقام جويي و کينهتوزي توجيه شود که رهبر بهائيان درصدد برآمد با استفاده از اختلاف ديرين مسلمانان و يهوديان، سرزمين اسرائيل را به عنوان مرکز اصلي و کعبة آمال بهائيان بپذيرد و دولت يهود را پناه گاه و تکيهگاه جهاني اين فرقه قرار دهد. دشمني ديرين يهوديان نيز به اين امر شدت داد. آنان، هر نيروي ضد اسلامي را حمايت مي کردند به ويژه که اسرائيل، در محاصره کشورهاي اسلامي قرار داشت. يکي از علتهايي که سبب شد دولت اسرائيل سلک بهائي را به رسميت بشناسد، همين امر است؛ آنها را از مذاهب رسمي مملکت قرار داد و از طرفي، با به رسميت شناخته آنها سرمايههاي بهائيان را به سوي اسرائيل سرازير کرد.19
جالب است كه "لروي آيواس"، منشي كل شوراي بينالملل بهائيان در نامه اي (13 ارديبهشت ماه 1332 ش) براي محفل بهائيان ايران، با شرحي مفصل از ملاقات شوقي افندي و رئيس جمهور اسرائيل در (پانزدهم فروردين 1333 ش)، مي نويسد:
در اين روز تاريخي، رئيس جمهور و خانمشان، كل هيأت بين المللي بهائي را در هتل ماگيدو، در تالار مخصوص به حضور پذيرفتند. پس از لحظه اي، رئيس جمهور و همراهان، با اتومبيل روانة بيت مبارك شدند. حضرت ولي امرالله و حرم مبارك، از رئيس جمهوري و خانم، با لطف و محبت خاصي پذيرايي نمودند. ضمن مذاكرات دوستانه و غير رسمي، حضرت ولي الله، مقصد و مرام بهائيت را توضيح و نظر مساعد و تمايل بهائيان را نسبت به اسرائيل بازگو كردند و آرزوي بهائيان را براي ترقي و سعادت اسرائيل برشمردند. رئيس جمهور هم متقابلاً يادآور شد كه در چندين سال قبل، هنگامي كه به همراه خانم خود به اطراف كشور سياحت مي كردم، در بهجي به حضور سِر عبدالبهاء مشرف شدم.
وقت خداحافظي از مهمان نوازي ولي امرالله از طرف رئيس جمهور اسرائيل سپاسگزاري فراوان شد و ضمن تقدير از اقدامات و مجاهدات بهائيان در كشور اسرائيل، آرزوي قلبي خويش را براي موفقيت جامعة بهائيان در اسرائيل و سراسر گيتي اظهار داشتند.20
اهميت اين ملاقات از آنجا مشهود است كه بهائيان به آن، بيش از حد تصور، ارزش دادند و به راحتي جامعة بهائي را با اسرائيل پيوند دادند. اين، به خوبي ميفهماند که بهائيان، پيش از تشکيل دولت اسرائيل، هواخواه صهيونيسم و رويکارآمدن آنان در فلسطين بودند.

اسناد ارتباط سران بهائي و اسرائيل
يکي از اسناد اين است که هيأت بين الملل بهائي حيفا، در نامه اي به محفل روحاني ملي بهائيان ايران (اول ژوئيه 1952 م) رابطه شوقي افندي را با حكومت اسرائيل كاملاً سربسته و محرمانه چنين به اطلاع آنان رساند: "روابط حكومت (اسرائيل) با حضرت ولي امرالله و هيأت بين المللي بهائي دوستانه و صميمانه است و -في الحقيقه -جاي بس خوشوقتي است كه راجع به شناسايي امر در ارض اقدس، موفقيت هايي حاصل گرديده است...".21 در اواخر ژوئن 1952 دکتر لطف الله حکيم - منشي شوقي افندي در شوراي بينالمللي بهائي- طي نامهاي خطاب به منشي محفل ملي بهاييان در ايران نوشت:
در جوار روضة مقدسه مخروبهاي است که کسي راضي نميشد آنها را تبديل به گلستان کند و اين منظرة کريه المنظرازجلوي روضة مباركه برداشته شود...خلاصة الکلام، دولت اسرائيل، امر صريح بر حقانيت اهل بها صادر، و ناقضين پرکين را محکوم مينمايد و لهذا بدون درنگ، آن مخروبه به امر هيکل مبارک منهدم ميشود... هيچکس نميتواند باور کند که چگونه ظرف چند روز، بناي بدنماي مخروبي، به اين سرعت به باغ زيبايي تبديل يافته است.22
سند ديگر اينکه مقاله اي با عنوان "بهائيت" در شماره 22 مجلهاي فرانسوي و وابسته به صهيونيسم و اسرائيل، به نام "زمين بازيافته" (اسرائيل) (2 سپتامبر 1952 م) به قلم يكي از نويسندگان يهود، چاپ و منتشر شده است در اين مقاله، انطباق اهداف يهوديان با عقايد بهائيان، در برپايي كشوري مقتدر به نام "اسرائيل" اعلام شده است....23 بهائيان در پي به رسميت رسيدن و تثبيت خود بودند. اسرائيل نيز اين کار را براي بهائيان ميکرد، تا حامي وفاداري داشته باشد و از فشار مسلمانان بکاهد. از طرفي، بهائيان هم حاضر بودند براي اين منظور سرمايهگذاري کنند.
در ادامه، شوقي افندي براي توسعه بهائيت، در پي جلب حمايت يهوديان آمريكا برآمد، از اين رو، از حافظان منافع بهائيت در آمريكا خواست به هر نحو، اين امر انجام شود. همچنين براي جلب موافقت همهجانبة "بن گوريون"، نخست وزير اسرائيل غاصب بسيار کوشيد. اين عمل، زمينه اقدامات بعدي شوقي را براي پيوند بيشتر با اسرائيل فراهم مي كرد.
اين مطلب، در تلگراف محرمانه شوقي افندي براي محفل بهائيان آمريکا (19اوريل 1952)، دربارة سفر نخست وزير اسرائيل، آمده است:
... براي تأسيس و استقرار مركز جهاني امرالله، اقدامات وسيعه به كمال سرعت به عمل آمده است. هيأت هاي ايادي امرالله، از هر يك از قطعات عالم، متوالياً تعيين گشته و پنج نفر از آنها اكنون به ايفاي وظايف در ارض اقدس مشغولند، هنگام مسافرت رئيس الوزراي دولت اسرائيل به آمريكا محفل ملي آمريكا با او ملاقات و مصاحبه نموده و آثار امري را به او تقديم داشته اند و هيجده قطعه اراضي به مساحت بيست و دو هزار متر مربع، بر وسعت اوقاف بين الملل بهائي در دامنة جبل كرمل اضافه گرديده است.... نقشة مشرق الاذكار كرمل -كه ابتكار رئيس هيئت بين الملل بهائي است - تكميل و اتمام پذيرفته است. معافيت اعتاب مقدسه از رسول دولتي و ساير مزايايي كه از طرف وزارت دارايي دولت اسرائيل اعطا شده بود، اكنون شامل بيت حضرت عبدالبهاء و مسافرخانة شرقي و غربي نيز گرديده است....24
بن گوريون هم در جواب گفت: "از ابتداي تأسيس حكومت اسرائيل، بهائيان همواره روابط صميمانه اي با اسرائيل داشته اند".25

هيأت هاي بين المللي بهائي (بيت العدل اعظم)

شوقي افندي، در 9 ژانويه 1951م (1328ش، شش سال قبل از درگذشت خود)، پيامي براي تاسيس هيأتهاي بينالمللي بهائي (بيت العدل اعظم) به تمام مراکز بهائي جهان ابلاغ کرد و گفت:
... به محافل مليه در شرق و غرب تصميم خطير و تاريخي تأسيس اولين شوراي بين المللي بهائي را ابلاغ نماييد... درجة رشد کنوني محافل نه گانة ملي- که با کمال جديت، در سراسر عالم بهائي به خدمات امريه قائمند- مرا بر آن ميدارد که تصميم تاريخي فوق را که بزرگترين قدم، در سبيل پيشرفت نظم اداري حضرت بهاء الله در سي سال اخير محسوب است، اتخاذ نمايم. اين شوراي جديدالتأسيس عهدهدار انجام سه وظيفه مي باشد:
اولاً: با اولياي حکومت اسرائيل ايجاد روابط نماييد.
ثانياً: مرا در ايفاي وظايف مربوطه به ساختمان فوقاني مقام اعلي، کمک و مساعدت کنيد.
ثالثاً: با اولياي کشوري، در باب مسائل مربوط به اموال شخصيه داخل مذاکره شود و چون اين شوراي که نخستين مؤسسة بين المللي و اکنون در حال جنين است -توسعه يابد، عهدهدار وظايف ديگري خواهد شد و به مرور ايام به عنوان محکمة رسمي بهائي شناخته شده و سپس به هيأتي مبدل ميگردد که اعضايش از طريق انتخاب، معين ميشوند، و ظهور کامل ثمرات آن، وقتي است که مؤسسات متفرعة عديده آن، تشکيل گشته، به صورت مرکز اداري بين المللي بهائي، در جوار روضة مباركه و مقام اعلي- که مقر دائمي آن خواهد بود- انجام وظيفه نمايد. شايسته است اين ابلاغيه را به وسيلة لجنه ارتباط منتشر نماييد.26
موافقت دولت اسرائيل با بسط موقعيت و گسترش اراضي بهائيان در اسرائيل، نتيجة سياست آمريکا و صهيونيسم بود که براي تقويت بهائيان و مرکز جهاني آنان و گسترش فعاليت بهائيت در ديگر کشورها و حفظ منافع اسرائيل - به ويژه در کشورهاي اسلامي-انجام گرفت. همزمان با طرح نقشةهاي جهاني بهائيان براي گسترش مراکز بهائي در کشورهاي مختلف- که محفل بهائيان آمريکا طرح و با برنامههاي اطلاعاتي اسرائيل هماهنگ شده بود- چنين مساعدتهايي از جانب اسرائيل، سازمان و رهبران صهيونيسم امري اجتنابناپذير به شمار ميآمد.
بر اين اساس، شوقي افندي تصميم گرفت به کمک اسرائيل، دو کار اساسي را تحقق بخشد:
1.احداث تأسيسات مرکز جهاني بهائيان در اسرائيل، ضمن سامان بخشيدن به سازمان رهبري بهائيان؛
2.رفع بزرگترين مانع رهبري شوقي افندي، يعني بازماندگان خانواده اعضان و افنان که حاضر به همکاري با او و قبول زعامتش او نبودند.27
او از طرفي به چاپلوسي نزد دولت اسرائيل پرداخت و از طرفي، در پي جلب کمکهاي مادي و گسيل آنها به سوي اسرائيل برآمد. وي در تلگراف 15 دسامبر 1915م برابر با (24 آذر ماه 1330) دربارة حمايت دولت اسرائيل از اموال غير منقول موجود در اسرائيل، براي اطلاع محفل ملي بهائيان ايران مينويسد:
به ياران بشارت دهيد که پس از مدتي بيش از پنجاه سال، کليدهاي قصر مزرعه توسط اولياي حکومت اسرائيل تسليم گرديد. اين مکان مقدس تاريخي- که حضرت بهاء الله پس از خروج از سجن عکا در آن اقامت فرمودند- اکنون مفروش ميگردد، تا هنگام افتتاح باب تشرف، براي زيارت زائرين مهيا باشد. توصيه ميشود هفت قالي به قطع تقريبي سه متر در پنج متر به عنوان عباس اديب در بيروت ارسال گردد.28
او در تلگرافي ديگر (در 24 دسامبر 1951 م) براي محفل ملي بهائيان آمريکا، آشکارا تأييد کرد که با تشکيل دولت اسرائيل و حمايت آنها، کار احداث مرکز جهاني بهائيان و تشکيل سازمان رهبري بهائيان، امکانپذير شده است و اين امر، از برکت وجود دولت جديدالتأسيس اسرائيل است:
اين شروع عظيم- که در عقد اول قرن دوم بهائي، مقارن تأسيس دولتي مستقل و جديد در ارض اقدس، شروع گرديد- در نتيجه پيدايش دولت مزبور، تقويتي بسزا يافت و بر اثر تحقق يک رشته وقوعات متواليه ذيل در ارض اقدس، پيشرفت سريع حاصل نموده است:
1. ساختمان قسمت فوقاني مقام اعلي- که مقدسترين مشروع بين الملل و در تاريخ امرالله بينظير است- در قلب جبل کرمل آغاز گرديد.
2. هيأت بينالمللي بهائي، در جوار اعتاب مقدسه تشکيل گرديد. اين هيأت طليعه تأسيس بيت العدل عمومي، يعني اعظم قوه تشريع نظم اداري جهانآراي بهائي است که به بنيانش الهي و حال بدايت ظهور و بروز آن است.
3. اماکن تاريخي مربوط به ايام سجن حضرت بهاءالله و عبدالبهاء، تملک و تعمير و تزيين گرديد و دولت جديدالتأسيس، آنها را رسماً جزء مقامات متبرکه شناخت و از پرداخت ماليات معاف نمود. اين مقامات، اکنون نزهتگاه و مورد نظر و توجه عموم مردم است.
4. مذاکرات رسمي با متصديان اداري مرکزي بلديه اين حکومت براي دو منظور آغاز گرديد:
الف) آنکه اراضي حول روضة مباركه شارع آيين نازنين در حوالي عکا -که اکنون مورد تهديد است - براي نسلهاي آينده محفوظ ماند.
ب) آنکه املاک وسيعه واقعه در جوار مرقد مبارک حضرت اعلي- که بينهايت لازم و ضروري است- خريداري شود، تا به فرموده حضرت عبدالبهاء، مشروعات تابعه حول مؤسسات، دو رکن اعظم، ولايت امر و بيت العدل اعظم در اين اراضي بنيان گردد.
5. براي آنکه در مستقبل ايام، مشرق الاذکاري برفراز جبال کرمل مرتفع گردد، نقشة لازم تهيه گرديد.بناي اين مشرق الاذکار، نشانة ضروري و بارزي از پيشرفت روزافزون نظم اداري بين المللي امرالله خواهد بود.
6. چهار کنفرانس -که در خارج از مرکز بين المللي امرالله، در قطعات مختلفه عالم در آينده تشکيل خواهد شد، نشانة آغاز اقدامات امريه در بين قارهها بوده و يازده محفل روحاني ملي، در آن شرکت خواهند نمود. انعقاد اين کنفرانسها مبشر شروع مرحله نهايي، براي اجتماع نمايندگان جوامع کلية کشورهاي مستقل و اقاليم مهمّه تابعه و جزاير مختلفه در سراسر جهان خواهد بود. اکنون وقت آن رسيده که توأم با اقدامات ششگانة فوق، موضوعي که اضطراراً مدتي به تعويق افتاده بود، به مرحله عمل درآيد و آن، تعيين ايادي امرالله بر طبق نصوص الواح وصاياي حضرت عبدالبهاء است که اولين عده آنها، بالغ بر دوازده نفر ميباشند و به تعدادي مساوي از ارض اقدس و قطعات آسيا، آمريکا و اروپا انتخاب شدهاند. اين اقدامات اوليه، مقدمه تحقق کامل مشروعي است که حضرت عبدالبهاء در کتاب وصايا پيشبيني فرمودهاند و با تمهيدات اوليه جهت تشکيل هيأت بين المللي بهائي- که بعداً به بيت العدل عمومي تبديل خواهد شد- همدوش و همعنان است که اين مشروع جديدالتأسيس حلقهي اتصال ديگري براي تحکيم روابط مرکز دائم الاتساع بين المللي امرالله با جامعة پيروان در سراسر عالم و راه را براي مبادرت به اقدامات ديگر به منظور تقويت اساس نظم اداري بهائي هموار مي سازد....29
"پرفسور نرمان تيويج" كه دادستان اسبق حکومت فلسطيني و يکي از شخصيتهاي سياسي و حقوقي اسرائيل ميباشد به پاس خدمات بهائيان به اسرائيل نوشت:
امر بهايي كه مركز آن حيفا و عكا است و اين مدينه زيارتگاه پيروان آن است به درجه ايي از پيشرفت و تقدم نايل گشته كه مقام ديانت جهاني و بين المللي پيدا كرده است.
به نوعي نرمان نيويچ بهايت را در رديف سه دين "يهودي، مسيحي واسلام" به رسميت شناخته و مي گويد:
اکنون فلسطين را نبايد في الحقيقه منحصراً سرزمين سه ديانت محسوب داشت؛ بلکه بايد آن را مرکز و مقر چهار ديانت به شمار آورد، زيرا امر بهايي که مرکز ان حيفا و عکا ست و اين دو مدينه زيارتگاه پيروان آن است به درجة اي از پيشرفت و تقدم نائل گشته که مقام ديانت جهاني و بين المللي را احراز نموده است. و همان طور که نفوذ اين آيين در سرزمين مذکور روز به روز رو به توسعه و انتشار است در ايجاد حسن تفاهم و اتحاد بين المللي اديان مختلفه عالم نيز عامل بسيار موثري به شمار ميآيد.30
از طرفي شوقي افندي از وظائف شوراي بين المللي بهائيان، رابطه با دولت اسرائيل بيان مي كند و حمايت از اسرائيل را به همه دولت هاي جهان ترجيح مي دهد و تأسيس شعب محافل روحاني و ملي بهائيان را فقط در ارض اقدس و بر حسب قوانين حكومت جديدالتأسيس اسرائيل ممكن مي داند.31
و نقشة ده ساله که شامل 28 هدف است. اين اهداف بنابر خواست شوقي افندي، بايد توسط "چارلز ميسن ريمي" پياده ميشد.

"بهائيت" و جنگ اعراب و اسرائيل
در جنگ اعراب و اسرائيل، بهائيان همواره از اسرائيل غاصب جانبداري كرده، و عليه مسلمانان به تبليغ مي پرداختند. نياز صهيونيسم و اسرائيل به اطلاعات و منابع خبري وسايل ارتباطي جمعي در کشورهاي اسلامي، سبب شده بود بهائيان به کمک آنها بيايند؛ چون اگر اعراب موفق ميشدند، منافع بهائيت در خطر بود.
در سال 1379 ق (1960م) يکي از شرکتکنندگان ايراني در مجمع عمومي مؤتمر اسلامي بيت المقدس از نقش اطلاعاتي بهائيان براي اسرائيل، سخني به ميان آورد. کشورهاي عربي، مسأله را خيلي جدي نگرفتند. در اثر عدم اطلاع مسلمانان از وضعيت عوامل گسترده صهيونيسم در کشورهاي عربي اسلامي- که ناشي از ضعف تشکيلات اطلاعاتي آنان بود - نسبت به آن توجه ويژهاي نشد؛ در حالي که براي کارشناسان مسائل سياسي- مذهبي ايران روشن بود تا زماني که طرح دوستي و روابط متقابل عباس افندي با صهيونيسم پي ريزي نگرديده بود در ايران يهودي - بهايي وجود نداشت.
پس از پيدايش اين سرسپردگي و تداوم آن در زمان شوقي افندي - به ويژه، پس از تشکيل دولت اسرائيل- در محافل بهائي ايران، يهوديان بسياري، خود را يهودي بهائي لقب ميدادند؛ حتي اسرائيل، با عنوان "قلب العالم" -که اصطلاحي مشترک، براي حفظ منافع هر دو گروه بود- زبانزد بهائيان و يهوديان صهيونيست شد. اين اصطلاح، پيشنهاد شوقي افندي بود.
تلاش جدي بهائيان در کسب اطلاعات و مدارک سياسي، براي منافع صهيونيسم و اسرائيل سبب موضعگيري جامعة اتحادية کشورهاي عربي شد. و موضوع "بهائيگري" جزء دستور کار "دفتر تحريم اعراب عليه اسرائيل" وابسته به اتحادية عرب قرار گرفت. اين دفتر، مأموريت يافت تمام شرکتهاي و مجتمعهاي صنعتي و اقتصادي آمريکايي و اروپايي و... با اسرائيل منافع مشترک داشته و به نفع آن و زيان اعراب مي کوشند، شناسايي کند و نام آنها را براي تحريم معامله و همکاري اقتصادي در اختيار دولتهاي عرب قرار دهد. خبرگزاري رويتر در 10 ژانويه 1975 م از دمشق گزارش داد:
محمد محجوب (کميسر عالي در دفاتر تحريم اعراب، عليه اسرائيل) بيان کرد:"کنفرانس ماه آينده دفاتر تحريم مبارزه با گروه بهائي را به طور جدي بررسي خواهد کرد". محمد محجوب، از گروه بهائي به عنوان يک جنبش طرفدار اسرائيل و صهيونيسم ياد کرده است.32
همين مضمون را خبرگزاري خاورميانه در 10 ژانويه 1975 م، به نقل از محمد محجوب و ديگران مخابره کرد:
روز 23 فورية سال جاري، افسران دفتر تحريم اسرائيل، در کنفرانس قاهره گرد خواهند آمد، تا موضوع گروه مذهبي بهائيها را که داراي اهداف و فعاليت هاي صهيونيستي در کشورهاي عربي - اسلامي هستند، بررسي کنند.33
23 فوريه 1975 م، در قاهره، کنفرانس تحريم اسرائيل برگزار شد و در 25 فوريه، نتايج و تصميمات مهم آن، در مطبوعات جهان منتشر شد.
روزنامة "المحرر"، چاپ بيروت در 25 فوريه 1975 م با عنوان "مؤتمر مکاتب مقاطعة اسرائيل"، تصميم کنفرانس تحريم را به نقل از محمد محجوب و ديگر ناظران آگاه را- دربارة رابطه محافل و مراکز بهائيان با صهيونيسم و اسرائيل - چنين اعلام کرد:
و قرّر المکتب ايضاً فرض حظر علي نشاط البهائيين في الدول العربية و اغلال محافلهم بعد ان ثبت ان الصهيونية تستر ورائهم...؛
همچنين دفتر تحريم اعراب عليه اسرائيل مقرر داشت که بايستي دولت هاي عربي از جنبش بهائي ها و تشکيل محافل آنها شديداً جلوگيري کنند؛ زيرا براي اعضاي کنفرانس مسلم شد، صهيونيسم پشت آنان پنهان شده است- حتي بهائيان ايران گستاخي را به حدي رساندند كه مبالغ هنگفتي، براي كمك به اسرائيل غاصب جمع آوري كردند. پول جمع آوري شده، حدود 120 ميليون تومان بود كه در ظاهر، براي بيت العدل حيفا فرستاده مي شد؛ ولي منظور اصلي، كمك به ارتش اسرائيل بود. مقدار قابل ملاحظه اي از اين پول، به وسيله حبيب ثابت پرداخت شده بود.34
درگزارش مأموران ساواک (9/9/46) آمده است:
شنيده شده است چندي قبل، بهائيان ايران مبلغ هنگفتي- که چندين ميليون تومان بوده- به اسرائيل کمک کردهاند. البته تصور ميرود کمک بهائيان، از طريق آقاي غفوري (نمايندگي سياسي اسرائيل در ايران) و به وسيله حبيب القانيان، که تماس مستقيم با حبيت ثابت - که قبلا يهودي و اهل کاشان بوده است- انجام گرديده؛ زيرا از قرار معلوم، سرمايه محفل و وجوه جمعآوري شده بهائيان، ماهيانه به نام خيرالله در صندوقي نزد حبيب ثابت ميباشد و مشاراليه، اين پولها را به ربح ميدهد؛ لکن مبلغ جمعآوري شده فعلاً نامعلوم است.35
در ادامه، به نقش نمايندگان ايران در فلسطين اشاره مي کنيم. ميرزا حبيب الله خان آل رضا يا عبدالملک، از سوي مقامات وزارت امور خارجه ايران، به عنوان نماينده ايران در فلسطين انتخاب شد. البته اين انتخاب، بدان معنا نيست که پيش از اين تاريخ، ايران در فلسطين نمايندهاي نداشت. از اسناد سياسي موجود، چنين برميآيد که تا پيش از سال 1298ش 1880م"ميسو اسکوينچ "، سمت "ويس قنسل" افتخاري ايران در حيفاي فلسطيين را عهدهدار بود.36 اسکوينچ امور اين ناحيه را با توجه به دقت نظر ويژه کنسولگري ايران در مصر اداره مينمود.37 صرف نظر از او، انيس حيري و توفيق عفيفي، هر کدام، با عنوان کنسول افتخاري ايران در دو شهر يافا و عکا، عهدهدار امور ايران بودند و اين منصب را تا سال 1314 ش (1935 م) حفظ کرده بودند. در اين سال، بر اساس ياداشت 2503/39569 مورخ 17/9/1314 وزارت امور خارجه ايران، پايان خدمت ايشان رسماًً به کميته عالي بريتانيا در فلسطين ابلاغ شد.38
ميرزا حبيب الله که اهل شيراز39 و فرزند ميرزا رضا قناد بود، از بهائيان شناخته شده و مجذوب عباس افندي به شمار ميرفت. او به سبب نزديکي با عباس افندي، از خشم مردم مسلمان؛ هراس داشت و از اقامت در ايران نگران بود. لذا به عکا رفت و مستخدم دستگاه عباس افندي شد. او به دليل تعصب و علاقهاي که به اين فرقه داشت مورد لطف و محبت خاص افندي قرار گرفت. عباس افندي، حبيب الله خان پسر ميرزا رضا قناد را به تحصيل گمارد و با هزينه خود، او را براي ادامه تحصيل دوسال به اروپا فرستاد. او به زبانهاي انگليسي و فرانسه تسلط پيدا کرد و سپس به تهران آمد.40 او پس از مشروطه در سال 1339 ق/1920 م رهسپار حيفا شد او خود در گزارش مينويسد:
چندي قبل، از حيفا، از طرف ايرانيان ساکن آن سرزمين [بهائيان] تهديدي رسيد که چون دولت فخيمه انگليس در شناسايي " ويس قنسل" حيفا...تعلل ميورزد و امور ماها[ايرانيان بهايي] از هر حيث -راجع به مسافرت و غير از اين جهت - لطمه وارد ميشود، خواهش ميشود که مسافرت چند روزه به اين سمت نمايند.41
حبيب الله خان، ظاهراً بدون اجازه وزارت خارجه، رهسپار حيفا و سپس بيت المقدس شده و بدون داشتن اعتبارنامه، با مقامهاي انگليس به گفتوگو پرداخته است. جالب اينکه نه تنها با مخالفت مسئولين انگليسي مواجه نميشود، بلکه مورد استقبال هم قرار مي گيرد.
متأسفانه وزارت خارجه وقت نيز به دليل آشفتگي سياسي حاصل از کودتاي سوم اسفند، هيچ واکنش نشان نداد و همين امر بر جسارت عين الملک افزود؛ به طوري که رسماً پيشنهاد سرپرستي امور فلسطين را مطرح ساخت.42
حبيب الله خان در يکي از گزارشهاي خود، ضمن متهم کردن وزير مختار ايران در مصر، اسباب تضييع حقوق و حيثيت دولت ايران را چنين مينگارد:
سابقاً عرض کردم بين بهائيان، پس از وفات عبدالبهاء راجع به مقام بهاءالله و جانشينش اختلافي روي داد..از قرار راپرتي که رسيده است، پيدرپي تلگراف و مراسلات از طرف انجمنهاي بهائيان در جميع عالم، به حکومت بريتانيا و وزارت خارجه او و کميسر عالي در فلسطين ميرسد و ميگويند که مضمون آنها هم اين است که کليد، بايد به دست شوقي افندي برسد... حالا ملاحظه ميفرماييد که نداشتن مأمور صحيح دلسوزي در فلسطين، چگونه اسباب تضييع حقوق و حيثيت دولت ايران شده است و منتهي به اين شده است که بهائيان، در تمام نقاط، متوسل به دولت بريتانيا شدهاند، در صورتي که اگر مأموري ميداشتيم، همه ميبايستي متوسل به دولت ايران شوند. به هر صورت، اين است اوضاع آن صفحات، و نميدانم وزير مختار [ايران در] مصر، به چه ملاحظه در جلوگيري از اين امور برنيامده... در وقتش، اگر امور آنجا محول به فدوي شده بود، همينطور که در شام، حفظ حقوق و آبروي دولت را کردهام، در آنجا هم، البته کرده بودم....43
بر اساس اين سند، از انگيزههاي ميرزا حبيب الله خان -که بعدها براي خود، از نام خانوادگي هويدا استفاده کرد- رسيدگي به امور بهائيان در فلسطين بوده است. انگيزه وي، بر اساس اسناد موجود به دو بخش تقسيم ميشود:
الف) تلاش براي ارتباط پيوسته با مرکز بهائيت در فلسطين و نزديکي به رهبران اين فرقه. اين تلاش به وسيله گروهي از ايرانيان شام در همان سالها و با ارسال عريضهاي آشکار شده و پرده از اين تصميم هويدا برداشته ميشود:
خدمت اجلاء عظام هيئت وزرا، محترمين و وکلاي مجلس شوراي مللّي[ملي]! جناب آقاي حبيب الله خان، وقت ممکن ندارد که به کار رعيت يا به داد رعيت برسد. از براي [آن] که شب و روز مشغول از براي تبليغ حضرات بهائي گرديده و روابط ايشان در عوض اينکه با پايتخت ايران باشد، روابط ايشان با حيفا است....44
ب) کسب سود مالي، يکي ديگر از دلايل عين الملک هويدا در اراية چنين پيشنهادي است. شايد بين اعضاي وزارت خارجة ايران ملي، در دوران قاجار، کمتر فردي يافت شود که بدين اندازه متهم به اخاذي و سوء استفاده از اتباع ايراني مقيم محل مأموريتش باشد. اقدام هاي سودجويانة هويدا به سرعت، مسائل مهمي را در روابط خارجي ايران با منطقة خاورميانه پديد آورد، به طوري که مقامات هر کشوري که در آنجا بسرمي برد، آشکارا از رفتار وي ابراز ناخشنودي مي کردند.45
مقام هاي وزارت خارجه ايران که اميدوار بودند با واگذاري امور فلسطين به حبيب الله خان هويدا، هم به مشکلات اتباع ايراني پايان دهند و هم اصول سياست خارجي خود را برابر بحران فلسطين معلوم کنند نه تنها به هدف نخست نائل نشدند، بلکه در دستيابي به مقصود دوم، با دشواري جديدي مواجه شدند.
هويدا، اگر چه خطر نفوذ صهيونيسم و رشد آن را در منطقه، بارها به مقام هاي تهران گوشزد کرد اين اقدام او نه از سر خيرخواهي و حقوق منافع ملي ايران، بلکه به دليل رقابت پنهاني بهائيان و صهيونيستها در تصرف حکومت فلسطين بود.46 وزارت امور خارجه ايران -که تا پيش از عزيمت هويدا به فلسطين، حداقل در سه شهر مهم، داراي نمايندگي سياسي رسمي بود- در اثر اقدامات او، نه تنها نمايندگي يافا، عکا و حيفا تعطيل شد، بلکه امور فلسطين را نيز ضميمه شام کرد و ايرانيان فلسطين به سبب حمايتهاي صهيونيستها، همکاري خوبي با هم پيدا کرده بودند.

درايت مرحوم امام خميني
حضرت امام خميني( با درايت و هوشياري، خطر بهائيان را براي اسلام و كشور، جدي دانسته و در درجة اول به روحانيت سفارشي اكيد كرد که مردم را از اين خطر آگاه کنند. آن بزرگوار، در ديداري خطاب به علماي يزد چنين فرمود:
آقايان بايد توجه فرمايند كه بسياري از پست هاي حسابي به دست اين فرقه است، كه حقيقتاً عمال اسرائيل هستند. خطر اسرائيل، براي اسلام و ايران بسيار نزديك است. پيمان با اسرائيل در مقابل دول اسلامي، يا بسته شده يا مي شود. لازم است علماي اعلام و خطباي محترم، ساير طبقات را آگاه فرمايند كه در موقعش بتوانيم جلوگيري كنيم. امروز، روزي نيست كه به سيرة سلف صالح بتوان رفتار كرد. با سكوت و كناره گيري همه چيز را از دست خواهيد داد.47
حضرت امام( از تسهيلات دولت براي مسافرت دو هزار نفر يا بيشتر از فرقه ضاله، به همراه پرداخت ارز و تخفيف بليت براي سميناري كه در لندن تشكيل ميدهند، و در مقابل، مشکلاتي که براي "حجاج بيت الله الحرام"، ايجاد مي كنند، انتقاد كرده و آن را شاهدي بر سوء نيت دولت گرفتند.48
البته روزنامة دنيا (سال 19، شماره 741، در 7/2/1342) از عزيمت دو هزار زن و مرد بهائي از فرودگاه مهرآباد به لندن خبرداد که دولت، به هر نفر، پانصد دلار به نرخ دولتي ارز پرداخت نمود. علت عزيمت، اجتماع پانزده هزار نفري بهائيت در 8 ارديبهشت 42 براي معارفه گروه نُه نفري رهبران بهائيان بود.49
حضرت امام ( در ادامه موضعگيريها فرمودند:
دو هزار نفر را با كمال احترام، با دادن پانصد دلار ارز به هر يك (پانصد دلار از مال اين ملت مُسلِم به بهائي داده اند)، ...[و] به هر يك، هزار و دوبيست تومان تخفيف هواپيما[داده اند که اينها]، چه بكنند؟ بروند در جلسه اي كه بر ضد اسلام در لندن تشكيل شده است، شركت كنند.50
در جاي ديگر- با ذكر همين ماجرا - از تخفيف بيست و پنج ميليون توماني شركت نفت به ثابت پاسال، (بهايي معروف) سخن به ميان آورده و مي فرمايد:
اين وضع نفت ما، اين وضع ارز مملكت ما، اين وضع هواپيمايي ما، اين وضع وزير ما، اين وضع همة ما، سكوت كنيم باز؟ هيچ حرفي نزنيم؟ حرف هم نزنيم؟ ناله هم نكنيم؟... اين سكوت مرگبار، اسباب مي شود كه زير چكمة اسرائيل، به دست همين بهائي ها، اين مملكت ما، نواميس ما پايمال شود. واي بر ما، واي بر اين اسلام، واي بر اين مسلمين! اي علما ساكت ننشينيد! ... استقلال مملكت و اقتصاد آن، در معرض قبضة صهيونيست ها است كه در اين حزب بهائي ظاهر شدند، و مدتي نخواهد گذشت كه با اين سكوت مرگبار مسلمين، تمام اقتصاد اين مملكت را با تأييد عمال خود، قبضه مي كنند و ملت مسلمان را از هستي در تمام شؤون، ساقط مي كنند. تلويزيون ايران، پايگاه جاسوسي يهود است و دولت ها ناظر آن هستند و آن را تأييد مي كنند....51

بهائيت و اقتصاد
در گزارش ساواک از جلسه ناحیه 2 بهائیان شیراز (در تاریخ19/5/1350) آمده است:
جلسه ای باشرکت 12نفر از بهائیان ناحیه 2 شیراز، در منزل آقای هوشمند و زیر نظر آقای فرهنگی تشکیل گردید. پس از قرائت مناجات، شروع و خاتمه و قرائت صفحاتی از کتاب لوح احمد و ایقان، آقای فرهنگی و محمدعلی هوشمند، پیرامون وضع اقتصادی بهائیان در ایران صحبت کردند. فرهنگی اظهار داشت:
بهائیان در کشورهای اسلام پیروز هستند و میتوانند امتیاز هر چیزی را که میخواهند بگیرند. تمام سرمایههای بانکی و ادارات و رواج پول در اجتماع ایران، مربوط به بهائیان و کلیمیان میباشد تمام آسمان خراشهای تهران، شیراز و اصفهان، مال بهائیان است. چرخ اقتصادی این مملکت، به دست بهائیان و کلیمیان میچرخد. شخص هویدا، بهاییزاده است. او یکی از بهترین خادمان امرالله است و امسال، پانزده هزار تومان به محفل ما کمک نموده است. آقایان بهائیان ! نگذارید کمر مسلمانان راست شود...!52
بهائیان، با تمام وجود، خود را در اختیار اسرائیلی ها قرار دادند، به گونه ای که توانستند اعتماد بیش از حد اسرائیلیها را به دست آوردند و اسرائیلی ها نیز برابر خوشخدمتی آنها، رفتار ویژه ای داشتند. فریدون رامشفر که بهایی است، در مسافرتی که به اسرائیل داشته دربارة نحوه برخورد اسرائیلی ها با بهائیان می گوید:
دولت اسرائیل، آنقدر نسبت به بها ]]> نقد و بررسى آيين بهائيت http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=711 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=711 در اين بخش به نقل، نقد و بررسي برخي از ادّعاي نارواي اين فرقه پرداخته مي شود تا آن دسته از خوانندگاني كه مي خواهند اطلاعات بيش تري به دست آورند، به عمق پوچي و انحراف آن پي ببرند و دريابند كه چرا و چگونه مستكبران و سياستمداران غربي از اين گروه حمايت مي كنند،

]]> Thu, 01 Jan 1970 04:03:31 در می یابند که چرا در مجامع بين المللي با نام دفاع از حقوق بشر يا آزادي اديان، از حقوق از دست رفته و مظلومت بهائيان دروغ پرداز و فاسد داد سخن مي دهند و در حقيقت تلاش مي كنند تا ميان مسلمانان تفرقه اندازي كنند.
ناگفته نماند كه هشياري و دقّت نظر انديشمندان و حاكمان مسلمان مي تواند همراه با آگاهي بخشيدن به نسل جوان، از انحراف و گرفتار شدن آنان در دام مسلك هاي ساختگي - از جمله بهائيت - جلوگيري به عمل آورد.

1. ايدئولوژي بابي گري و بهايي گري
با اعدام باب در 27 شعبان 1266 ه. ق، مسلك بابيّت به تزلزل و تشتّت دچار شد و گر چه عده اي از بابيان نخستين پس از پي بردن به ادّعاهاي بي اساسي چون نسخ شريعت اسلام و ظهور آيين جديد، دست از اين آيين كشيدند، ولي برخي از طرفداران آن با انگيزه هاي گوناگون، از جمله حمايت هاي گوناگون بعضي از كشورها و مخالفان اسلام و تشيّع، بابيّت را در شكل حمايت از جانشين باب - ميرزا يحيي (صبح ازل) - پي گيري كردند. پس از تبعيد اين گروه به بيرون از كشور ايران، آيين خود را در بغداد، تركيه، فلسطين اشغالي و قبرس تبليغ مي كردند تا آن كه ادّعاهاي جديد حسين علي نوري با استقرار در <حيفا>ي سرزمين اشغالي رسماً مورد توجّه رژيم غاصب صهيونيستي و استعمارگران قرار گرفت.
آموزه هاي غلط و توهّم آميز علي محمد شيرازي (باب) به دست يحيي (صبح ازل) مورد توضيح و تفسير قرار گرفت. ازليان با مرام جديد بابي خوگرفته، درصدد بودند تا ايدئولوژي بابيه را حفظ كنند، ولي حسين علي نوري پس از فراهم كردن زمينه هاي لازم براي اعلان موجوديت، دعاوي چندي را نيز اعلام نموده و ايدئولوژي بهائيه را بر مبناي نسخ شريعت پيشين مطرح كرد.
او هر جا به تناسب موقعيت، مقام و مخاطبان، دستورهايي را صادر مي كرد كه به ايدئولوژي آنان معروف گرديد. بي ارزشي و پوچي مفاهيم اين ايدئولوژي در بررسي و تحليل بعضي از آموزه هاي آن نشان داده خواهد شد.

2. جهت گيري كلّي ايدئولوژي بهائيه
فرقه هاي انحرافي با اهدافي متفاوت پديد مي آيند و در زمينه هاي گوناگوني فعّاليت مي كنند. در قرن سيزدهم هجري خاورميانه شاهد رويداد و خيزش مرام ها و مسلك هاي جديد بوده است. ظهور فرقه هاي وهّابيت در حجاز، ترويج افكار ليبراليستيِ جدايي دين از سياست، ملّي گرايي در كشورهاي آسيايي به ويژه در تركيه، ادّعاهاي دروغين ملّاغلام احمد قادياني در هندوستان و بالا خره ظهور بابيه و بهائيه در ايران، هدف هاي مشتركي را تعقيب مي كردند.
همه فرقه هاي گمراه و گمراه كننده با سر سپردگي به قدرت هاي استكباري و شيطاني با هدف مشترك ايجاد تفرقه ميان صفوف مسلمانان و تزلزل در باورها و افكار آنان و در نتيجه، از بين بردن اسلام يا تبديل اسلام ناب محمدي به يك مكتب بشري يا فكري كهنه و مندرس و... بوده است.
از سوي ديگر، هر يك از فرقه ها در خاستگاه جغرافيايي خود، هدف ويژه اي را دنبال مي كردند. در شرايط اجتماعي - فرهنگي ايران كه بيش تر مردم آن را شيعه اماميه تشكيل مي دادند و با توجّه به اين كه در مكتب تشيّع مباحث اجتهاد و تقليد رواج داشته، مردم جايگاه مرجعيّت عالمان دين شناس را ارج مي گذاشتند، هم چنين بسياري از سنن اجتماعي - فرهنگي با مفاهيم ديني آميخته شده بود.
در چنين وضعيتي، جهت گيري كلّي ايدئولوژي فرقه هاي بابيه و بهائيه، جداسازي ملت ايران از مراجع تقليد و مشغول كردن آنان به مكتبي بشري بود؛ مكتبي كه جنبه هاي غير عقلاني آن به عقلانيتش مي چربد و به تدريج از صحنه هاي عملي زندگي اجتماعي و سياسي خارج مي شود. در نهايت، گرايش به اين ايدئولوژي موجب دور شدن مردم از دين و دينداري شده، پيوستن به مكاتب غير ديني را آسان مي كند.
پيدايش ايدئولوژي جديد، با ارايهِ تغييراتي تازه در تفسير اصول و فروع دين، جدايي آن از دين اسلام و شيعه را به دنبال داشت. گر چه انحراف و بدعت جديد با عنوان <ركن رابع> و <ادّعاي نيابت خاصّه> در عصر غبيت كبري، زمينهِ مناسبي براي انحراف بزرگ تري به نام <بابيّت> آماده كرده بود، ولي پديد آمدن آيين و مناسك تازه در فروع دين، پيروان علي محمد باب را از ديگر مسلمانان و شيعيان در زندگي عملي و اجتماعي نيز جدا نمود.
از سوي ديگر، حكم تكفير و ارتداد علي محمد شيرازي و پيروان وي از سوي علماي شيعه در ايران و عراق، و سپس با فتواي عالمان مسلمان در كشورهاي ديگر، موجب شد تا دنياي اسلام با بدعت تازه اي كه استعمارگران آن را پايه گذاشته بودند و از آن حمايت مي كردند، آشنا شود.
ناگفته نماند كه در اين عرصه، با ادّعاي دروغين حسين علي نوري (بهاء الله) و افاضات او، بابيّه از حالت سنّتي خارج و به آداب و رسوم متناسب با زمانه نزديك تر شد. اين نزديكي، با آسان تر كردن احكام مربوط به روابط جنسي و وجهه هاي ظاهراً انسان دوستانه در مجازات دزدان و حكم به عدم سوزاندن كتب،1 گسترش روابط با اجانب، لغو حكم جهاد و مبارزه، جلوگيري از شركت پيروان در سياست و... قابل مشاهده است.

3. تحليل جامعه شناختي از شكل گيري بهائيت
براي تحليل دقيق تر نقش دشمنان اسلام و تشيّع در سرمايه گذاري براي تفرقه و پراكندگي ميان مسلمانان و بهره گيري سياسي - اجتماعي از اوضاع نابه ساماني كه ايجاد كرده اند، بررسي آيين بهائيت از نگاه جامعه شناختي لازم مي نمايد.
چنان كه پيش از اين نيز به كوتاهي گذشت، قرن سيزدهم هجري، قرن ظهور مسلك هاي انحرافي براي از بين بردن اسلام به شمار مي رود. ايجاد تنش در عرصه سياسي - اجتماعي مسلمانان و به ويژه شيعيان، قدرت هاي جهاني را بر آن داشت كه به پشتيباني از مسلك هاي نو پديد بپردازند.
يكي از نويسندگان معاصر كه تحقيق جامعي در موضوع <بهائيت در ايران> انجام داده، با توّجه به مسايل سياسي - اجتماعي نيمه دوم قرن سيزدهم، اين پديده را چنين تحليل كرده است:2
اگر از زاويهِ جامعه شناسي سياسي به اين تحوّلات نگريسته شود، روند مقابله با اقتدار سياسي مذهب شيعه كه در دورهِ قاجار در ايران و در ميان عموم مردم حاكم بود، به خوبي ديده مي شود.
مقام نيابت عامّه امام زمان (عج) كه شيعيان براي مراجع و فقهاي خود قايلند - نقطه اي كليدي در انديشهِ سياسي شيعه است. پيروي از نايب عامّ امام زمان(عج) به شيعيان اين امكان را مي دهد كه در هر عصري حكومت مورد نظر و اعتقاد خويش را پايه گذاري كنند.
معصوم ندانستن اين نواّب امام عصر عليه السلام و پيروي از اعلم و اعدل فقها ضمن انتخابي بودن مرجع و امكان تغيير آن در هر زمان ضمانت اجراي خوبي براي دور ماندن اسلام و مديريت جامعه اسلامي از برداشت ها و مديريت هاي نادرست است.
انتخابي بودن مرجع و ولي فقيه، برآورندهِ مردمي بودن آن و امكان تغيير مرجع يا ولي فقيه با سلب عدالت، يا اعلميّت از او ضمانت كنندهِ حفظ دين و مديريت آن از كج انديشي ها و ناتواني ها است. اگر اين نيابت عام به نيابت خاص مبدّل شود، ديگر امكان انتخاب، تغيير و سرپيچي از آراي خود سرانهِ فردي كه نايب خاص تلقّي شده و فرمان هاي خود را به امام معصوم (ع) نسبت مي دهد، از بين مي رود. به اين ترتيب هر گونه تعبير و تفسير از دين از سوي نايب خاص امكان پذير مي شود و در نتيجه هم محتواي دين و هم حاكميت آن با بحران روبه رو مي گردد. اين وضع در بلند مدّت نتيجه اي جز سرخوردگي از دين و جدايي آن از سياست نخواهد داشت.
به اين ترتيب، در گرايش شيخي گري نيز از لحاظ سياسي، تشكيل حكومت ديني با مشكل بزرگي روبه رو خواهد شد. اين فرقه بر حسّاس ترين نقطهِ باور سياسي مكتب شيعه در زمان غيبت كبري انگشت مي گذارد كه سر منشأ اقتدار روحانيت شيعه مي باشد.
بعد از بي اعتبار شدن اصل نيابت عامّهِ امام عصر(عج) با ملغي كردن دين اسلام از جانب ميرزا علي محمد شيرازي (باب) و حسين علي نوري (بهاء الله)، اين حركت به سوي نابودي كامل دين اسلام پيش مي رود. مخالفت با وجود قشري به نام فقها كه در مكتب اسلام (چه در شيعه و چه سنّي) براي تفسير متشابهات3 و در صورت تشكيل حكومت اسلامي، براي مديريت جامعه در نظر گرفته شده است، 4 در انديشه هاي باب و بهاء به حدّي است كه وجود چنين قشري را در آيين بهائيت ممنوع اعلام مي كنند.5
از اين رو، عدّه اي كه از اقتدار روحانيت، به علّت پيروي از مكتب شيخيه جدا شده بودند، به سادگي در دامن آيين جديد يعني <بابيت> افتادند. اين كه معاني جديد اعتقادي و رفتاري از سوي علي محمد باب با قصد بهره برداري سياسي بيان شده است يا خير، فعلاً مورد بحث ما نيست؛ هر چند ردّ پاي دولت روسيه در ايجاد اين نوگرايي ديني، يا دست كم كمك به ايجاد آن ديده مي شود - چنان كه در قسمت هاي پيشين اين سلسله نوشتار اشاره شده است - ولي بايد دانست كه شكسته شدن اقتدار مذهب شيعه در ايران در واقع به معناي شكسته شدن اقتدار ملّي در اين كشور است.
به نظر مي رسد حمايت روسيه و سپس انگلستان و بعد از آن اسرائيل و ايالات متحّدهِ آمريكا از اين فرقه، انگيزه اي مهم تر از شكستن اقتدار ملت ايران نداشته باشد.
البتّه بايد ياد آور شد كه شواهد نشان مي دهد هيچ مكتبي نمي تواند جايگزين مكتب ريشه دار و عميق شيعه در كشوري كه به كشور امام زمان عليه السلام مشهور است، شود. افزون بر اين، در مكتب بهائيت پراگندگي و سر در گمي به گونه اي است كه همواره مانند يك بمب خوشه اي فرهنگي، در آن رهبر تازه اي ظهور مي كند، مكتب جديدي احداث مي شود و فكر نويي مطرح مي گردد.
وعدهِ اين نو به نو شدن ها در گفتار علي محمد باب نيز داده شده است؛ در آن جا كه او از آمدن پيامبران آينده(!) و <من يظهره اللّه>(!) سخن مي گويد. و در دوران جديد، اين معنا را اسماعيل رائين در كتاب <انشعاب در بهائيت پس از مرگ شوقي ربّاني> پي گيري كرده است كه خوانندگان را به آن كتاب ارجاع مي دهيم.
ناگفته نماند كه در دوره هاي بعد دست اندركاران مسلك بهائيت براي جلوگيري از فروپاشي و حفظ طرفداران به چاره جويي افتادند؛ لذا در دورهِ شوقي افندي تشكيلات اين مسلك به صورت نوعي حزب در مي آيد و همين حركت حزب گونهِ بهائيت در سطح بين المللي است كه تا حدّي آن را از متلاشي شدن در دام تفرقه ها دور مي دارد.

4. ادّعاي الوهيّت
شايد به سادگي باور كردني نباشد كه در نوشته هاي <باب> و <بهاء> از الوهيّت و ربوبيت آن ها سخن رفته است و دربارهِ جلال و جبروت خود، رجزها خوانده اند. به گونه اي كه خود را <اصل قديم> و <ربّ جليل> دانسته و زمين و آسمان را ساختهِ دست تواناي خود، بلكه آفريدهِ صداي نوك قلم خود خوانده اند. همهِ انسان ها، حتي فرشتگان و مردگان هزار سال پيش را بندهِ خاكسار و آفريدهِ ناچيز خود دانسته، جهانيان را به پرستش خود دعوت نموده اند.
به راستي چگونه مي توان اين ياوه ها را باور كرد؟ اگر چنين باشد، خود، قلم بطلان بر عقايد و مسلك خود كشيده اند. اينك به بخشي از نوشته ها و گفته هاي آنان، كه مستقيماً از كتاب هايشان نقل مي شود، توجّه فرماييد.
1. سيّد علي محمد در نامهِ خود به يحيي (صبح ازل) چنين نوشت:
هذا كتاب من اللّه الحيّ القيّوم الي الله الحيّ القيوم قل كلّ من اللّه يبدون قل كلّ الي اللّه يعودون.6
اين نامه اي است از خداي زنده و بر پادارندهِ جهان (باب) به سوي خداي زنده و بر پا دارندهِ جهان (صبح ازل) بگو همه از خدا آغاز مي شوند و همه به سوي او باز مي گردند!
2. سيّد محمد علي باب در كتاب <بيان فارسي>7 (واحد اول، باب اول) نوشت:
كل شيء به اين شيء واحد (علي محمد باب) برمي گردد، و كل شيء به اين شي واحد خلق مي شود و اين شي واحد در قيامت بعد8 نيست؛ الاّ نفس من يظهره الله9 الذي ينطق من كلّ شأن انّني انا الله لااله الاّ ا نا ربّ كلّ شيء و انّ ما دوني خلقي، ان يا خلقي ايّاي فاعبدون.
3. شبيه همين تعابير را حسين علي نوري (بهاء) در كتاب اقدس، فقرهِ 282 آورده است:
يا ملا الانشاء اسمعوا نداء مالك الا سماء انّه يناديكم من شطر سجنه الا عظم انّه لا اله الاّ ا نا المقتدر المتكّبر المتسخّر المتعال العليم الحكيم انّه لا اله الاّ هو المقتدر علي العالمين.
4. ميرزا حسين علي نيز در نوشته اي به هادي دولت آبادي خطاب مي كند:
ظلم تو و امثال تو به مقامي رسيد كه در قلم اعلي10 به اين اذكار مشغول. خف عن الله، انّ المبشّر قال: انه ينطق في كلّ شأن انّني انا الله لااله الا الله ا نا المهيمن القيّوم.11
از خدا بترس، و مبشر (باب) گفته كه او (من يظهره الله) همواره و همه وقت چنين سخن مي گويد كه من خدايم، جز من مهيمن قيوّم خدايي نيست.
5. و نيز وي، در <لوح هيكل> بر تخت الوهيت مي نشيند و هيكل جمال، كينونت و ذات خويش را همانند جمال و ذات خداوند مي داند:
لايري في هيكلي الّا هيكل الله و لا في جمالي الّا جماله و لا في كينونتي الّا كينونته و لا في ذاتي الّا ذاته ... و لايري في ذاتي الّا الله.12
6. ميرزا حسين علي، خود را همان معبود بر شمرده و ديگران را به عبوديت خويش فرا مي خواند:
من توجّه اِليّ قد توجّه اِلي المعبود كذلك فصّل في الكتاب و قضي الا مر من لدي اللّه ربّ العالمين.13
7. اين معبود بشري، مي ميرد و پس از مرگ، غلام حلقه به گوشش، چگونگي رو سوي آفريدگار آوردن را تبيين مي كند و در پاسخ پرسش گري كه پرسيد: قبله كجاست؟
مي گويد:
مكان روي آوردن (و قبله)، مقبرهِ مقدّس (!) او - يعني حسين علي نوري - به نصّ قطعي الهي است كه خداي، آن را مطاف ملا اعلي قرار داده است و روي آوري غير از اين مكان مقدّس جايز نيست....14
البته، حسين علي نوري پيش از اين، بابيه را دعوت به چنين كاري كرده بود و تذكّر داد كه وي قبلهِ آنان است15 در هر جا كه باشد.
8. ميرزا حسين علي بهاء در كتاب اشراقات، خود را <سلطان و نازل كنندهِ بيان> (ص 37)، و كنزالمخزون (ص 94)، و قلم اعلي (ص 79)، قيّوم (ص 68)، (اراده` الله و) مشيّه` الله، مظهر اسماء و صفات خدا، مظهر نفس الله، مشرق امر خدا، مولي الوري، (ص 4) و سدره` المنتهي (ص 117) بر شمرده است و نامه هاي خود را به جاي نام خدا، به نام خود شروع مي كرد و به جاي بسم الله الرحمن الرّحيم، به <باسمي المهيمن علي الاسماء> (ص 147)، يا <باسمي المشرق من افق البلاء> (ص 147) و... آورده است.

تحليل و بررسي
آن چه كه آورده شد، نمونه هايي از خرافات <باب> و <بهاء> دربارهِ الوهيّت و ربوبيت آن ها بود. بديهي است كه اعتقاد به خداي عالم و حكيم و آفريدگار جهان هستي علاوه بر ادلّهِ عقلي و نقلي، در سرشت و درون هر انساني هست كه اگر درست هدايت گردد، جاي هيچ شك و شبهه اي باقي نمي ماند.
با اين وصف، در طول تاريخ برخي به بيراهه رفتند و به جاي پرستش خداي يگانه، به پرستش بت ها و خدايان ساختگي پرداختند و گروهي هم دو گانه پرستي (ثنويت) را در پيش گرفتند و برخي ديگر سر از تثليث و سه گانه پرستي در آوردند.
پيامبران الهي، مهم ترين نكتهِ دعوت خود را، توحيد و پرستش خداوند متعال قرار دادند.
قرآن كريم، با يادآوري مأ موريت و رسالت گروهي از پيامبران الهي مانند: نوح، صالح، هود و شعيب عليهم السلام، سخن آنان را دربارهِ بندگي خداوند مي آورد كه به مردم چنين مي گفتند:
)...يا قوم اعبدوالله مالكم من اله غيره(. 16
قرآن، بت پرستي را محكوم و گناه شرك را قابل بخشش نمي داند17 و از بت شكن تاريخ و منادي توحيد، حضرت ابراهيم عليه السلام ياد مي كند و برهان هاي الهام بخش و سخنان زيباي او را در محكوميت بتان، نقل مي كند.18
قرآن، يهود و نصاري را دربارهِ اين كه <عزير> و <عيسي> را فرزندان خدا مي ناميدند نكوهش كرده 19 و آن را نوعي بت پرستي مي داند. هم چنان كه گروهي از بت پرستاني كه فرشتگان را خدا مي دانستند، سرزنش مي كند و خداوند را از خويشاوندي با هر موجودي منزّه مي داند.20 در اين جا انحراف عقيدتي برخي از پيروان حضرت عيسي عليه السلام را ياد آور مي شود و مي فرمايد:
و آن گاه كه خداوند به عيسي بن مريم مي گويد: <آيا توبه مردم گفتي كه من و مادرم را به عنوان دو معبود غير از خدا انتخاب كنيد؟!...>، (او مي گويد:)
منّزهي تو! من حق ندارم آن چه را كه شايسته من نيست، بگويم! اگر چنين سخني را گفته باشم، تو مي داني. تو از آن چه در روح و جان من است، آگاهي و من از آن چه در ذات (پاك) توست، آگاه نيستم! به يقين تو از تمام اسرار و پنهاني ها با خبري.
من، جز آن چه مرا به آن فرمان دادي، چيزي به آن ها نگفتم. (به آن ها گفتم:) خداوندي را بپرستيد كه پروردگار من و پروردگار شماست... 21
در ديدگاه قرآن، آنان كه حضرت عيسي را خدا يا فرزند خدا 22، يا يكي از خدايان سه گانه 23 مي نامند، كافرند و لذا به پيامبر اسلام (ص) دستور داده شده كه به نصارا بگويد: بياييد به سوي سخني كه ميان ما و شما عادلانه است برويم ؛ اين كه جز خداي چيزي را نپرسيتم و براي او شريكي قايل نشويم و همديگر را به جاي خدا، به نام ربّ نخوانيم.24
اين تأ كيد در جاي جاي قرآن كريم آمده است. چنان كه مأ موريت همهِ پيامبران را توحيد و پرستش خداوند بزرگ دانسته 25، و همهِ مردم را به آن فرا خوانده است 26 و بالا خره حكم پروردگار جهانيان بر اين تعلّق گرفته كه غير او پرستش نشود.27
با توجّه به اين آيات و نيز دستورهاي ديگر قرآن كريم، نكته اي ديگر از تعاليم قرآن را مي بينيم كه براي جلوگيري از اين كه مسلمانان درباره پيامبر و ساير رهبران ديني خود به اين گونه لغزش ها و انحرافات فكري دچار نشوند، و آن ها را خدا، فرزندان خدا، همه كارهِ خدا، ربّ و... و خود را بندگان آنان نپندارند.
آن ها را به جاي خدا نپرستند و در نتيجه گمراهي ها، بدآموزي هاي تخيّلات و بت پرستي ها را به دين مقدّس اسلام راه ندهند، پيشگيري هاي به جايي كرده است، مانند اين كه به پيامبر اسلام (ص) دستور مي دهد، بگو همانا من بشري مثل شما هستم؛ تنها امتيازي كه دارم اين است كه از جانب خداوند به سوي من وحي فرستاده مي شود.28 و نيز مي فرمايد:
انّك ميّت و انّهم ميّتون ثّم انّكم يوم القيمه` عند ربّكم تختصمون.29
تو و آن ها همگي خواهيد مرد و روز واپسين پيش پروردگارتان محاكمه خواهيد شد
و در جاي ديگر مي فرمايد:
و ما محمّد الاّ رسول قدخلت من قبله الرسل ا فان مات ا و قتل انقلبتم علي اعقابكم.30
محمّد (ص) شخصي جز فرستادهِ خدا نيست و پيش از او هم پيامبراني آمده و رفته اند. اگر او نيز مثل گذشته اش مرد يا كشته شد، آيا به گمراهي گذشته تان برمي گرديد؟!.
با توجّه به نكاتي كه گفته شد، متأ سّفانه هواپرستي و گمراهي در سران بابيّت و بهائيت غالب گرديد و آنان را به انحراف بزرگي دچار كرد، به طوري كه از موقعيت به دست آمده سوء استفاده كرده، خود را در برابر پيروان غافل، <ربّ> جلوه دادند و ادّعاي خدايي كردند.
تعابير نادرستي كه در كتاب هاي بهائيان آمده است، موجب بيزاري هر عاقلي مي گردد.
چگونه برخي مي پندارند كه جمال اقدس ابهي - حسين علي نوري - بر تخت ربوبيّت كبري و جمال اقدس ابهي تكيه زد و با اسما و صفاتش بر اهل زمين تجلّي مي كند.31
اين نوع تعاليم كجا و آموزه هاي اسلام كجا؟ اسلام، مردم را به پرستش خالق هستي فرا مي خواند و بهائيان افراد را به پرستش مخلوق ضعيف دعوت مي كنند. آيا چنين آييني جز شرك چيزي ديگري است؟! جا دارد يك بار ديگر فريب خوردگان اين فرقه كه اظهار مي كنند اسلام را - هم - به عنوان يك دين آسماني قبول دارند و قرآن را به عنوان كتاب وحياني حضرت محمد (ص) مي پذيرند، در آيات قرآني تأ مّل و دقّت كنند كه مي فرمايد:
(و قال ربّكم ادعوني ا ستجب لكم انّ الّذين يستكبرون عن عبادتي سيدخلون جهنّم داخرين)32
پروردگار شما گفته است، مرا بخوانيد تا <دعاي> شما را بپذيرم! كساني كه از عبادت من تكبّر مي ورزند، به زودي با ذلّت وارد دوزخ مي شوند.

گزارش يكي از مبلّغان بهائيت دربارهِ ادّعاي الوهيّت بهاء
براساس اطلاعات رسيده، برخي از خوانندگان اين مجلّه سلسله نوشتار حاضر را به دست عدهّ اي از فريب خوردگان مسلك بهائيت مي دهند تا از حقايق آگاه شوند و اندكي به خود آيند و با تأ مّل در نوشته ها و سخنراني هاي رهبران بهائيت به ادّعاي دروغين آنان پي ببرند.
از اين رو در اين بخش به نقل توضيح و اعتراف يكي از مبلّغان بهائيت - كه پس از بيست سال تبليغ اين مسلك، به دين اسلام هدايت شده - مي پردازيم تا درس عبرتي براي ديگران باشد.
عبدالحسين آيتي در كتاب كشف الحيل پاسخ پرسشي را از آواره چنين آورده است:
آيتي: راستي ذكر الوهيّت بهاء چه صورتي دارد آيا في الحقيقه` او دعوي خدايي كرده است؟
آواره: كلمات او را به دست آوريد تا اين حقيقت بر شما معلوم شود؛ هر چند چنان كه گفتيم به ظاهر مي گويند ادّعاي بهاء رجعت مسيح و رجعت حسين است، ولي در حقيقت ادّعاي او ادّعاي الوهيّت است.33
اگر كسي سال ها در ميانشان بماند، به جايي مي رسد كه صريحاً مي گويند: بهاء خداي مطلق است و خالق آسمان و زمين و مرسل رسل است و او است كه در طور با موسي كليم تكلّم كرده، حتي اين را در نماز خود تصريح نموده، ولي در عباراتي كه مگر يعرب بن قحطان بيايد عربي آن را درست كند يا بفهمد؛ زيرا چنين مي گويد: <شهد الله انّه لا اله الّا هو له الامر و الخلق قد اظهر مشرق الظهور و مكلّم الطور>. در اين جا بايد فهميد كه فاعل <اظهر> كيست و مفعول آن كدام؟!
اگر فاعل <اظهر> خداست، مكلّم طور كه مفعول مي شود چه كاره است؟ و گويا به دو خدا در اين جا قايل شده، مي گويد: خدا مكلّم طور را ظاهر كرد. آيا مكلّم طور غير از خداست؟ كسي كه با موسي در طور تكلّم كرد همان خدا بود، پس خدايي كه بهاء را ظاهر كرده كيست؟ و بهاء اگر خدا نيست چرا مكلّم طور است؟ معلوم مي شود او خدايي دو آتشه است كه از يك طرف خدا او را ظاهر كرده و از طرفي مكلّم طورش ساخته!
اما عجب است كه ما از اين عبارت تعجّب مي كنيم، كه مفهوم آن اثبات دو خدا است در صورتي كه در قصيدهِ <عزور قائيه> كه يك دسته مهملاتي است كه به گوش هيچ عربي نخورده به هزاران خدا قايل شده، مي گويد:
كلّ الا لوه من رشح ا مري تأ لّهت و كّل الربوب من طفح حكمي تربّت
ا رض الروح بالا مربي قدمشي و عرش الطور قد كان موضوع وطئتي.
همهِ خدايان از رشحهِ امر من خدا شدند همهِ پروردگاران از طريق حكم من پروردگارند
زمين روح به واسطه امر به سبب من در آن راه رفته شد و قلّهِ طور محلّ گام نهادن من است. 34
نويسندهِ كشف الحيل، سپس با طرح ادّعاهايي مشابه از سوي غلام احمد قادياني، از بهائيان مي پرسد: كدام يك از اين ادّعاها حجّت است؟ و در ادامه آورده است:
اگر ادّعاي الوهيّت را بايد حجّت دانست كه بهاء، <اننّي اناالله> گفته است، اوّلا بايد فهميد كه (آيا) اين ادّعا مشروع است؟ معقول است يا نه؟ هر كسي مي داند كه يك بشري كه نتوانسته است از هيچ شأ ني از شئون بشريت و از هيچ قانوني از قوانين طبيعت تجاوز كند، اين بشر خالق سماوات و ارضين نيست.
خالق كل هر چه باشد و به هر وصفي در آيد خواه اله باشد و يا طبيعت يا ماده واحده يا جوهر الجواهر يا بسيط الحقيقه يا مجهول النعت يا به هر اسم ديگر خوانده شود مقدّس از شئون بشري است.
اما اين كه (بهائيان) آيات لقاء35 را دليل بر خدايي بهاء گرفته اند، اوّلاً اين آيات لقاء يك آيات متشابهه اي است كه كسي هنوز مقصد اصلي آن را در نيافته.
به طرق مختلف علماي تفسير در معني آن سخن گفته اند و لذا نمي توان به چنين آيات قابل تأ ويل استدلال كرد. ثانياً اين طايفه اول كسي نيستند كه خدايي بهاء را به آيات لقاء استدلال كرده باشد. قبل از ايشان هم، هركس دم از <انّني انا اللّه> مي زده، به همين آيات استدلال كرده، پس استدلال به آن آيات يك مقام ابداع و اختراعي را براي اين طايفه باقي نمي گذارد و استدلال به اين آيات مثل استدلال آن شخص است كه داعيهِ نبوت كرده، او را نزد خليفه (هارون الرشيد) بردند، خليفه به او گفت: مگر حديث <لانبيّ بعدي> را نشنيده اي؟ گفت: چرا، شنيده ام و همين حديث دليل بر نبوت من است؛ زيرا منم آن <لا> كه فرموده است بعد از من نبي است؛ (لانبيّ بعدي) يعني <لا> بعد از من نبي خواهد بود.
ثالثاً با فرض اين كه بگوييم آيات لقاء دليل است بر اين كه يك روزي خدا ديده شود و مردم او را ملاقات كنند، باز دليل خدايي بهاء نمي شود؛ زيرا نه در آيات لقاء تعيين روز شده نه تعيين اسم. در صورتي استدلال اين ها صحيح بود كه خدا فرموده باشد كه من در فلان سال و فلان روز در لباس ميرزا حسين علي بهاء جلوه مي كنم و لقاي او لقاي من است!!!.
آواره، در پايان اين بخش مي افزايد:
باز هم مي گويم: خدا سلامت بدارد يك مبلّغي را كه مثل خودم به قدر ذرهّ اي به مذهب بهايي عقيده ندارد و به اصطلاح امروزه فقط براي خرسواري به نشر اين امر مشغول است، مي گفت: ببين چه طور مردم را احمق كرده اند كه يك خداي به آن عظمت را كه ما معتقد بوديم كه حّي است و قدير است و سميع و بصير است و داراي اسماي حسني، او را در لباس بشر محدودي در آوردند كه دقيقه اي قادر نبود كه خود را از يك عارضهِ طبيعت حفظ كند؛ يعني <ميرزا حسين علي بهاء> و اكنون هم به آن يكي قناعت نكرده، هر روزي مي خواهند يك بچه خدا و نيم خدا براي مردم بسازند.
حتّي زنان اين عايله هر يك در پي يك چهار يك خدايي مي كردند و در لفافهِ عبارات و اشارات به اطراف چيزها نگاشته، خود را صاحب الواح و مقامات مي شمرند:
امور تضحك السفهاء منها ويبكي من عواقبها اللبيب . 36
آري، به طرفداران بي خبر اين مسلك ساختگي بايد گفت:
و من يَقُل منهم اِنّي اِله من دونه فذلِكَ نَجزِيهِ جهنّم و كذلك نجزي الظّالِمين(37)
و هر كس از آن ها بگويد: <من جز خدا، معبودي ديگرم>، كيفر او را جهنّم مي دهيم! و ستمگران را اين گونه كيفر خواهيم داد.

------------------
پي نوشت ها:
1. حسين علي (بهاء) نوري، در كتاب اقدس، ص 23 مي نويسد: <قد عفا اللّه عنكم ما نزل في البيان من محو الكتب>، خداوند از حكمي كه در كتاب بيان آمده كه همهِ كتاب ها را نابود سازيد، صرف نظر كرده.
2. آن چه در اين جا آورده مي شود با تصرّفي اندك از بخش نتيجه گيري فصل دوم كتاب <بهائيت در ايران>، صص 115 -116 نوشته دكتر سيد سعيد زاهد زاهداني مي باشد.
3. ر.ك: آل عمران/ 7.
4. انديشهِ حاكميت فقها و مجتهدان در حكومت اسلامي هم در آثار شيعه و هم اهل سنّت آمده است و در اين موضوع كتاب هاي مستقلّي هم تدوين شده است.
5. يكي از ابداعات بهاءاللّه، نفي روحانيت و ملغا نمودن اين نهاد است. وي ضمن اين كه به لزوم وجود مبلّغان ديني اذعان دارد، ولي براي آنان هيچ وضع جداگانه اي از افراد عادي نمي پذيرد. به عقيدهِ او زندگي مبلّغان ديني مي بايد درست مثل ديگر افراد جامعه باشد و قشر متمايزي را تشكيل ندهند. در اين باره، دستوري در كتاب بيان صادر كرده است.
6. ر. ك:ميرزا جاني كاشاني، نقطه` الكاف، ضميمه كتاب، به همّت ادوارد براون.
7. بيان فارسي كتابي است كه علي محمد شيرازي در زمان تبعيد در قلعه ماكو تأ ليف آن را آغاز كرد و تقريباً در مدت دو سال و نيم مشغول نوشتن آن بود و مي خواست آن را نوزده <واحد> و هر <واحد> را نوزده <باب> قرار دهد، ولي نتوانست بيش از باب دهم از واحد نهم را بنويسد تا اين كه به اعدام محكوم گرديد و وصيّت كرد كه يحيي (صبح ازل) آن را از روي <بيان عربي> كامل كند.
8. علي محمد باب و نيز حسين علي بهاء معتقدند كه قيامت هر ديني عبارت است از نسخ آن كه به تشريع ديني بوده است؛ مثلاً دوران حيات حضرت عيسي (ع)، قيامت دين موسي (ع) بوده و دوران حيات پيامبر اسلام (ص) قيامت عيسي (ع) و مدت زندگي علي محمد، قيامت دين اسلام (نعوذ بالله) و زمان حيات حسين علي، قيامت آيين باب بوده است.
9. باب، آن شخصي كه پس از او خواهد آمد را، <من يظهره اللّه> مي ناميد، و بهائيان معتقدند كه مقصود از آن، حسين علي بهاء است.
10. مقصود از <قلم اعلي> خود ميرزا حسين علي است.
11. ر. ك: اشراقات، ص 158. كتاب اشراقات، مجموعهِ الواح بهاء است كه در 295 صفحه به چاپ سنگي نشر يافته است. نمونه هاي ديگر، شبيه اين سخن در كتاب اشراقات، صص 90، 194، 240 و 265 آمده است.
12. و نيز ر. ك: اسلمنت (مبلّغهِ بهايي) بهاء الله و العصر الجديد، ص 50.
13. اقدس، فقره 298.
14. فتوي عبدالبهاء، به نقل از خاوري، اشراق ، <گنجينهِ حدود و احكام> صص 20 و 21.
15. اقدس، فقرهِ 292 و 293.
16. اعراف / 59، 65، 73و 85.
17. ر.ك: انبياء / 60؛ انعام/ 76،77.
18. ر.ك: صافّات / 85 -96.
19. توبه / 31.
20. اسراء / 40.
21. مائده / 116 -117.
22. مائده / 78.
23. مائده/ 79.
24. آل عمران / 59.
25. انبياء / 25، نحل /36.
26. نحل / 51.
27. بني اسرائيل / 23.
28. ر. ك: كهف / 107؛ فصّلت / 6.
29. زمر / 31.
30. آل عمران / 144.
31. دروس في الديانه` البهائيه`، ص 81: انّه اليوم استوي علي عرش الربوبّيه` الكبري جمال الا قدس الا بهي و يتجلّي علي اهل الا رض بكلّ اسمائه الحسني و صفاته العليا.
32. غافر / 60.
33. اسم اصلي <آواره> حاج شيخ تفتي بوده است كه مدّت بيست سال با كمال صميميت در ميان بهائيان بوده و به ايشان خدمت مي نموده و به سبب ادّعاي دروغين و حرف هاي باطل آنان، از اشتباه هاي خويش توبه كرد.
34. كشف الحيل: 1 / 55 - 56، چاپ ششم.
35. مقصود آياتي است كه با اخذ به ظاهر آن، مي توان گفت خداوند قابل ديدن است. مثل <يا ايّها الانسان انّك كادح الي ربّ كدحاً فملاقيه > يا <الي ربّها ناظره`> و...
36. كشف الحيل: 1/57 -58.
37. سورهِ انبياء/ 29.

پدید آورنده: عزالدين رضانژاد

]]>
خاتميّت، نفى بابيّت http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=708 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=708 پس از اعدام باب، عدّه اى از طرف دارانش. دست به شورش و آشوب زدند و پس از چندى، غائله ى آنان خاموش گشت ولى برخى از پيروانش به تبليغ و مدلّل سازى ادّعاهاى «باب» پرداخته اند. در اين نوشتار، ادعاى نفى خاتميت مورد تحليل و بررسى قرار مى گيرد.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:32 پيش از اين در مقاله ى «از شيخى گرى تابابى گرى» آمده بود كه ميرزا على محمد شيرازى معروف به «باب» ادّعاهاى دروغينى مانند: «باب بقية الله»، ذكريت، مهدويت و «رسالت» را طرح كرده است. با اعتراض عالمان دين، «باب» در شيراز توبه كرد ولى بعد از اندك زمانى، ادّعاهاى واهى خود را از سر گرفت و اين بار پس از شلاق خوردن و زندانى شدن، حكم اعدام وى صادر گرديده، در تبريز به اجرا درآمد.پس از اعدام باب، عدّه اى از طرف دارانش. دست به شورش و آشوب زدند و پس از چندى، غائله ى آنان خاموش گشت ولى برخى از پيروانش به تبليغ و مدلّل سازى ادّعاهاى «باب» پرداخته اند. در اين نوشتار، ادعاى نفى خاتميت مورد تحليل و بررسى قرار مى گيرد.

پيشينه ى «خاتميّت»
بعثت پيامبران از سوى خداوند بزرگ، نيازهاى بشر را در طول تاريخ تأمين كرده است. گرچه نياز به دين و شريعت آسمانى، باز از نيازهاى انسان به شمار مى رود و چيزى جاى «دين» را نمى گيرد، امّا تجديد نبوّت ها ضرورت ندارد. اگر راز تجديد نبوّت ها را در مسائلى مانند تحريف تعاليم پيامبران و شريعت سابق از سوى مخالفان و حاكمان زر و زور و تزوير، تحوّلات جوامع بشرى از ابتداى تاريخ و نيازمندى به قوانين جديد، وجود كليّات در بعضى از شرايع گذشته و نياز به تطبيق آن در جزئيات، محدوديت عمر پيامبران و عدم فرصت كافى براى تبيين شريعت، محدوديّت امكان ارتباط با همه ى مردم،... بدانيم، اين عوامل، در مورد دين اسلام به كار نمى آيند؛ زيرا، اوّلاً، با دلايل برون و درون دينى، اثبات مى شود كه تحريف بر «قرآن» كريم راه ندارد، و ثانياً، اتمام و تطبيق قوانين با امامت و سنّت صورت مى پذيرد، و ثالثاً، مبانى كلّى فقه اسلام و قواعد عامه در فقه اسلامى، قابل دست رسى است، و رابعاً، تبيين كلّيّات احكام اسلامى از طريق عهده دارى آن از سوى خود پيامبر و سپس پيشوايان معصوم (عليهم السّلام) انجام پذيرفت، و خامساً، با نشر سريع اسلام در جهان، ضعف هاى مربوط به محدوديّت امكان ارتباط با همه ى مردم و... حل خواهد شد.
با توجّه به نكات ياد شده و حكمت، و مصلحت و علل ديگر، خاتميّت پيامبر اسلام (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) از سوى خداوند متعال در قرآن كريم مطرح، و سپس از سوى پيامبر (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) و پيشوايان معصوم (عليهم السّلام) به صورت هاى گوناگون تبيين شد. از اين رو، مسئله ى خاتميّت، سابقه اى ديرين در عقايد و كلام اسلامى دارد، ولى از آن جهت كه در گذشته، در اين باره، هيچ گونه اختلاف نظرى، در اصل مسئله و تفسير و تبيين آن وجود نداشت، در كتب كلامى قديم، مورد بحث و گفت وگو قرار نگرفت، امّا در دوران اخير، ظهور برخى از مسالك و مذاهب ساختگى در جهان اسلام، مانند «بابيّت»، «بهاييّت»، «قاديانيّت»، و... با ادّعاى شريعت جديد و تعاليم آسمانى نو، از يك سو، و ارايه ى تفسيرهاى جديد از «خاتميّت»، از سوى برخى نظريه پردازان، از سوى ديگر، سبب شد كه متكلّمان اسلامى و مدافعان اعتقادات دينى، آن را به عنوان يكى از بحث هاى مهمّ كلامى مورد بحث و بررسى قرار دهند و با تحقيق و تحليل بيش تر، رساله ها و مقالات و كتاب هاى جداگانه بنويسند.
آن چه در پى مى آيد، نگاهى به مسئله ى «خاتميّت از ديدگاه درون دينى» است. مخاطبان اين بحث، در وهله ى نخست، مسلمانان پاك و وفادار به پيامبر اسلام اند تا از اين رهگذر براى اثبات حقيقت خاتميّت، دلايل متقن دينى را ارايه دهند و در وهله ى دوم، ناآگاهانى اند كه مسلمان بودند و به لباس جديدى كه دين، آن را قبول ندارد، در آمده اند. اميد آن است كه اين مقاله ى كوتاه، براى همه، مفيد افتد و پيروان مذاهب ساختگى، به حقيقت دين اسلام برگردند.
پيش از ذكر حقيقت خاتميّت و دلايل آن، ادّعاهاى دروغين ميرزا على محمّد شيرازى (مدّعى بابيّت و نبوّت) را ملاحظه مى كنيم و سپس به تحليل و بررسى آن مى پردازيم.

ادّعاهاى دروغين «باب» و «بابيان»
چنان كه در مقاله ى پيشين آمده بود، ميرزا على محمّد شيرازى (1235 - 1266 ه .ق) در حالى كه بيست و پنج سال از عمرش مى گذشت، خود را نماينده ى خداوند بر روى زمين خواند كه موظّف است مردم را براى ظهور عدل خداوندى و آمدن موعود جميع ملل و كتب آسمانى آماده كند!
بهايى يان (كه در آينده به نقد و بررسى آن مى پردازيم) براى زمينه سازى جهت پذيرش نبوّت پيامبر دروغين ديگر، تلاش دارند كه ميرزا على محمد (معروف به «باب») را از جمله پيامبران خداوند محسوب كنند كه به اراده ى خداوند متعال بعد از حضرت رسول اكرم (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) مبعوث گشت و اهل عالم را به دينى جديد دعوت كرد!
پيروان مسلك ساختگى بهايى، مدّعى اند كه «باب» دو مقام داشت:
الف) پيامبرى مستقل و صاحب كتاب بود!
ب) مبشّر (بشارت دهنده) به ظهور پيامبر ديگرى به نام ميرزا حسينعلى بود!
آنان در اين ادّعاى پوچ، افراط و اِعلام كردند، «باب» از جمله انبياى اولوالعزم و صاحب وحى الهى است! آنان، «باب» را در اين مقام، شبيه و نظير حضرت موسى و حضرت عيسى و حضرت محمد (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) دانستند كه صاحب شريعتى مستقل و آيينى جديد است.
نيز گفته اند، ايشان، «همان موعود مقدّسى هستند كه به ظهورش، وعده ى جميع پيامبران قبل تحقّق يافته است» و «از جمله مظاهر مقدّسه ى الهيّه و داراى سلطنت و اقتدار مطلقه و حايز كلّيّه ى حقوق و مزاياى رسالتى مستقله است»!
به زعم آنان، اگر چه دوره ى «باب»، فقط نُه سال طول كشيد ولكن اين دوره ى كوتاه، نبايد به هيچ وجه ميزان سنجش حقّانيّت و عظمت امر وى قرار گيرد! چرا كه مدّت زمان يك آيين، به اراده ى خداوند متعال است كه هر موقعى كه اهل عالم را محتاج تعاليم جديد بداند، پيامبر جديدش را ظاهر مى سازد!(1)
ميرزا على محمّد شيرازى مى گفت: «حضرت حجّت، ظاهر شد به آيات و بينّات به ظهور نقطه "بيان" كه بعينه، ظهور نقطه ى "فرقان" است.»(2) و «شبهه نيست كه در كور نقطه ى "بيان"، افتخار اولوالألباب به علم توحيد و دقايق معرفت و شئونات ممتنعه نزد اهل ولايت بود. از اين جهت، خداوند عالم، حجّت او را مثل حجّت رسول خدا در نفس آيات قرار داد»(3).
«باب»، در تفسير سوره ى يوسف، ادّعا كرده است: «إنّ الله قد أوحى إليّ إن كنتم تحبّون الله فاتبّعوني».
نيز گفته است: «من، از محمّد افضل ام، چنان كه پيغمبر گفته: "بشر از [آوردن ] يك سوره ى من، عاجز است"، من مى گويم: "بشر از يك حرف كتاب من عاجز است"؛ زيرا، محمّد، در مقام "الف" و من، در مقامِ نقطه هستم».(4)
وى، در نامه اش به شهاب الدين آلوسى آورده است: «قد بعثني الله بمثل ما قد بعث محمّداً من قبل... قد رفع كلّ ما أنتم به تعملون».(5)
وى در كتاب البيان آورده است: «قسم به خدا! امر من، از امر رسول الله عجيب تر است. او، در ميان عرب تربيّت شد و من، در ميان عجم و در سن بيست و پنج سالگى...».
از ديگر اباطيل او، اين است: «اوّل مَنْ سجد لي محمّد، ثمّ علي، ثمّ الذين شهدوا من بعده».(6)

دلايل نفى خاتميّت
با طرح نبوّت جديد از سوى «باب» و پس از او، ميرزا حسينعلى نورى (معروف به بهاء)، طرفداران و پيروان آنان، درصدد تفسير و توجيه و تأويل «خاتميّت نبوّت پيامبر اسلام (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم») پرداختند تا به زعم خودشان، ثابت كنند در اسلام، راه رسالت و ظهور نبىّ صاحب شريعت و دين جديد، باز است و آن چه كه ختم شده، نبوّت رؤيايى و تبعى است و لذا وحى و الهام رؤيايى، وجود ندارد!
يكى از پيروان اين گروه، به نام «روحى روشنى» در كتاب «خاتميّت» مى نويسد:
بزرگ ترين حجابى كه مانع عرفان و ايقان مسلمين گرديده و آن ها را از شاطى بحر عرفان و معرفت حضرت رحمان محروم كرده، كلمه ى «خاتم النبيين» است و حديث «لانبيّ بعدي»، در صورتى كه معناى آن، نه آن چنان است كه مسلمين پنداشته اند. و آيه ى قرآن مجيد و احاديث، به هيچ وجه، دلالت بر عدم تجديد شريعت نمى نمايد.
سپس شرحى در اين باره از «فرائد گلپايگانى»(7) و كتاب درج لئالى هدايت(8) و تبيان و برهان(9) آورده و چنين نتيجه گرفته كه «نبى»، در لغت، «غيبگو» را گويند و لذا به انبيايى كه داراى شريعت تازه نبودند، اطلاق مى شود، ولى «رسول»، به پيغمبرانى اطلاق مى شود كه مستقيماً به وسيله ى امواج روحانى و اشعه ى رحمانى، با ذات منيع لايدرك الهى ارتباط داشته، و داراى كتاب جديد و شرع جديد مى باشند.
در همين ارتباط مى گويد:
مقصود از «رسول»، كسى است كه مِنْ عندِالله، مأمور تشريع شرع جديد باشد و «نبى»، كسى است كه مأمور به ترويج و نگاهبانى شريعت قبل باشد. به عبارت ديگر گوييم، «رسول»، آن است كه داراى كتاب باشد و «نبى»، آن است كه كتابى از طرف خدا بر او نازل نشود.»
وى، سپس با اشاره به آيه ى شريف: «ما كان محمّد أبا أحد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيّين» [احزاب:40] و حديث متواتر «لانبيّ بعدي»، نتيجه مى گيرد كه ظهور نبىِّ صاحب شريعت و دين جديد، نفى نشده است.
نيز در بحث از كلمه ى «نبى» مى گويد:
بعث رسول و نبى صاحب شريعت، ختم نشده، بل ظهور انبياى تابع و غيرمستقل كه در خواب ملهم شوند، ختم گرديده است. . . بنابراين، جمله ى «خاتم النبيين» دلالت بر ختم و انقطاع بَعْثِ رسول ندارد؛ زيرا، هر رسولى، نبى نيست تا از ختم نبوت، ختم رسالت هم لازم آيد.(10)

نقد و بررسى ادّله ى نفى خاتميّت
چنان كه اشاره شد، علاوه بر دلايل نقلى فراوان از كتاب و سنّت، اجماع مسلمانان بر خاتميّت نبوّت و شريعت اسلام، استوار است. ادّله اى كه نويسندگان «بابى» و «بهايى» آورده اند، مخدوش و ادّعاهايى بى اساس است. از آن دسته از خوانندگان بزرگوارى كه اين مباحث را پى مى گيرند، انتظار مى رود، مطالبى كه پى در پى هم - با انفكاك موضوعات جهت تسهيل فهم - آورده مى شود، با تأمّل و تعمّق بيش تر بنگرند.
استدلال به آيه ى «خاتمّيت»
يكى از ادّله ى «خاتميّت»، آيه ى چهلم سوره ى احزاب است كه با صراحت و با واژه ى «خاتم»، ختم نبوّت پيامبر اسلام (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) را اعلام كرده است:
«ما كان محمّدٌ أبا أحد من رجالكم ولكن رسول اللَّه وخاتم النبيّين وكان اللَّه بكلّ شى ء عليماً»؛(11) محمّد، پدر هيچ يك از مردان شما نيست، بلكه پيامبر خدا و ختم كننده ى پيامبران است و خدا، به همه چيز دانا است.
نكاتى كه در اين آيه مورد توجّه است عبارت است از:

1- نحوه ى تلفّظ لفظ «خاتم» در «خاتم النبيين» و معناى آن

لفظ «خاتم» را در آيه به چند صورت مى توان خواند، ولى اختلاف در تلفظ آن، كوچك ترين اثرى در مفاد و معناى آن پديد نمى آورد. اينك احتمال هاى مختلف آن مطرح و بررسى مى كنيم.
الف) «خاتِمْ» بر وزن «حافظ» كه به صورت اسم فاعل است و مفاد آن، ختم كننده است.
ب) «خَاتْم» به فتح «تا»، بر وزن «عالَم» و معناى آن «آخر» و «آخرين» است.
ج) «خاتَم» بر وزن «عالَم» است، ولى به معناى چيزى كه با آن اسناد و نامه ها را مهر مى كردند، است.
د) «خاتَمَ» به فتح «تاء» و «ميم» بر وزن «ضَارَبَ» فعل ماضى از باب مضاربه است و به معناى كسى است كه پيامبران الهى را ختم كرد.
نتيجه اين كه لفظ «خاتم» را به هر صورت تلفظ كنيم، معناى آيه، اين مى شود كه حضرت محمّد (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) پيامبر الهى است و پيامبرى و نبوت، با آمدن او، ختم شده، و پس از او، پيامبر و كتاب و شريعت و دين ديگر، نخواهد آمد. علاوه بر كار برد اين لفظ در آيات ديگر قرآن(12) به همين معنا، تفاسير قرآن و سخن دانشمندان لغت(13) در اين باره، شواهد گوياى ديگر است.
پس مى توان به اين نتيجه رسيد كه «خاتميّت» مشتق از «خاتم» و ريشه ى آن، كلمه ى «ختم» به معناى «پايان» است. رايج ترين معنايى كه واژه شناسان عرب براى كلمه ى «خاتم» گفته اند، اين است كه «خاتم» به معناى «مايختم به» (وسيله ى ختم و پايان يافتن چيزى) است، مانند «طابع» كه وسيله ى طبع كردن چيزى است.
در اين معنا، تفاوتى ميان خاتِم (بر وزن ناظم) و خاتَم (بر وزن آدم) نيست. ابن فارس، در مقاييس اللّغة گفته است:
«... فأمّا الخَتْم، وهو الطّبع على الشي ء فذالك من الباب أيضاً؛ لأنَّ الطّبِعْ لايكون إلاّ بعد بلوغ آخره في الاحراز. و الخاتَم مشتقّ منه [الختم ]؛ لأنَّ به يختم. ويقال: «الخاتِم [بالكسر]، والخاتام و الخَيْتام.(14)
كاربرد ديگر «خاتِم (بر وزن ناظِم») همانند «خاتَم»، به معناى «پايان» و «آخر» يا «آخرين» است. ابن منظور در «لسان العرب» گفته است: «خِتام القوم وخاتِمُهُم و خاتَمُهُم: آخرهم... و «الخاتم» و «الخاتَم» من أسماء البنّي (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم»).(15)
از تتبّع در كلمات واژه شناسان و كاربردهاى واژه ى «خاتم (بر وزن ناظم») به دست مى آيد كه، بيش تر كاربردهاى آن، به معناى «آخر» و «پايان» يا «آخرين» است.(16)
بر همين اساس، «خاتم الأنبياء» يكى از القاب پيامبر اكرم (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) است و به اين معنا است كه او، آخرين پيامبر الهى است، به اين معنا كه به وسيله ى او، پيامبرى، پايان يافته است. روشن است كه اين دو معنا، با هم ملازمه دارند و در نتيجه، مفاد خاتميّت، اين است كه رسول اكرم (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) آخرين پيامبر الهى است، و پس از وى، كسى به عنوان «پيامبر»، از جانب خداوند برگزيده نخواهد شد. چنين دلالتى، مورد قبول مفسّران فريقين است و تحليل برخى از انديشه مندان بر دو قرائت «خاتَم» و «خاتِم» قابل توجّه است. به عنوان مثال، «ابوالبقاء عكبرى» دانشمند معروف، در ذيل آيه ى «وخاتم النبيّين» مى نويسد:
[1] خاتَم (به فتح تاء)، يا فعل ماضى از باب مفاعله است؛ يعنى، محمد (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) پيامبران الهى را ختم كرد؛ [2] و يا مصدر است كه بنابر اين، «خاتم النبيين» به معناى ختم كننده ى پيامبران خواهد بود؛ زيرا، مصدر، در اين قبيل موارد، به معناى اسم فاعل است؛ [3] و يا آن طور كه ديگر دانشمندان گفته اند، خاتَم (به فتح تاء) اسم است به معناى آخر آخرين؛ [4] و يا آن گونه كه بعضى ديگر گفته اند، به معناى اسم مفعول است، يعنى «مختوم به النبيّون»، پيامبران الهى، به پيامبر اسلام، مهر و ختم شده اند.
اين چهار احتمال، در صورتى است كه «خاتم» به فتح «تاء» قرائت شود، و اگر به كسر «تاء» قرائت شود، چنان كه شش نفر از «قراء سبعه» اين طور قرائت كرده اند، نيز به معناى «آخر و آخرين» است.
خلاصه بنابر هر يك از اين پنج احتمال، معناى آيه، اين است كه حضرت محمد (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) آخرين پيامبر الهى است و پس از او پيامبر ديگرى نخواهد آمد.(17)
با اين تبيين كامل واژه شناختى «خاتم»، جايى براى پندار نادرست برخى از نويسندگان بابى - بهايى، باقى نمى ماند. آنان گفته اند، چون «خاتم»، در لغت، به معناى زينت انگشت آمده است، ممكن است منظور از «خاتم النبيين» اين باشد كه رسول اكرم (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) از حيث كمالات و مقامات، به جايى رسيده است كه زينت ساير پيامبران است، همان طور كه انگشترى، زينت انگشت انسان است!
نيز، اين سخن كه چون «خاتم» براى تصديق كردن مضمون نامه به كار مى رفته است، يعنى، صاحب نامه، با مهر كردن آخر آن، مضمون نامه را تصديق مى كرده است، ممكن است «خاتم النبيين» هم به معناى «تصديق كننده ى پيامبران» باشد، آن گونه كه «خاتم» وسيله ى تصديق مضمون نامه است!
در واژه يابى كلمه ى «خاتم»، روشن شد كه به عقيده ى تمام مفسّران و دانشمندان علم لغت، اين واژه، به معناى «آخرين پيامبران» و «ختم كننده ى آنان» است، و هيچ گاه «خاتم» را بر انسانى به عنوان زينت يا تصديق كننده، استعمال نكرده اند. ناگفته پيدا است كه اگر گوينده اى بخواهد لفظى را در غيرمعناى حقيقى خود به كار برد، لازم است استعمال آن لفظ در آن معنا، رايج و متعارف، يا لااقل مورد پسند طبع و ذوق سليم باشد، كه البته، مورد بحث، هيچ يك از اين ها نيست.
علاوه بر آن، براى استعمال كلمه اى در غير معناى رايج آن، لازم است قرينه و نشانه اى باشد كه شنونده و خواننده، به وسيله ى آن قرينه، مقصود گوينده و نويسنده را تشخيص دهد. در آيه ى مذكور، هيچ قرينه و نشانه اى در كار نيست تا دليل بر اين باشد كه معناى حقيقى «خاتم النبيين» منظور نبوده و از آن، معناى غير حقيقى به طور مَجاز، اراده شده است.
اين پندار به اندازه اى سست و بى پايه است كه مخالفان اسلام، حتّى مدّعيان دروغين نبّوت، به آن اعتنا نكرده اند، بلكه چون خودْ را مسلمان مى ناميدند، در برخى نوشته ها، به طور صريح، به خاتميّت پيامبر گرامى اسلام (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) اعتراف، و موضوع نبوّت و رسالت را با آمدن آن حضرت، پايان يافته دانسته اند. رهبر فرقه ى ضالّه ى بهاييّت، در كتاب اشراقات اورده است:
والصلاة والسلام على سيّد العالم ومربّى الأُمم الذي به انتهتِ الرسالةُ والنبوّة وعلى آله وأصحابه دائماً أبداً سرمداً.(18)
نيز در كتاب ايقان هم به «خاتميّت» پيامبر اسلام (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) تصريح مى كند و «خاتم» را به معناى «زينت» يا «تصديق كننده» نمى داند، بلكه به همان معناى «ختم كننده» دانسته، اما آن را تأويل مى برد، به گونه اى كه بتواند راهى براى ادعاى نبوّت خود باز كند.
از سوى ديگر، خوب است از طرفداران چنين نظريّه اى پرسيد، اگر مقصود از «خاتم» در «خاتم النبيين» زينت بودن پيامبر اسلام در ميان پيامبران گذشته است، آيا بهتر نبود به جاى «خاتم» كلمه ى «تاج» و همانند آن به كار مى برد؟ زيرا، «تاج» و مانند آن، براى فهماندن اين معنا، خيلى مناسب تر است.
هرگاه مقصود از جمله ى «خاتم النبيين» اين بود كه بفهمانند رسول اكرم (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) تصديق كننده ى پيامبران گذشته است، چرا كلمه ى «مصدّق» كه بر اين مطلب صراحت دارد، به كار برده نشده و به جاى آن كلمه ى «خاتم» كه معناى حقيقى آن چيزى ديگرى است، به كار برده شده است؟
قابل دقّت و يادآورى است كه قرآن كريم در موارد ديگر كه درصدد بيان اين معنا بوده، از كلمه ى «مصدّق» استفاده كرده است.(19)
علاوه بر همه ى اين ها، اگر منظور از «خاتم»، در اين آيه، «تصديق كننده» باشد، بايد ميان آن حضرت و «خاتم» به معناى تصديق كننده، شباهتى باشد، در حالى كه شباهتى نيست؛ زيرا، «خاتم»، وسيله و ابزار تصديقِ «نامه» و «نوشته» است، نه اين كه خود «خاتم» تصديق كننده باشد؛ زيرا، شخصى كه نامه را مى نويسد، با «مهر»، صحّت آن نامه را تصديق مى كند، خودِ او تصديق كننده است و «خاتم» وسيله ى تصديق به شمار مى رود، امّا پيامبر گرامى (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) خودش، تصديق كننده ى پيامبران پيشين است، نه اين كه وسيله ى تصديق باشد.(20)

2- واژه ى «نبى» و «رسول»:

در شبهه ى نويسندگان بابى و بهايى آمده: «در قرآن، خاتم النبيين، ذكر شده، ولى «خاتم المرسلين» نيامده است و لذا آمدن رسول ديگرى پس از پيامبر اسلام (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) نفى نشده است.».
در پاسخ آن، نكاتى را يادآورى مى كنيم:
الف) كلمه ى «نبى»، در لغت، به «الإنباء عن الله» معنا شده است؛ يعنى، كسى كه از طرف خداوند، خبر دهد، چه خبر دهنده، داراى شريعت مستقل باشد يا از شريعت ديگرى پيروى كند؛ زيرا، ملاك در صدق نبوّت او، اِخبار از ناحيه ى خداوند از طريق وحى است.
ب) نبوّت، صفت خاصّ پيغمبران است و به غير آنان، اطلاق نمى شود، ولى «رسول» شامل هر فرستاده مى شود. در قرآن، به فرشتگان(21) و جبرييل(22) و دو نفر از فرستادگان(23) حضرت مسيح به انطاكيه - كه از حواريون آن حضرت بودند - «رسول» اطلاق شده است. از اين رو، براى اِعلام انقطاع وحى، بايد از واژه ى «خاتم النبّيين» استفاده كرد و نه «خاتم الرّسل»؛ زيرا، در كلمه ى «نبى»، وحى و نبوّت خوابيده، ولى در كلمه ى «رسول» اين معنا لحاظ نشده است. نيز بر اساس كاربرد قرآن كريم، «نبى»، وصف «رسول» آمده است: «...و رسوله النبّى...» و «الرسول النبّى»(24).
ج) در قرآن كريم، به تعدادى از پيامبرانى كه داراى كتاب و شريعت مستقل نبوده اند، «رسول» اطلاق شده است، مانند حضرت لوط(25) و حضرت الياس(26) و حضرت يونس(27) و حضرت اسماعيل(28).
د) هر گاه كلمه ى «رسول» و «نبى» در جمله اى، كنار هم قرار گيرند، مانند آيه ى پنجاه و دوم سوره ى حج: «و ما أرسلنا من قبلك من رسول و لانبّى...» ممكن است از «رسول» و «نبى»، دو معناى متفاوت اراده شده باشد، ولى دليلى در دست نيست كه در اين موارد، مقصود از آن، همان معنايى باشد كه مؤلّف بهايى «خاتميّت» اظهار كرده است، بلكه تفاوت آن ها در مقام رسالت و نبوت است كه بر حسب روايات، مقام رسالت برتر از مقام نبوت است. در روايت آمده كه سيصدوسيزده تن از انبيا، داراى رسالت خاصى بوده اند و از آنان به «رسل» تعبير مى شود(29).
پس اين تفاوت از ناحيه ى مفهوم لفظ «نبى» و «رسول» نيست. بدين ترتيب، پيامبرانى كه از هر دو مقام برخوردار بودند، بر ساير پيامبران برترى معنوى دارند.
ه) مؤيّد ديگرى كه مى تواند معناى آيه را روشن، و بى اساس بودن پندار اشكال كننده را واضح كند،اين است كه در قسمت زيادى از رواياتى كه در باره ى خاتميّت آمده، در حقيقت، تذكّر و توضيح معناى خاتميّت در آيه ى شريف است. الفاظى كه در روايات آمده چنين است: «خاتم المرسلين»، «ليس بعدي رسول»، «أختم به انبيائي ورسلي»، «وختم به الوحي»، و«خاتم رسله»، «وختم بكتابكم الكتب فلا كتاب بعده أبداً».(30)
ز) نكته ى ديگرى كه براى ردّ ادّعاى نويسندگان بابى و بهايى بايد تذكّر داد، اين است كه انحصار و تخصيص وحى رؤيايى به انبياى تابع و سپس آن را براى تأويل آيه ى «خاتم النبيين» مستمسك قراردادن، غلط و اشتباه است؛ زيرا، كه آيه ى صدويكم سوره ى صافّات كه در باره ى حضرت ابراهيم (عليه السّلام) است: «قال يا بُنىّ إنّى أرى فى المنام أنّى أذبحك...» تصريح دارد كه در خواب، به حضرت ابراهيم (عليه السّلام) وحى شد و آن حضرت به قربانى فرزندش اسماعيل مأمور گرديد. اين، در حالى است كه حضرت ابراهيم (عليه السّلام) داراى شريعت مستقل بود و شريعت پيش از خودش را نسخ كرده بود. پس اين سخن صحيح نيست كه بعد از پيامبر اسلام (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم)، پيامبر صاحب شريعت مستقل نخواهد آمد، ولى «آمدن رسول» كه تبليغ شريعت گذشته كند، اشكال ندارد!

توضيح و بيان ديگر

با بررسى هاى به عمل آمده، مى توان به بيان ديگر، مطالب را جمع بندى كرد و اين گونه توضيح داد كه ختم نبوت، مستلزم ختم رسالت و شريعت است.
توضيح اين كه نبوّت، عبارت است از اين كه از جانب خداوند، به فردى، وحى شود كه او به مقام نبوت برگزيده شده است، و نيز معارف و احكام الهى كه بيان كننده ى اصول و فروع دين است، به او وحى گردد. رسالت، به اين معنا است كه از ميان كسانى كه به مقام نبوّت برگزيده شده اند، از جانب خداوند، مأموريّت ويژه اى يافته اند تا معارف و احكام الهى را در سطحى وسيع تر، به بشر ابلاغ كنند و با كوشش در جهت اجراى آن ها در جامعه ى بشرى، بشريّت را به سوى كمال و سعادت سوق دهند. البته، پيامبران الهى، هر دو مقام را داشته اند؛ يعنى، هم حامل وحى و شريعت آسمانى بوده اند و هم مسئوليّت ابلاغ و اجراى آن احكام را در جامعه ى بشرى بر عهده داشته اند. از اين رو، قرآن كريم، آن جا كه از نبوت عامّه سخن گفته، گاهى از پيامبران با واژه ى «النبيّين»(31) تعبير آورده است كه مسئوليت «بشارت» و «انذار» مردم را بر عهده داشتند و گاهى با واژه ى «رُسُلَنا»(32). گويا آنان به خاطر گستردگى كار، چه بسا نياز داشتند از «بيّنات» و «معجزات» بيش ترى استفاده كنند.
با اين بيان، مطلب ديگرى هم به دست مى آيد و آن اين كه مى توان فرض كرد كه كسى در شرايطى داراى مقام نبوّت باشد، ولى هنوز به مقام رسالت دست نيافته باشد و در زمان بعد، به عنوان رسول برگزيده شود، ولى عكس آن (كسى رسول باشد و به نبوت مبعوث نباشد) معقول نيست؛ زيرا، برگزيده شدن به مقام رسالت، بدون اين كه داراى مقام نبوّت باشد و شريعت الهى به او وحى شده باشد، نامعقول است.
پيش از اين هم، يادآورى كرديم كه در روايت آمده، تعداد پيامبران، صد و بيست و چهارهزار نفر است كه از ميان آنان، سيصد و سيزده نفر، علاوه بر منصب نبوّت، داراى منصب رسالت اند.(33)
يادآورى اين نكته هم لازم است كه اگر چه پيامبران صاحب شريعت، طبق نظريه ى مشهور، پنج پيامبر بزرگ الهى (نوح (عليه السّلام) ابراهيم (عليه السّلام) موسى (عليه السّلام) عيسى (عليه السّلام) پيامبر اكرم (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم» بوده اند، ولى وحى نبوّت و شريعت، به آنان اختصاص نداشته و مشترك ميان همه ى پيامبران الهى بوده است، حتى پيامبران قبل از حضرت نوح (عليه السّلام) نيز اگر چه داراى شريعت به معناى مصطلح آن كه با كتاب همراه است، نبودند، امّا آنان نيز از وحى الهى برخوردار بودند و آن چه براى هدايت مردم نياز داشتند، از طريق وحى به آنان ابلاغ مى شد.
بنابراين، خاتميّت در مبحث نبوت، بيان كننده ى سه مطلب است:
1- پس از پيامبر اسلام (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) فردى به عنوان «نبى»، از جانب خداوند برگزيده نخواهد شد؛ يعنى، به كسى وحى نخواهد شد تا او پيامبر الهى باشد.
2- پس از پيامبر اكرم (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) و شريعت اسلام، شريعت ديگرى از جانب خداوند، براى بشر تشريع و نازل نخواهد شد و شريعت اسلام تا آخرالزمان، جاودانه باقى خواهد ماند.
3- پس از پيامبر اسلام (صلّى اللّهُ عليه وآله وسلّم) هيچ كس به عنوان «رسول خداوند» كه مأموريّت ابلاغ شريعت جديدى به مردم دارد، مبعوث نخواهد شد و از آن جا كه باب نبوت، بسته است، باب رسالت نيز بسته خواهد بود.(34)

يادسپارى

بايد توجّه داشت كه ختم باب وحى و نبوّت، و شريعت و رسالت، مستلزم ختم باب الهام و قطع هر گونه ارتباط بشر با عالم غيب و دريافت حقايق و معارف غيبى از طريق ارتباط با فرشتگان نيست. در احاديث اسلامى آمده است كه هم در امّت هاى پيشين و هم در امّت اسلامى، كسانى بوده و هستند كه بدون اين كه از مقام نبوّت و رسالت برخوردار بوده باشند، از عالم غيب، به آنان الهام مى شود و فرشتگان با آنان سخن مى گويند. اين گونه افراد، در اصطلاح، «محدّث» ناميده مى شوند.(35)
* * *
---------------
پي نوشت :
1) مطالب منقول، از اينترنت (در معرّفى آيين باب و بهاء) اخذ شده است، آدرس آن: http: //www.banai.org.
2) بيان، واحد اول، باب 15.
3) بيان، واحد دوم، باب اول؛ نيز ر.ك: بيان، واحد سوم، باب 14؛ بيان، واحد اول، باب دوم.
4) مفتاح، باب الأبواب، ص 77.
5) نصائح الهدى إلى مَنْ كان مسلمِ فصار بابيّاً، علاّمه شيخ محمّدجواد بلاغى، ص 16. اين كتاب، به زبان فارسى، توسط سيد على علامه فانى اصفهانى ترجمه شد و با نام «نصيحت به فريب خوردگان باب و بهاء» نشر يافت. چاپ اوّل، 1331 ش، اصفهان، و چاپ دوم، 1405 ق، چاپخانه اسلام، قم.
6) نصائح الهدى، ص 16.
7) فرائد، ص 35، ابوالفضل گلپايگانى.
8) نوشته ى اشراق خاورى.
9) نوشته ى احمد حمدى.
10) ر.ك: خاتميّت، روحى روشنى، فصل اوّل، و نيز ص 33 و...
11) البته آيات ديگرى مانند: فرقان: 1؛ فصّلت: 41 - 42؛ انعام: 19؛ سبأ: 28 و... دلالت بر خاتميّت نبوّت پيامبر دارند كه ما به جهت اختصار، از توضيح و تفسير آن ها، خوددارى كرديم.
12) ر.ك: مطففين: 25 و 26؛ يس: 65؛ جاثيه: 23؛ بقره: 7.
13) ر.ك: ابن فارس، مقاييس اللغة، ج 2، ص 245؛ فيروزآبادى، قاموس اللغة، 4، ص 102؛ جوهرى، مختارالصحاح، ص 130؛ ابن منظور، لسان العرب، ج 4، ص 25؛ و... .
14) مقاييس اللغة، ج 2، ص 245.
15) لسان العرب، ج 4، ص 25.
16) براى آگاهى بيش تر در اين باره، به كتاب مفاهيم القرآن، آية الله جعفر سبحانى، ج 3، ص 118 - 122 رجوع شود.
17) ر.ك: التبيان فى إعراب القرآن، ج 2، ص 100؛ خاتميّت از نظر قرآن و حديث و عقل، جعفر سبحانى، ترجمه رضا استادى، ص 19 - 20.
18) اشراقات، ص 292.
19) ر.ك: آل عمران: 50؛ مائده: 46؛ صف: 6.
20) خاتميّت از نظر قرآن و حديث و عقل، همان،ص 24 - 26 (با تصرّف اندك).
21) ر.ك: انعام: 61؛ اعراف: 37.
22) تكوير: 19.
23) ليس: 14.
24) اعراف: 157 و 158.
25) صافات: 133.
26) صافات: 123.
27) صافات: 139.
28) مريم: 54.
29) بحارالأنوار، ج 11، ص 32.
30) مجموعه ى اين روايات، با تكيه بر منابع و مصادر روايى در كتاب هايى كه در اين موضوع نوشته شد، جمع آورى گرديد. به عنوان نمونه، مراجعه شود به كتاب خاتميت از نظر قرآن و حديث و عقل، تأليف جعفر سبحانى، ترجمه ى رضا استادى.
31) فبعث الله النبيين مبشّرين ومنذرين»، بقره: 214.
32) لقد أرسلنا رسلنا بالبيّنات» حديد: 35.
33) ر.ك: معانى الأخبار، ص 333؛ بحارالأنوار، ج 11، ص 33.
34) كلام تطبيقى(3ص 106 - 108، على ربّابى گلپايگانى، (با تصرّف اندك)، دفتر تحقيقات و تدوين متون درسى مركز جهانى علوم اسلامى.
35) در اين باره، رجوع كنيد به اصول كافى، ج 1، ص 176؛ صحيح بخارى، ج 3، كتاب فضائل الصحابة؛ صحيح مسلم، ج 4، كتاب فضائل الصحابة؛ المعجم الفهرس لألفاظ الحديث النبوي، ج 1، ص 434.

پدید آورنده: عزالدين رضانژاد

]]>
از شيخى‏ گرى تا بابى‏ گرى http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=707 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=707 پيروان فرقه ي شيخيّه، پس از مرگ شيخ احمد احسايي، پيرامون سيّد كاظم رشتي گرد آمدند. با مرگ سيّد كاظم رشتي، بر سر جانشيني او، اختلاف شد و اين فرقه به گروه هايي مانند كريمخانيه، باقريه،... تقسيم شد

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:32 پيروان فرقه ي شيخيّه، پس از مرگ شيخ احمد احسايي، پيرامون سيّد كاظم رشتي گرد آمدند. با مرگ سيّد كاظم رشتي، بر سر جانشيني او، اختلاف شد و اين فرقه به گروه هايي مانند كريمخانيه، باقريه،... تقسيم شد.نوشتار حاضر، انشعاب اين گروه ها و پيدايش فرقه ي بابيّه از اين ميان را بررسي مي كند و به زوايايي از زندگي علي محمد باب مي پردازد.مطالبي در شناسه ي فرقه ي شيخيه - از شيخ احمد احسايي به عنوان رهبر و مؤسّس، و شاگرد و جانشينش سيد كاظم رشتي - در دو قسمت از مقاله ي ((شيخيه، بستر پيدايش بابيّت و بهائيّت)) آمده بود.

فرقه هاي شيخيه
گرچه پس از در گذشت شيخ احمد احسايي، پيروان او گرد سيّد كاظم رشتي حلقه زدند و جانشيني وي را پذيرفتند، ولي پس از وفات سيّد كاظم، بر سر جانشيني وي اختلافات چندي ميان پيروان او به وجود آمد. اينك، با معرّفي مهم ترين مدّعيان جانشيني او، به انشعابات فرقه ي شيخيّه، اشاره مي كنيم. در ضمن اين بحث، به بعضي از فرقه هاي معروف يا منسوب به شيخيّه - كه از انحرافات عقيدتي، تبرّي جسته اند - اشاره مي شود و كيفيّت بستر سازي شيخيّه براي پيدايش ((بابيّه))، روشن مي گردد. در حقيقت، سيري اجمالي ((از شيخيگري تا بابيگري)) صورت مي گيرد.

الف) شيخيّه ي كريمخانيّه
پس از مرگ سيّد كاظم رشتي، مدّت كمي بر سر جانشيني او اختلاف بود. دراين ميان، يكي از شاگردان وي به نام ((محمد كريم خان كرماني)) (1225 - 1288 ق) با توجّه به موقعيّت ويژه اي كه داشت، مدّعي رهبري اين فرقه شد و برخي نيز دور او جمع شدند. از ويژگي هاي برجسته ي او در ميان شاگردان سيّد كاظم، يكي، نزديكي او به استادش و ديگري، نزديكي به دربار قاجار بوده است؛ زيرا، پدر او، حاج ابراهيم خان، مشهور به ظهيرالدوله، پسر عمو و داماد فتحعلي شاه و حاكم خراسان و كرمان بوده است. وي، از دوستداران شيخ احمد احسايي بود و در ترغيب شاه براي ملاقات با شيخ احمد، نقش مهمّي داشته است. از اين رو، محمّد كريم خان، با عنايت به اين موقعيّت ويژه، توانست براي اين فرقه، جايگاه محكم تري فراهم كند و به تبليغ آن بپردازد.
طرفداران محمّد كريم خان به ((شيخيّه ي كرمانيّه)) معروف اند و به فرقه ي ((كريمخانيّه)) نيز خوانده مي شوند. مركز شيخيّه، در زمان محمّد كريم خان، كرمان بود، امّا وي، مبلّغاني را براي مرام شيخيّه به شهرهاي مختلف فرستاد.
هرچند وي، پسر خود، حاج محمد خان (1263 - 1324 ق) را به جانشيني نصب كرد، امّا بر سر جانشيني وي، پس از مرگ اش در سال 1288 ه .ق از دو جهت، اختلاف روي داد:
اوّلاً، ميان پسران اش، حاج رحيم خان و حاج زين العابدين خان و حاج محمد خان، بر سرِ جانشيني پدر اختلاف افتاد و علاوه بر محمّد خان، رحيم خان هم مدّعي نيابت پدر بود و طرفداراني هم پيدا كرد.
ثانياً، درميان پيروان اش كه شايد از موروثي شدن رهبري فرقه، ناخرسند بودند، اختلاف شد.
از اين رو، انشعابات ديگري پس از مرگ حاج محمد كريم خان، در فرقه ي شيخيّه رخ داد. فرقه ي ((باقريّه)) از جمله ي آن ها است. اكثريّت شيخيّه ي كرمانيّه، پس از مرگ محمّد خان، برادرش زين العابدين خان (1260 - 1376 ق.) را به رهبري خويش برگزيدند. پس از او، ابوالقاسم خان، و سپس عبدالرضا خان به رياست شيخيّه ي كرمانيّه برگزيده شدند.
عبدالرضا خان، در سال 1358 ش ترور شد.(1)

ب) شيخيّه ي ((باقريّه))
فرقه ي ((باقريّه)) از فرق ((شيخيّه))، پيرو ميرزا محمد باقر خندق آبادي دُرچه اي هستند كه بعداً به ميرزا باقر همداني معروف شد. وي، نماينده ي حاج محمّد كريم خان كرماني در همدان بود و پس از وي، دعوي جانشيني او را كرد و جنگ ميان ((شيخي)) و ((بالاسري)) را در همدان به راه انداخت.
ميرزا محمّد باقر، داراي تأليفات چندي است. وي، از كرمان، با ميرزا ابوتراب - از مجتهدان ((شيخيّه)) از طايفه ي نفيسي هاي كرمان - و عدّه اي ديگر مهاجرت كردند و در نايين و اصفهان و جندق و بيابانك و همدان، پيرواني يافتند و سلسله ي ((باقريّه)) را در همدان تشكيل دادند.(2)

ج) شيخيّه ي ((آذربايجان))
در آذربايجان (ايران)، عالمان چندي به تبليغ و ترويج آراي شيخ احمد احسايي پرداختند. سه طايفه ي مهم از آنان، قابل ذكرند كه عبارت اند از:

1- خانواده ي ((حجةالاسلام))

بزرگ اين خاندان، ميرزا محمّد مامقاني، معروف به حجةالاِسلام (م 1269 ق.) است. او، نخستين عالم و مجتهد شيخي آذربايجان است. وي، مدّتي شاگرد شيخ احمد احسايي بود و از او اجازه ي روايت و اجتهاد دريافت كرد و نماينده ي وي در تبريز گشت. او، همان شخصي است كه حكم تكفير و اعدام ((علي محمّد باب)) را در تبريز صادر كرد و بدين وسيله، ضمن باطل خواندن ادّعاهاي يكي از شاگردان سيّد كاظم، برائت فرقه ي شيخيّه ي آذربايجان از بدعت ايجاد شده به دست علي محمّد باب را اعلام كرده است.
((حجّةالاسلام))، سه فرزند دانشمند داشت كه هر سه، از مجتهدان شيخي تبريز به شمار مي رفتند و به لقب ((حجةالاسلام)) معروف بودند. فرزند ارشد او، ميرزا محمد حسين حجةالاسلام (م 1313 ق) نام داشت و نزد سيّد كاظم رشتي تلمّذ كرده بود. وي، پس از وفات پدرش در سال 1269 ه ق، رياست طايفه ي شيخيّه را به دست گرفت و به جاي پدر در كرسي تعليم و تربيت پيروان طريقه ي شيخ احمد احسايي مستقرّ گرديد. 
فرزند دوم او، ميرزا محمّد تقي حجةالاسلام (1247 - 1312 ق) نام داشت. وي، از طبع شعر برخوردار بود. تخلّص او ((نيّر)) است و ((ديوان اشعار)) او هم نشر يافت.(3)
فرزند سوم او، ميرزا اسماعيل حجةالاسلام (م 1317 ق) نام داشت. وي، از شاگردان ميرزا محمّد باقر اُسكويي بود. او، پس از برادرش حجةالاسلام ميرزا محمد تقي، در تبريز از مراجع بزرگ شيخيّه بود. فرزند ميرزا محمّد حسين حجةالاسلام، ميرزا ابوالقاسم حجةالاسلام (م 1362 ق) آخرين فرد روحاني (و عالم ديني از) خانواده ي حجةالاسلام است.(4)

2- خاندان ((ثقةالاسلام))
دومين طايفه ي شيخيّه ي آذربايجان، خانواده ي ((ثقةالاِسلام)) اند. ميرزاشفيع تبريزي، معروف به ((ثقةالاِسلام))، بزرگ اين خاندان است. وي، از شاگردان شيخ احمد احسايي بود.
فرزند او، ميرزا موسي ثقةالاسلام نيز از علماي شيخيّه ي تبريز بود. وي، در سال 1330 ق، به جرم مشروطه خواهي و مبارزه با روس ها، به دست روس هاي تزاري، در تبريز به دار آويخته شد.
برادر او، ميرزا محمّد نيز از علماي شيخيّه ي تبريز به شمار مي رفت.

3- خاندان ((احقاقي))
سومين طايفه ي شيخيّه ي آذربايجان، خاندان ((احقاقي)) اند. بزرگ اين خانواده، ميرزا محمّد باقر اسكويي (1230 - 1301 ق) از مراجع تقليد و داراي رساله ي عمليه، بود. او، شاگرد ميرزا حسن، مشهور به ((گوهر)) (م 1266 ق)، از شاگردان شيخ احمد احسايي و سيّد كاظم رشتي، بود. پسران سيّد كاظم رشتي، در كربلا، نزد او درس مي خواندند. او، پس از درگذشت سيّد، دعوي جانشيني او را كرد.(5)
فرزند ميرزا محمدباقر، ميرزا موسي احقاقي (1279 - 1364 ق) نيز از علما و مراجع شيخيّه است. او، كتابي به نام ((احقاق الحق و إبطال الباطل)) نگاشت و در آن، عقايد شيخيّه را به تفصيل، بيان كرد. پس از اين تاريخ، او و خاندان اش به احقاقي مشهور شدند. در اين كتاب، برخي از آراي شيخيّه ي كرمان و محمّد كريم خان، مورد انتقاد و ابطال قرار گرفته است.(6) از جمله فرزندان ميرزا موسي احقاقي، ميرزا علي، ميرزا حسن، ميرزا محمد باقر هستند كه از علماي بزرگ شيخيّه ي احقاقيه بودند. هم اينك، مركز اين گروه، كشور كويت است و رياست آن را تا چندي قبل، ميرزا حسن احقاقي بر عهده داشت كه مرجع فقهي شيخيه ي آذربايجان و اُسكو به شمار مي رفت و پس از درگذشت وي، فرزندش عهده دار مسايل شرعي پيروان پدرش گرديد.(7)

ياد آوري
يكي از عالمان و نويسندگان شيخيّه ي احقاقيه، در كتابي به نام ((حقايق شيعيان)) به تعريف و تمجيد شيخ احمد احسايي پرداخته، اعتقادات باطلي كه بدو منسوب است، را انكار كرده، و بر اين عقيده است كه دشمنان شيخ، به وي نسبت هاي ناروايي داده اند و ساحت شيخ از هر گونه عقيده ي خلاف مشهور بزرگان شيعه مبرّا است. وي، انحراف فكري به وجود آمده پس از سيّد كاظم رشتي را به برخي از شاگردان فرومايه ي سيّد نسبت مي دهد و مدّعي است كه شيخ و سيّد و طرفداران حقيقي آنان، از اين نوع ادّعاها، بيزارند و در حقيقت، خودِ علماي شيخيّه بودند كه به جنگ مدّعيان ((ركنيّت)) يا ((ناطقيّت)) و ((بابيّت)) رفته اند.(8)
تفاوت آرا ميان شيخيّه ي كرمان و آذربايجان
شيخيّه ي كرمان و آذربايجان، در اعتقادات، خود را پيرو آراي شيخ احمد احسايي و سيّد كاظم رشتي مي دانند، امّا در فروع دين و اعمال، با هم اختلاف نظر دارند. كرماني ها، از شيوه ي اخباريگري پيروي مي كنند و به تقليد از مراجع اعتقاد ندارند، امّا شيخيه ي آذربايجان، به اجتهاد و تقليد معتقدند و از مراجع تقليد خودشان پيروي مي كنند.
البته، در عقايد نيز شيخيّه ي آذربايجان بر خلاف شيخيّه ي كرمان، خود نيز به اجتهاد مي پردازند و آراي شيخ احمد و سيّد كاظم را بر اساس تلقّي خويش از احاديث تفسير مي كنند.
از ديگر اختلافات كرماني ها و آذربايجاني ها، مسئله ي ((ركن رابع)) است. شيخيّه ي كرمان، اصول دين را چهار اصل توحيد و نبوت و امامت و ركن رابع مي دانند، امّا شيخيّه ي آذربايجان، به شدّت، منكر اعتقاد به ركن رابع هستند(9) و اصول دين را پنج اصلِ توحيد و نبوّت و معاد و عدل و امامت مي دانند. آنان، چنين استدلال مي كنند كه شيخ احمد احسايي، در ابتداي رساله ي حياةالنفس، و سيّد كاظم رشتي در اصول عقايد، اصول دين را پنج اصل مذكور مي دانند و در هيچ يك از كتب و رسائل اين دو نفر، نامي از ركن رابع برده نشده است.(10)

د) شيخيه ي ((بابيّه))
از رويدادهاي مهم در فرقه ي شيخيّه پس از درگذشت سيّد كاظم رشتي، ادّعاي جانشيني وي از سوي ميرزا علي محمّد شيرازي و اعلام حمايت برخي از عالمان شيخي و شاگردان سيّد از او بوده است. آن ادّعا و اين اعلام حمايتِ نا ميمون، منشأ بسياري از انحرافات عقيدتي و كفر و ارتداد رييس گروه و ساير طرفداران وي گرديده است. چنان كه اشارت رفت، ادّعاي ((شيعه ي كامل)) يا ((ركن رابع)) و ((ناطقيت)) در ميان فرقه ي شيخيّه، زمينه ساز ادّعاي ((بابيّت)) و پذيرش آن از سوي جمعي از طرفداران اين فرقه شد كه خود، فرقه ي مستقلي ديگري را تشكيل دادند و به نام ((بابيّت)) شناخته شده اند.
ادّعاي دروغين ((بابيّت))، هر از چند گاهي، از زمان ائمّه عليهم السلام تا قرن حاضر، كم و بيش رواج داشته است، امّا هيچ يك از مدّعيان دروغين آن، به اندازه ي ميرزا علي محمّد باب، جامعه ي اسلامي را به انحراف نكشاند. علاوه بر آن - چنان كه خواهد آمد - ميرزا علي محمّد باب، غير از ادّعاي دروغين بابيّت، ادّعاي ديگري را مطرح كرد كه زمينه ساز فرقه ي ديگري به نام ((بهائيت)) شد. به توفيق الهي، در ادامه ي اين سلسله مقاله ها، جوانب موضوع را پيگيري مي كنيم. اينك به معرّفي فرقه ي ((بابيّه)) مي پردازيم.

بنيانگذار فرقه ي ((بابيه))
فرقه ي ((بابيّه)) به دست ميرزا علي محمّد شيرازي، ملقّب به ((باب)) تأسيس شد. بابيّه، او را ((حضرت اعلي)) و ((نقطه ي اولي)) هم لقب داده اند. وي، فرزند سيّد رضاي بزّاز است.(11)او، در يكم محرم سال 1235 هجري، مطابق با 13 اكتبر 1819 ميلادي، در شيراز به دنيا آمد.(12) مادر او، فاطمه بيگم نام داشت. در طفوليّت، پدرش وفات كرد و او تحت حمايت عموي خود حاجي سيّد علي تربيت يافت.
وي، تحصيلات ابتدايي اش را در شيراز آغاز كرد و در نوجواني به بوشهر رفت و نزد شخصي به نام شيخ محمّد كه به ((شيخ عابد)) شهرت داشت، به تحصيل پرداخت.(13)
شيخ عابد كه از شاگردان شيخ احمد احسايي و سيّد كاظم رشتي بود(14) در بوشهر (ايران) به تعليم و تربيت و تدريس اشتغال داشت. سيّد علي محمّد، نزد او، به خواندن و نوشتن پرداخت و قسمتي از ادبيات فارسي و عربي و كلّيات مطالب و آموزه هاي شيخيه را آموخت و بدين ترتيب از همان دوران، با نام رؤساي شيخيّه (احسايي و رشتي) آشنا شد.

تحصيل و تجارت ((باب))
تحصيلات سيّد علي محمد، اندك بود. او، در نوشتن مطالب به زبان فارسي و بويژه عربي، دچار اشتباهات فاحش شده كه نشانه ي عدم اطّلاع كافي وي از ادبيات زبان عربي و فارسي است. او، پس از مدّتي كوتاه كه به تحصيل پرداخته بود، دست از آن كشيد و در هفده سالگي، همراه دايي خويش، ميرزا سيّد علي تاجر، شغل پدر را پيشه ي خويش ساخت.(15) وي، حدود پنج سال در ((بوشهر)) كه داراي هوايي گرم است، اقامت گزيد و با داد و ستد در بندر بوشهر، زندگي خويش را مي گذراند. برخي آورده اند، چون وي، مجذوب مسايل مذهبي بود، در پناه قيافه ي محجوب و چهره ي زيبا و حسن خلق و سلوك با مردم، توانست عدّه اي را به سوي خود جلب كند.(16)

حضور در مجلس درس سيّد كاظم رشتي
سيّد علي محمّد، پس از توقّف پنج ساله در بوشهر، با رها كردن تحصيل و تجارت، به شيراز بازگشت و از آن جا به مكّه سفر كرد، سپس براي زيارت قبر امام حسين عليه السلام و تحصيل علم، به كربلا رفت و در آن جا، به جهت سنخيّت فكري و شنيدن آوازه ي سيّد كاظم رشتي - شاگرد و جانشين و مفسّر آراي شيخ احمد احسائي - به وي گرايش پيدا كرد.
چنان كه پيش از اين آورده ايم، شيخ احمد احسايي، معتقدات باطل اش را به بعضي از شاگردان اش، از جمله سيّد كاظم رشتي انتقال داد. از مهم ترين آن افكار، در ارتباط با بحث ما، تركيب معجوني از افكار غلوآميز درباره ي ائمّه ي اطهارعليهم السلام و اين كه آنان ((مظاهر تجسّم يافته ي خدا)) يا ((خدايان مجسّم))اند و اين كه لازم است در هر زمان، يك نفر ميان مردم و امام زمان، ((باب)) و ((واسطه ي فيض روحاني)) باشد، مي توان ياد كرد.
سيّد علي محمّد، در مدّت توقّف خود در كربلا - كه ظاهراً، دو يا سه سال طول كشيد - در سلك شاگردان و مريدان سيّد كاظم رشتي در آمد و مورد توجّه استادش قرار گرفت.(17) وي، در مدّتي كه نزد سيّد كاظم رشتي شاگردي مي كرد، با مسائل عرفاني، و تفسير و تأويل آيات قرآن و احاديث و مسائل فقهي به روش شيخيّه، آشنا شد و از آراي شيخ احسايي هم آگاهي يافت.(18) علاوه، هنگام اقامت در كربلا، از درس ملّا صادق خراساني كه او نيز مذهب شيخي داشت، بهره گرفت و چندي نزد وي بعضي از كتب ادبي متداول آن ايّام را فرا گرفت.(19)
سيّد علي محمّد، در سال 1257 هجري قمري به شيراز بازگشت و هرگاه فرصت مي يافت، كتاب هاي ديني را مطالعه مي كرد. به گفته ي خودش: و لقد طالعتُ سَنا بَرق جعفر العلوي و شاهدتُ بواطن آياتها(20)؛ همانا، كتاب ((سنابرق)) اثرِ سيّد جعفر علوي [ مشهور به كشفي ] را خواندم و باطن آيات اش را مشاهده كردم)).

رياضت غيرشرعي، گام نخست انحراف
سيّد علي محمّد شيرازي، پيش از ابراز ادّعاهاي دروغين خويش، به رياضت هاي سخت و بي فايده مشغول گرديد. وي، در ايّامي كه به تجارت پرداخته بود، كم كم، دست از آن كشيد و در آن ايّام، ذوق رياضت و ذكر و فكر و مراقبه ي غير شرعي كه شيوه ي دراويش و صوفيه بود، در سرش افتاد و لذا به رياضت هاي غير شرعي و غير معمول و طاقت فرسا پرداخت. شايد از همين رو باشد كه بعضي گفته اند، انجام دادن رياضت هاي سخت، اعتدال مزاج و حواس او را بر هم زد و اختلالي در افكارش پديدار گرديد. در اين باره آورده اند:
روزها، در آن آفتاب گرم كه حدّتي به شدّت دارد، سر برهنه ايستاده به دعوت عزائم، عزيمت تسخير شمس داشتن، تا تأثير حرارت شمس، رطوبت دماغ اش را به كلّيه، زايل، به روز شمسات اش نايل ساخت.(21)
از همان سنين نوجواني، علامات عدم تعادل روحي در او آشكار بود. به كارهاي غير متعارف دست مي زد، و طبيعتاً، خرافه گرا بود. به ((اوراد)) و ((طلسمات)) - كه رمّالان و افسونگران نادان و حرفه اي، جهت ارتزاق و گول زدن ساده لوحان به كار مي بردند - سخت علاقه مند و پا بند بود و گاه با همين طلسمات بي اساس و اوراد - به زعم خود - به تسخير جنّ و يا تسخير ((قواي فلكي)) و ((روح خورشيدي)) مي پرداخت! چنان كه در هواي گرم تابستان بوشهر، هنگام بلندي آفتاب، بر بالاي بام مي ايستاد و براي تسخير آفتاب، اوراد مجعوله مي خواند و حركات رياضت كشان قديم هندي را تقليد مي نمود)).(22)
پس وي، گذشته از دل بستگي به انديشه هاي شيخي و باطني، به ((رياضت كشي)) نيز مايل بود و به هنگام اقامت در بوشهر، در هواي گرم تابستان، از سپيده دم تا طلوع آفتاب و از ظهر تا عصر، بر بام خانه رو به خورشيد، اورادي مي خواند.(23) اين وضعيّت، تأثير زيادي در روحيّه ي او باقي گذاشت و زمينه ي انحراف اعتقادي را فراهم ساخت.

ماجراي پيدايش فرقه ي ((بابيّه))
ادّعاي ((بابيّت)) زماني آغاز شد كه سيّد كاظم رشتي از دنيا رفت و سيّد علي محمّد شيرازي جانشين وي شد. همان گونه كه در قسمت پيشين مقاله گفته شد، ((شيخيه))، در معارف ديني، فقط به چهار ركن اعتقاد دارند: 1- توحيد؛ 2- نبوّت؛ 3- امامت؛ 4- اعتقاد به شيعه ي كامل (ركن رابع) كه نيابت خاصّه ي امام زمان عليه السلام مخصوص او است.
آنان معتقدند كه طريق نيابت خاصه، پس از نوّاب چهارگانه (1- عثمان بن سعيد عمروي؛ 2- ابوجعفر محمد بن عثمان؛ 3- ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي؛ 4- ابوالحسن علي بن محمد سمري) برخلاف اعتقاد فقيهان و محدّثان شيعه، مسدود نشده و همچنان راه نيابت خاصّه، مفتوح است.
شيخيّه، شيخ احمد و سپس سيّد كاظم رشتي را نايب خاصّ امام زمان عليه السلام مي دانستند و نيز معتقد بودند كه امام زمان عليه السلام در عالم موهومي به نام ((هورقليا)) زيست مي كند و آن گاه كه پروردگار اراده فرمايد، از آن جا نزول مي كند و به وظيفه ي اصلاح عالم از مفاسد، قيام مي كند. اين اعتقادات، نزد علماي اماميّه باطل است. طبق نصوص قطعي، مهدي موعودعليه السلام در همين عالم خاكي و در بدن عنصري است و به زندگي طبيعي خود به حفظ الهي، ادامه ي حيات مي دهد تا مشيّت خداوند بر قيام و ظهور او تعلّق گيرد.
بعد از وفات سيّد كاظم رشتي در سال 1259 يا 1260 هجري قمري، ابتدا معلوم نبود چه كسي جانشين وي در ركن رابع (يعني ((شيعه ي كامل))) خواهد بود. از اين رو، اغلب شاگردان وي، از قبيل ملّا حسين بشرويه، ملّا علي بسطامي، حاج محمّد علي بارفروشي، آخوند ملاّ عبدالجليل ترك، ميرزا عبدالهادي، ميرزا محمّد هادي، آقا سيّد حسين يزدي، ملّا حسن بجستاني، ملّا بشير، ملّا باقر ترك، ملّا احمد ابدال،... چهل روز در كوفه به سر بردند و در صدد بر آمدند كه يك وجود فوق العاده را بيابند به گونه اي كه اگر از استادشان بالاتر نباشد، لااقل با او برابري كند و جانشين وي گردد. بسياري از اين افراد، پيش از آن كه از هم جدا شوند، هم پيمان و هم قَسَم گشتند كه اگر به يافتن كسي كه قرآن و استادشان سيّد كاظم رشتي خبر داده، موفّق شدند، نتيجه ي تحقيقات شان را به هم اطّلاع دهند.(24) از سوي ديگر، چندنفر نامزد چنين منصبي شدند كه از جمله ي آنان، حاجي محمّد كريم خان كرماني، ميرزا حسن گوهر، ميرزا باقر، ميرزا علي محمّد شيرازي و... بودند. اين امر، سبب اختلاف و پراكندگي در فرقه ي شيخيّه گرديد.
در اين ميان، ملّا حسين بشرويه - كه مجذوب لباس زهد و پرهيزكاري (ظاهري) سيّد علي محمّد شيرازي شده بود - قرار گذاشت كه نامِ او را بلند كند. بدين منظور، با عدّه اي از شاگردان سيّد كاظم صحبت كرد تا در تعيين شخص شايسته اي براي جانشيني سيّد كاظم كوشش كنند و خود اظهار داشت: ((اين كار، جز از راه مكاشفه به دست نخواهد آمد.)) لذا به مسجد كوفه رفت و چلّه نشست و پس از يك اربعين بيرون آمد و گفت: ((مكاشفه اي صورت نگرفت.)) بار ديگر، چهل روز در مسجد كوفه به عبادت پرداخت و سپس از مسجد بيرون آمد و اظهار داشت: ((مكاشفه، رخ داد و دريافتم كه جانشين بحقّ سيّد كاظم رشتي، سيّد علي محمّد است.))(25)
با انتشار اين مطلب، عدّه اي از فرقه ي شيخيّه كه با اين نوع ادّعا مأنوس بودند، به سيّد علي محمّد شيرازي گرايش بيش تري نشان دادند و وي هم در سال 1260 ه ق در سنّ 25 سالگي، جانشيني استادش سيّد كاظم رشتي را اعلام كرد.

ادّعاي ((بابيّت))
پس از انتشار جانشين شدن سيّد علي محمّد در سال 1260 ه ق وي، فرصت را غنيمت شمرد، از استقبال عدّه اي از شيخيّه استفاده كرد، پاي را از جانشيني استادش فراتر نهاد و در خانه ي خود، در شيراز، نخستين بار دعوت را به ملّا حسين بشرويه آشكار ساخت و خود را ((باب)) امام دوازدهم شيعيان (يعني واسطه ي ميان مردم و امام زمان عليه السلام) معرّفي كرد. بر اين اعتقاد اصرار داشت كه براي پي بردن به اسرار و حقايق بزرگ و مقدّس ازلي و ابدي، بايد مردم به ناچار از ((در)) بگذرند و به حقيقت رسند. لذا مي گفت: ((مردم، بايد به من ايمان آورند تا به كمك من - كه واقف به اسرار هستم - بر آن اسرار دست يابند.))
ادّعاي سيّد علي محمّد شيرازي، چون شگفت آورتر از دعاوي ساير رقيبان بود، واكنش بزرگ تري يافت و نظر گروهي از شيخيّان به سوي او معطوف گشت تا آن كه درمدّت پنج ماه، هجده تن - كه اغلب آنان از شاگردان سيّد كاظم رشتي و همگي شيخي مذهب بودند - پيرامون اش را گرفتند.(26) بعدها، سيّد علي محمد، آنان را حروف ((حي)) ناميد.
سيّد علي محمّد، غالباً، اين حديث مشهور را مي خواند: ((أنا مدينة العلم و عليّ بابها)) و مقصودش اين بود كه همان گونه كه رسيدن به خداوند، جز از طريق رسالت و ولايت ممكن نيست، رسيدن به اين مراتب هم جز از طريق واسطه، مشكل و غير ممكن است و او، همان واسطه ي كبرا است.(27)
نويسنده ي بابي مسلك كتاب ((نقطة الكاف)) آورده است: [ وي ] در سنه ي اوّل، ادّعاي بابيّت نمودند و در سنه ي دوم كه ادّعاي ((ذكريّت)) فرمودند [ ! ]مقام بابيّت خود را مفوّض به جناب آخوند ملّا حسين [بشرويه ] نمودند. لهذا ايشان، ((باب)) گرديدند و در سنه ي اوّل، ((باب الباب)) بودند.(28)
بر اساس بعضي از گزارش هاي ديگر، سيّد علي محمّد شيرازي، پس از مراجعت از سفر مكه، به همراه يكي از مريدان اش به نام محمّد علي بارفروشي، وقتي به بوشهر رسيد، دستور داد تا در يكي از مساجد اين شهر، عبارت ((أشهد أنّ عليّاً قبل نبيل ((بابُ)) بقيّةِ اللّه)) را در اذان داخل كنند؛(29) كه تصريح دارد بر اين كه ((علي)) قبل از ((نبيل)) (علي نبيل) كه به حساب جُمل با ((علي محمّد)) برابر مي شود - باب امام زمان عليه السلام است.))
علي محمّد شيرازي در تفسير سوره ي يوسف، آورده است: يا أيّها الملأ أنا باب إمامكم المنتظر يقول من اتّبعني فإنّه منّي و مَنْ عصاني فإنّ اللّه قد أعدّ له في القيامة ناراً من نار حديد كبيراً.(30)
و نيز آورده است: يا عباداللّه! اسمعوا نداء الحجّة من حول الباب...(31)

ادّعاهاي دروغين ديگر
الف) ادّعاي ((ذِكريت))
سيّد علي محمّد شيرازي، پس از آن كه لقب ((باب)) را به طور رسمي يدك كشيد، در آغاز امر، بخش هايي از قرآن كريم را با روشي كه از مكتب شيخيّه آموخته بود، تأويل و تصريح كرد كه امام دوازدهم شيعيان، او را مأمور داشته تا جهانيان را ارشاد كند و خويشتن را ((ذكر)) ناميد. مقام ((ذكر)) و ((فؤاد))، بالاترين مراحل سلوك است. وي، در آغاز تفسيرش بر سوره ي يوسف مي نويسد:
اللّه قد قَدَّرَ أنْ يخرجَ ذلك الكتاب في تفسير أحسنِ القصص من عند محمّد بن الحسن بن عليّ بن محمّد بن عليّ بن موسي بن جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالبٍ، علي عَبْدِهِ، ليكونَ حجّةالله من عند الذّكر علي العالمين بليغاً،(32)
همانا، خدا مقدّر كرده كه اين كتاب، از نزد محمّد، پسر حسن، پسر علي، پسر محمّد، پسر علي، پسر موسي، پسر جعفر، پسر محمّد، پسر علي، پسر حسين، پسر علي، پسر ابي طالب، بر بنده اش برون آيد تا از سوي ذكر (سيّد علي محمّد) حجّت بالغه ي خدا بر جهانيان باشد.
ب) ادّعاي ((مهدويت))
همين كه از دعاوي ((بابيّت)) و ((ذكريّت)) مدّتي گذشت و گروهي نزد سيّد علي محمّد شيرازي جمع شدند، وي ادّعاي خود را تغيير داد و از ((مهدويّت)) سخن به ميان آورد و گفت:
من ام آن كسي كه هزار سال مي باشد كه منتظر آن مي باشيد.(33)
برخي آورده اند، خودِ ((باب)) از عراق به مكّه رفت و چنان كه بابيّان گفته اند، در آن جا دعوي مهدويّت خود را علني ساخت. در اخبار ظهور مهدي عليه السلام آمده است كه او، ابتدا در مسجد الحرام، خود را معرفي مي كند، او نيز به مكّه رفت. سپس به بوشهر بازگشت، رحل اقامت افكند.
مدّت دعوت قائميّت و مهدويّت او، حدود دو سال و نيم در آخر زندگي اش بيش نبود و با وجود توبه نامه، در ادّعاي خويش ثبات قدم نداشته است.(34) انديشه مندان مسلمان، اعم از شيعه و سنّي، كتاب هاي بسياري در ردّ اين فرقه نوشته اند كه در ادامه ي اين سلسله نوشتار، تعدادي از آن ها را يادآور خواهيم شد. إن شاء اللّه.
ج) ادّعاي ((رسالت))
علي محمّد شيرازي، به ادّعاهاي واهي ((بابيّت))، ((ذكريّت)) و ((مهدويّت)) بسنده نكرد، و انحراف و گمراهي را به حدّي رسانيد كه مقام ادّعاي مهدويّت را به مرتبه ي ((رسالت)) تبديل كرد و مدّعيِ نزول كتاب جديد و دين نو گرديد و به گمان خود، احكام جاودانه ي اسلام را با نوشتن كتاب بيان نسخ كرد! وي، در اين باره نوشت:
در هر زمان، خداوند جلّ و عزّ، كتاب و حجّتي از براي خلق مقدّر فرموده و مي فرمايد. در سنه ي هزار و دويست و هفتاد از بعثت رسول اللّه صلي الله عليه وآله كتاب بيان و حجّت را ذات حروف سبع [ علي محمّد كه داراي هفت حرف است ] قرار داد.(35)
آري، بدين سان بود كه انحراف كوچكِ ((ادّعاي بابيّت))، به انحراف بزرگي چون ((ادّعاي رسالت)) منجرّ شد و عدّه اي به گمراهي و ضلالت روي آوردند.
وي، خود را برتر از همه ي انبياي الهي مي انگاشت و مظهر نفس پروردگار مي پنداشت(36) و عقيده داشت كه با ظهورش، آيين اسلام، منسوخ، و قيامت موعود در قرآن، به پا شده است.(37)
بدين ترتيب، علي محمّد شيرازي، هر از چند گاهي، دعاوي خود را به مقامات بالاتري تغيير مي داد و سخنان پيشين را براي ياران اش تأويل مي كرد و آنان را در پي خود مي كشيد.
اعتراض و مناظره ي علما با ميرزا علي محمّد
اظهار دعاوي دروغين و تأويلات سخنان و ادّعاهاي متناقض، مورد اعتراض شديد علماي دين و بزرگان شيعه در آن عصر گرديده است. براي روشن شدن حقايق و آگاهي بيش تر مردم، جلسات نقد و بررسي و مناظره تشكيل شد كه اجمالي از آن ها چنين است:
پس از مراجعت سيّد علي محمّد از سفر مكّه به بوشهر، زماني كه هنوز از ادّعاي ((بابيّت)) پا را فراتر نگذاشته بود، به خاطر اعتراض علما و مردم متدين، به دستور والي فارس، در ماه رمضان سال 1261 هجري قمري دستگير و به شيراز فرستاده شد. در شيراز، پس از تنبيه، نزد امام جمعه ي آن شهر، اظهار ندامت و توبه كرد و به قول يكي از مريدان اش، بر فراز منبر در حضور مردم گفت:
لعنت خدا بر كسي كه مرا وكيل امام غايب بداند. لعنت خدا بر كسي كه مرا باب امام بداند...(38)
پس از آن، شش ماه در خانه ي پدري خود، تحت نظر بود و از آن جا به اصفهان و سپس به قلعه ي ماكو تبعيد شد. در زمان تبعيد در قلعه، با مريدان اش ملاقات و مكاتبه داشت و از اين كه مي شنيد، آنان در كار تبليغِ دعاوي او سعي وافر دارند، به شوق مي افتاد و سخناني را به عنوان كلمات الهي به مريدان عرضه مي داشت. وي، كتاب بيان را در همان قلعه نوشت(39) و مدّعي شد كه به وي وحي گرديده است.
دولت محمّد شاه قاجار، براي آن كه پيوند او را با مريدان اش قطع كند، در صفر 1264 وي را از قلعه ي ((ماكو)) به قلعه ي ((چهريق)) در نزديكي اروميه، منتقل كرد. در اواخر سلطنت محمّد شاه، به دستور حاجي ميرزا آغاسي (وزير محمّد شاه) سيّد علي محمّد را از قلعه ي چهريق به تبريز بردند و با حضور ناصرالدين ميرزا - كه در آن وقت ولي عهد بود - و چندتن از علما، مجلسي را ترتيب دادند و سيّد علي محمد را در آن مجلس حاضر كردند. علي محمّد، در آن جلسه، آشكارا از مقام ((مهدويّت)) خود سخن گفت و ادّعاي ((بابيّت)) امام زمان را كه پيش از آن، بدان تصريح كرده بود، به ((بابيّت علم خداوند)) تأويل كرد و چون از او درباره ي برخي مسايل ديني پرسيدند، از پاسخ فرو ماند.
در آن جلسه كه ولي عهد و عدّه اي از علماي تبريز، از جمله حاجي ملّا محمود و ملّا محمّد مامقاني و...، حضور داشتند، آخوند ملاّ محمّد گفت: ((سيّد! از معجزه و كرامت چه داري؟)). سيّد پاسخ داد: ((اعجاز من، اين است كه براي عصاي خود؛ آيه نازل مي كنم.)) و به خواندن اين فقره آغاز كرد:
((بسم اللّه الرحمن الرحيم. سبحان اللّه القدّوس السبّوح الذي خلق السماوات والأرض كما خلق هذه العصا آيةً من آياته))!
وي، اِعراب برخي كلمات را غلط خواند. مثلاً ((تاء)) در ((السماوات)) را به فتح قرائت كرد و چون به وي تذكّر دادند كه آن را به كسره بخواند، وي، ضاد در ((الأرض)) را مكسور خواند!
در اين ميان، امير اصلان خان كه در مجلس حضور داشت گفت: ((اگر اين قبيل فقرات از جمله ي آيات شمرده شود، من هم مي توانم تلفيق كنم و گفت:
((الحمد لله الّذي خلق العصا كما خلق الصّباح والمساء))!(40)
گزارش تفصيلي اين جلسه، در منابع تاريخي آمده است. نيكلا، در تاريخ خود، و نيز ناسخ التواريخ، با بسط بيش تري آن را آورده است.(41)

تنبيه و توبه ي ((باب))
پس از آشكار شدن عجز سيّد علي محمد در اثبات ادّعاي خود، وي را چوب زدند و تنبيه كردند. او، از دعاوي خويش تبرّي جست و اظهار پشيماني كرد. سپس توبه نامه اي تنظيم كرد و به قصد طلب عفو، براي شاه ارسال داشت.
متن توبه نامه ي ((باب)) كه نسخه ي اصلي آن در كتابخانه مجلس شوراي اسلامي ايران، نگهداري مي شود و خطاب به شاه قاجار نوشته شده - و يكي از مريدان اش در كتاب خود آورده(42) - به اين شرح است:
((فداك روحي. الحمد للّه كما هو أهله و مستحقّه كه ظهورات فضل و رحمت خود را در هر حال بر كافّه ي عباد خود شامل گردانيده. فحمداً له ثمَّ حمداً كه مثل آن حضرت را ينبوع رأفت و رحمت خود فرموده كه به ظهور عطوفت اش عفو از بندگان و ستر بر مجرمان و ترحّم به داعيان [ياغيان ] فرموده. أُشهِدُاللّهَ و مَنْ عِنده كه اين بنده ي ضعيف را قصدي نيست كه خلاف رضاي خداوند عالم و اهل ولايت او باشد. اگرچه بنفسه، وجودم ذَنبِ صِرف است، ولي چون قلب ام، موقن به توحيد خداوند، جلّ ذِكرُه، و به نبوّت رسول او و ولايت اهل ولايت او است، و لسان ام، مقرّ بر كلّ ما نزل من عندالله است، اميد رحمت او را دارم و مطلقاً، خلاف رضاي حق را نخواسته ام و اگر كلماتي كه خلاف رضاي او بود، از قلم جاري شده، غرض ام عصيان نبوده و در هر حال، مستغفر و تائب ام حضرت او را.
و اين بنده را مطلق علمي نيست كه منوط به ادّعايي باشد و أستغفراللّهَ ربّي وأتوب اليه من أن يُنسَب إلَيّ أمرٌ.
و بعضي مناجات و كلمات كه از لسان جاري شده، دليل بر هيچ امري نيست و مدّعي نيابت خاصّه حضرت حجةالله عليه السلام را محض ادّعا مبطل [مي دانم ] و اين بنده را چنين ادّعايي نبوده و نه ادّعاي ديگر.
مستدعي از الطاف حضرت شاهنشاهي و آن حضرت، چنان است كه اين دعاگو را به الطاف و عنايات سلطاني و رأفت و رحمت خود، سرفراز فرمايند.
والسّلام

آشوب و قتل و غارت بابيّان
بدين سان، سيّد علي محمّد از دعاوي خود، بازگشت، ولي توبه ي او، صوري بود. پيش از توبه ي اخير، در شيراز نيز بر فراز منبر و در برابر مردم، نيابت و بابيّت خود را انكار كرد، امّا چيزي نگذشت كه ادّعاهاي بالاتري را به ميان آورد و از پيامبري و رسالت خويش سخن گفت.
در اواخر سلطنت محمّد شاه و پس از مرگ او (1264) از سوي مريدان سيّد علي محمّد، آشوب هايي در كشور پديد آمد كه از جمله، رويداد قلعه ي شيخ طبرسي در مازندران بود. در اين آشوب، جمعي از بابيّان به رهبري ملّا حسين بشرويه و ملّا محمّد علي بارفروشي، قلعه ي طبرسي را پايگاه خود قرار دادند و اطراف آن را خندق كندند و خود را براي جنگ با قواي دولتي آماده ساختند. از سوي ديگر، بر مردم ساده دل كه در پيرامون قلعه زندگي مي كردند به جرم ((ارتداد)) هجوم آورده، به قتل و غارت ايشان مي پرداختند. يكي از بابيّان مي نويسد:
جمعي رفتند و در شب، يورش برده، دِه را گرفتند و يكصد و سي نفر را به قتل رسانيدند. تتمّه، فرار نموده، دِه را حضراتِ اصحاب حق، خراب نمودند و آذوقه ي ايشان را جميعاً به قلعه بردند.(43)
آنان چنين مي پنداشتند كه ياران مهدي موعودند و به زودي، جهان را در تسخير خود خواهند گرفت و بر شرق و غرب، فرمانروايي مي كنند. همان فرد مي نويسد:
حضرت قدّوس [ محمّد علي بارفروشي ] مي فرمودند كه ((ما هستيم سلطان بحق، و عالم، در زير نگين ما مي باشد و كلّ سلاطين مشرق و مغرب، به جهت ما خاضع خواهند گرديد)).(44)
پس ميان ايشان و نيروي دولتي جنگ در گرفت و فتنه ي آنان با پيروزي قواي دولت و كشته شدن ملّا محمّد علي بارفروشي در جمادي الثانيه 1265 پايان گرفت.
در زنجان نيز شورشي به سركردگي ملّا محمّد علي زنجاني (در سال 1266 ه) پديد آمد كه به شكست بابيّان انجاميد.
در تهران نيز گروهي از بابيّان به رهبري علي ترشيزي بر آن شدند تا ناصرالدين شاه و اميركبير و امام جمعه ي تهران را به قتل رسانند، امّا نقشه ي آنان كشف شد و سي و هشت تَن از سران بابيّان، دستگير و هفت تن از آنان كشته شدند.
شگفت آن كه مريدان سيّد علي محمّد، در جنگ هاي قلعه ي طبرسي و زنجان، از مسلماني دم مي زدند و نماز مي گزاردند و از ((بابيّت)) سيّد علي محمّد جانب داري مي كردند.(45)
ظاهراً، در آن هنگام، هنوز ادّعاي مهدويّت و نبوّت وي به آنان نرسيده بود. از اين رو، به اعتراف وقايع نگاران بابي، برخي از بابيّان به محض اين كه در ((بدشت)) از ادّعاي مهدويّت سيّد علي محمّد و تغيير احكام اسلام با خبر شدند، به شدّت از او روي گرداندند.(46)

فتواي علما براي اعدام باب

پس از مرگ محمّد شاه و بالا گرفتن فتنه ي بابيّه، ميرزا تقي خان اميركبير (صدر اعظم ناصرالدين شاه) مسامحه در كارِ سيّد علي محمّد باب را روا نديد و تصميم گرفت او را در ملأ عام به قتل رساند و از اين راه، آتش شورش ها را فرو نشاند و براي اين كار، از برخي علما فتوا خواست، ولي به گفته ي ادوارد براون:
دعاوي مختلف و تلوّن افكار و نوشته هاي بي مغز و بي اساس و رفتار جنون آميز او، علما را بر آن داشت كه به علّت شبهه ي خبط دماغ، بر اعدام وي رأي ندهند.(47)
با وجود اين، برخي از علما كه احتمال خبط دماغ درباره ي سيّد علي محمد را نمي دادند و او را مردي دروغگو و رياست طلب مي شمردند، به قتل وي فتوا دادند و سيّد علي محمّد به همراه يكي از پيروان اش، در بيست و هفتم شعبان 1266 در تبريز تيرباران شد.(48)
با اعدام باب، همه ي قضاياي اين طايفه به پايان نرسيد، بلكه عدّه اي از طرفداران، باز به تبليغ اين مرام ادامه دادند تا آن كه سرانجام كارشان با ادّعاي واهي شخص ديگري به نام حسين علي نوري گره خورد و مسلك ((بهاييت)) پي ريزي شد.
به توفيق الهي، موضوع ((بابيّت)) را با معرّفي بخشي از كتاب هايي كه در ردّ اين فرقه ي ضالّه نشر يافته، پي مي گيريم.

________________________________
1) ر.ك: فرهنگ فرق اسلامي، دكتر محمد جواد مشكور، ص 266 - 268.
2) ر.ك: فرهنگ فرق اسلامي، ص 97 - 98؛ هفتاد و دو ملّت، ص 153 - 155.
3) براي آشنايي بيش تر با ديوان اشعار و غزليات او، به لغت نامه ي دهخدا، ج 19، ص 321 - 324 مراجعه شود.
4) براي توضيحات بيش تر خاندان حجةالاسلام، به لغت نامه ي دهخدا، ج 9، ص 320 - 325 مراجعه شود.
5) فرهنگ فرق اسلامي، ص 35.
6) ر.ك: إحقاق الحق، ص 167 - 223.
7) ر.ك: قرنان من الاجتهاد والمرجعية في أسرة الإحقاقي، ميرزا عبدالرسول الحائري الإحقاقي؛ مقدمه و حواشي ((ديوان اشعار نيّر تبريزي)) به قلم ميرزا عبدالرسول احقاقي؛ آشنايي با فرق و مذاهب اسلامي، رضا برنجكار، ص 175 - 178.
8) ر.ك: حقايق شيعيان، ميرزا عبدالرسول احقاقي اسكويي، چاپ تبريز، سال 1334 شمسي. براي آگاهي بيش تر خوانندگان از مطالب كتاب، فهرست مندرجات آن را نقل مي كنيم: شيخ احسايي و قضاوت هاي تاريخ، شيخ احسايي و اصول الدين؛ شيخ احسايي و امام غايب؛ شيخ احسايي و طريقه ي اصولي و اخباري؛ شيخ احسايي و حكما و فلاسفه؛ شيخ احسايي و ركن رابع؛ عداوت بابيّه و بهاييه با شيخ احسايي و طرفداران حقيقي او؛ شيخ احسايي و شريعت مقدّس حضرت خاتم الأنبياء صلي الله عليه وآله، شيخ احسايي و كلّي بودن امام؛ شيخ احسايي و نام شيخي و كشفي؛ شيخ احسايي و معاد جسماني؛ شهادت دانشمندان بزرگ اسلام درباره ي حضرت شيخ بزرگوار. او، قسمتي از اجازه نامه هاي سيّد مهدي طباطبايي بحرالعلوم و شيخ جعفر نجفي كبير و شيخ حسين آل عصفور و ميرزا مهدي شهرستاني و سيّد آقا علي طباطبايي و ميرزا محمّد باقر خوانساري را درباره ي شيخ احسايي آورده است و كتاب را با عنوان ((پس از شيخ احسايي)) و بر شمردن كتب و تأليفات شيخ، به پايان برده است.
نويسنده، در موضوع ((پس از شيخ احسايي)) نوشته است: ((بعد از مرحوم شيخ احسايي، شاگردان و طرفداران وي، همگي، يك دل و يك زبان، در كمال اتّحاد و اتّفاق، از يك طرف، نظريّه و مشرب شيخ را در حكمت الهي و فضايل و مناقب آل بيت اطهارعليهم السلام ترويج مي دادند و از طرف ديگر، از جانب استاد بزرگوارشان مدافعه مي كردند و بهتان و افتراي مدّعيان را رد مي نمودند و در ميان ايشان تا آخرين نفس، اختلافي پديد نيامد، به جهت اين كه صحبت واحد ناطق و ركن رابعي در بين نبود تا اين كه هر كدام، براي خود، رتبه و مقامي را ادعا بنمايد، بلكه عموم تلامذه ي آن بزرگوار، در عرض واحد، داراي رسائل و رأي و مريداني بودند. مرحوم شيخ علينقي (فرزند شيخ) در كرمانشاه، مرحوم سيّد كاظم رشتي و مرحوم ميرزا حسن گوهر، در كربلا، و مرحوم ملاّ محمّد حجّة الاسلام، در تبريز، و مرحوم ملاّ عبدالرحيم، در قلعه شيشه (قره باغ) و امثال ايشان، در انحاي بلاد كه هر كدام را حوزه و تابعي بود و در شهر و حومه ي خويش، مرجع و پيشوا بودند. آري، در مركز، يعني كربلاي معلّي، مرحوم سيّد كاظم رشتي، حوزه ي علميّه اش بزرگ تر و احترام اش نزد همدوشان خود بيش تر بوده، اما پس از مرحوم سيّد كاظم رشتي، ميان شاگردان او اختلاف شديد واقع شد. و علّت اش، همان بروز عقيده ي بابيّت و ركنيّت (ناطقيّت) بود كه چند نفر از شاگردان فرومايه ي آن مرحوم ابتكار نموده، هر يك به عنوان خاصّي، نيابت خاصّه را ادّعا كردند و همهمه و غوغايي در جامعه ي تشيّع انداختند و اين سلسله ي پاك را آلوده ساختند...)).ر.ك: حقايق شيعيان، ص 54 - 55.
خوانندگان محترم، توجّه دارند كه حتّي به اعتراف اين نويسنده ي شيخي مسلك نيز، شاگردان سيّد كاظم - كه شيخي بودند - بستر پيدايش بابيّت و ركنيت شده اند.
9) ر.ك: احقاق الحق، ص 167 - 223.
10) ر.ك: حقايق شيعيان، ص 7 - 47؛ كلمه اي از هزار، غلامحسين معتمدالاسلام، ص 64 - 66، تبريز، چاپخانه ي شفق، 1398 (نقل از: آشنايي با فرق و مذاهب، ص 179178).
11) در كتاب آيين باب، ص 4، آمده است: ((پدرسيّد علي محمّد، سيّد علي رضا و نام جدّش سيّد ابراهيم پسر سيّد فتح الله است. و خودِ ((باب)) هم در كتاب بين الحرمين، نامِ خود و نياكان اش را چنين نوشته است.
12) باب)) در كتاب بين الحرمين، درباره ي زمان ولادت اش آورده است: ((و انّه لعبد قد ولد في يوم اوّل المحرّم من سنة 1235...)). بعضي هم نوشته اند كه ميرزا علي محمّد شيرازي، در يكم محرّم 1236 هجري قمري (نهم اكتبر 1820 ميلادي) در شيراز به دنيا آمد و در 27 شعبان سال 1266 هجري قمري (نهم ژوئيه سال 1850 ميلادي) در نزديكي ارگ تبريز، در سنّ سي سالگي، تيرباران شده است. ر.ك: لغت نامه ي دهخدا، ج 9، ص 32.
13) بعيد نيست كه مخاطبِ ((باب)) در اين عبارت: ((إنّ يا محمّد معلّمي، لاتضربني فوق حدّ معيّن...))، معلّم وي، همين شيخ محمّد عابد باشد. (اين عبارت در كتاب بيان عربي، ص 25، آمده است.)
14) ر.ك: تلخيص تاريخ نبيل زرندي، اشراق خاوري، ص 63 - 64.
15) ر.ك: مقاله ي سيّاح، ص 5. اين كتاب، تأليف عباس افندي (پسر بزرگ حسينعلي بهاء) است كه نام هاي ديگري هم مانند سرگذشت يك مسافر، روزنامه ي يك مسافر، شرح سيّاح دارد. بنا به نقل مؤلف الكواكب الدرية، ص 7، اين كتاب در بمبئي (هندوستان) و نيز از سوي ادوارد براون در انگلستان به چاپ رسيده است.
16) ر.ك: لغت نامه ي دهخدا، ج 9، ص 32.
17) بعضي از نويسندگان بابي و بهايي، تحصيل سيّد علي محمّد ((باب)) را جز از مكتب انكار كرده اند و نسبت ((امّي)) به وي داده اند. به عنوان نمونه، حاجي ميرزا جاني كاشاني، مؤلّف ((نقطة الكاف)) ضمن ردّ شركت ((باب)) در درس سيّد كاظم رشتي، ادّعا كرده كه وي گاهي به مجلس موعظه ي او مي رفته است و حتّي در صفحه ي 109 تصريح مي كند: ((نفسي كه امّي بوده، يعني سواد عربيّت درستي نداشته [است ]...))، ولي با توجّه به اسناد تاريخي، جايي براي چنين ادّعايي باقي نمي ماند.
18) أسرار الآثار خصوصي، فاضل مازندراني، ج 1، ص 192 - 193.
19) همان، ج 4، ص 370.
20) ظهور الحق، فاضل مازندراني، ج 3، ص 479. اين كتاب، از جمله كتاب هاي فرقه بهاييه است كه در مصر به چاپ رسيده است.
21) ر.ك: روضة الصّفاء ناصري، رضا قلي خان هدايت. از صفحه ي 1270 تا صفحه ي 1274 جلد دهم اين كتاب، مطالبي درباره ي بابيه و بهاييه آمده است.
22) ر.ك: خاتميت پيامبر اسلام، ص 41؛ تلخيص تاريخ نبيل زرندي، عبدالحميد اشراق خاوري، ص 66.
23) ر.ك: تلخيص تاريخ نبيل زرندي، ص 67.
24) ر.ك: لغت نامه ي دهخدا، ص 33.
25) اين جريان، در ناسخ التواريخ (بخش قاجاريه) جلد سوم، با تفصيل بيش تري آمده است. ر.ك: لغت نامه ي دهخدا، ج 9، ص 51. علاوه بر آن، مؤلّف ((نقطة الكاف)) در صفحه ي 105، چنين آورده است:
((... بعد از آن كه نجم وجود آن سيّد بزرگوار [ حاج سيّد كاظم رشتي ] غروب نمود، بعضي از اصحاب با صدق و وفاء آن سرور، نظر به فرمايش آن نيّر اعظم، در مسجد كوفه، مدّت يك اربعين، معتكف گرديده، ابواب ما تشتهي الأنفس را بر روي خود بسته، و روي طلب، بر خاك عجز و نياز گذارده و دست الحاح به درگاه موجد كلّ فلاح بر آورده و به لسان سرّ و جهد در پيش گاه فضل حضرت رب المتعال عارض گرديده كه: بارالها! ما گم شدگان در وادي طلب ايم، و از لسان محبوب موعود به ظهور محبوب ايم، و به جز حضرت تو مقصد و پناهي نداريم. اينك، از تموّج بحربي كران ات مستدعي چنان ايم كه حجاب غيريّت را از ميانه ي ما و وليّ ات برداشته، تا چشم فؤاد ما به نور طلعت معرفت اش روشن گردد. دلِ سوخته اي ما را از آتش فراق آن سرور افئده ي موحّدين، به آب وصال اش تسلّي بخش. چون كه فرمايش حضرت خداوند رحمان در اين خطاب بود به عباد مقبلين خود كه ((أُدعوني استجب لكم)) و لهذا تير دعاي با صدق و اخل
]]>
شیخیه و کشفیه ریشه های بهائیت http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=704 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=704 مسأله ي حضرت بقية اللَّه الاعظم، مهدي موعود (عج)، يكي از بارزترين و بديهي ترين مسايل اسلامي و مورد تأييد و اعتقاد همه ي مسلمانان به ويژه شيعيان است، زيرا صدها آيات قرآني و روايات نبوي اين مسأله ي با اهميت را به طور گسترده و مبسوط عنوان و مطرح ساخته اند و جزئيات آن را با بياناتي دقيق و روشن، ذكر كرده اند، به طوري كه ابهامي براي كسي باقي نگذاشته اند.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:33 تمامي فِرَق اسلامي- تقريباً - اين آيات و روايات و مفاد آن ها را به نحوي در كتب حديثي و كلامي و تفسيري و احياناً رجالي و تاريخي خود متعرض شده اند و درباره ي آن به شكل هاي مختلف سخن گفته اند، تا جايي كه مي توان ادعا كرد كه كم تر دانشمند و عالمي، بلكه مسلماني يافت مي شود كه به اين موضوع مهم و خطير نپرداخته، يا اين كه اين مطلب به گوش او نرسيده باشد.
شاهد روشن و قوي اين مدعا، صدها كتابي است كه در طول تاريخ، با استفاده از اين نام شريف و مقدس به وجود آمده است. امّا اين مسأله ي مقدس و بديهي - بسان هر مسأله ي ديگر ديني و اسلامي حتي مانند الوهيّت و ربوبيّت و نبوت و رسالت - گه گاهي مورد سوء استفاده ي افراد يا گروه هايي البته با انگيزه هاي شخصي يا سياسي، قرار گرفته و مي گيرد و اهداف و اغراض خاصي از اين عمل دنبال شده و مي شود.
مگر نه اين كه جهان هميشه شاهد اين مطلب است كه افرادي گستاخانه مدعي الوهيت يا ربوبيت شده و كوس خدايي زده اند و يا مدّعي نبوت و رسالت شده و دعوي پيغمبري نموده اند؟!! بديهي است كه اين سوءاستفاده ها و اين ادعاهاي مفتضح و رسوا، هرگز به اصل و اصالت اين حقايق ضربه نمي زند و كسي نمي تواند با اين بهانه كه گه گاهي اين نوع مطالب واقعي و ريشه دار در فطرت و عقل و مؤيَّد به صدها بلكه هزاران دليل، مورد سوء استفاده قرار گرفته يا مي گيرد، آن ها را زير سئوال ببرد و يا اين كه به نحوي در صحت اصل آن ها، تشكيك كند.
از آن جا كه مسأله ي حضرت بقية اللَّه الاعظم، مهدي موعود (عج)، كه در آيات و روايات فراواني خصوصيات آن مطرح شده است، نزد مسلمانان، مسأله اي مقدس و ظهور حضرتش همواره آرزوي آنان بوده است، از اين قاعده مستثنا نبوده و نيست. اين مسأله ي مهم از همان زمان ائمه ي اطهارعليهم السلام و حتي با وجود خود امامان - كه جزو مبّشران و نويددهندگان به آن بوده اند - به نحوي مورد سوء برداشت قرار گرفت و با برخورد ائمه عليهم السلام، مواجه شد.
اين روند خطرناك و انحرافي در عصر غيبت صغري مخصوصاً پس از آن، به شكل هايي مانند ادعاي دروغين (سفارت و نيابت خاصه) حضرت مهدي (عج) تجلي مي نمود، كه مورد تكذيب حضرت (عج) و هشدار آن وجود مقدس قرار مي گرفت و مؤمنان تنها به سفرا و نواب واقعي توجه داده مي شدند. البته اين حركت در زمان هاي بعد، نه تنها در جوامع شيعي بلكه در جوامع سني نيز ادامه پيدا كرد و از اعتقاد و علاقه ي مسلمانان به اين مطلب مقدّس و حساس و سرنوشت ساز، بي محابا و ناجوانمردانه بهره برداري مي شد! با اين حال، خوشبختانه با هشدارهاي قوي و به موقع عالمان دين و صدور ده ها روايت كه شمايل و نشانه هاي آن حضرت، شرايط ظهور و نحوه كار آن ذخيره ي الهي را بيان مي كرد، ماهيت پليد آن حركت هاي شوم و مغرضانه آشكار مي شد و صاحبان آن مفتضح و رسوا مي گشتند.
اين ماجرا سردرازي دارد كه از حوصله ي اين مقاله ي مختصر بيرون است. لذا ما در اين جا تنها به بخشي از آن چه در دو قرن اخير واقع شد و مسلمانان بخصوص شيعيان هنوز از تبعات و پيامدهاي ناگوار آن رنج مي برند، مي پردازيم تا شايد گامي، در جهت تنوير اذهان باشد. آن چه فعلاً در اين مقاله مطرح است، بررسي كوتاهي است درباره ي فرقه اي كه متأسفانه، زمينه ساز پيدايش فرقه ي ضاله ي بابيت و سپس بهائيت شد. لازم به تذكر است كه اين مقاله يك مرور اجمالي بيش نيست، و تفصيل كلام به شماره هاي بعد موكول مي شود.

شيخيه؛ ريشه ي بهائيت

اگر بخواهيم تصويري جامع و گويا از فرقه ي ضاله ي بهائيت داشته باشيم، لازم است ريشه ي پيدايش بهائيت را مورد بررسي و دقت قرار دهيم. در حقيقت، بهائيت زاييده ي بابي گري است و بابي گري از كشفيه، و كشفيه هم فرزند ناخلف شيخي گري است. قهراً براي پي بردن به واقعيت بهائي گري بايد ريشه ها و دامنه هايي را كه در آن متولد شده و پرورش يافته است، بشناسيم. لذا قبل از ورود به بحث بهائيت، بايد دو فرقه ي ديگر را مورد بررسي قرار بدهيم. ما در اين جا اول فرقه ي شيخيه را مورد بحث قرار مي دهيم.

الف - شيخيه
یک - شيخ احمد احسائي كيست؟
مؤسس فرقه ي شيخيه، شيخ احمد احسائي است. شيخ احمد احسائي فرزند زين الدين بن ابراهيم بن صفر بن راغب بن رمضان درسال 1160 ه. در قريه اي به نام مطيرفي از قراء احساء يا (لهسا) متولد شد. وي از اعراب صحرانشين بود، ولي به خاطر اختلافي كه بين جد دوم و سومش (دائر و رمضان) پيدا شد، به منطقه ي احساء رفتند. اجداد شيخ احمد از سني هاي متعصب بودند، ولي آمدن آن ها به منطقه ي احساء كه شيعه نشين بود، باعث شد تحت تأثير شيعه قرار گرفتند. با اين حال، به دليل سابقه ي تعصب و صحرانشيني، به نظر مي رسد تشيع آن ها از روي تحقيق و تعقل نبوده است و چه بسا از باب هم رنگ شدن با محيط جديد بوده است.

دو - اوصاف احسائي

برخي از مريدان وي اوصاف عجيب و غريبي را به او نسبت داده اند و از وي فردي استثنايي و داراي الهامات و امدادهاي غيبي، ساخته اند، ولي بيشتر اين اوصاف توسط پسرش به او الهام مي شد. بيشتر اوصافي كه به او نسبت داده شده، از ناحيه ي پسرش بوده كه كتابي هم در وصف او نوشته است. مثلاً قبل از 5 سالگي، يادگيري قرآن را تمام كرد. خود مي گويد: ((در ايام طفوليت، جسمم با بچه ها در حال بازي بود، ولي روحم در عالم ديگر بود. هميشه فكر مي كردم و تدبير مي نمودم و بر همه مقدم بودم. در سنين كودكي، بر اين عادت بودم كه در خلوت هايم درباره ي اوضاع جهان و مردم مي انديشيدم كه: كجايند ساكنين اين عمارات كه اين بناها و كاخ ها را ساخته اند و وقتي متذكر احوال شان مي شدم، مي گريستم. در مجالس لهو كه در آن زمان شايع بود، مي رفتم، ولي از آن كناره گيري مي كردم. اگر هم جسمم با آن ها بود، ولي روحم در ملأ اعلي بود)).
لازم به تذكر است كه در منطقه اي كه او سكونت داشت، موسيقي و غنا و امثال اين ها خيلي رواج داشت تا آن جا كه دستگاه موسيقي را بر درب خانه هاي شان آويزان مي كردند. درباره ي حافظه و هوشمندي خويش نيز مي گويد: ((دو ساله كه بودم، سيلي آمد و همه چيز را برد جز يك مسجد و خانه ي عمه ام؛ حبابه.)) كه اين سخن، حافظه ي قوي او را مي رساند.
گويند زماني بر مقتولي گذر كرد، با عبارت فصيح به او خطاب نمود: ((أين ملكك، أين شجاعتك، أين قوتك؟ ملك و شجاعتت چه شد، نيرو و توانت كو؟)) و بعد بر دگرگوني زمان، مي گريست. اين فضايل مربوط به دوران طفوليت او است كه مقدمه اي است براي ادعاهايي ديگر. به هر حال، اوصافي براي او ذكر نموده اند كه لازمه اش، قداست و نبوغي خارق العاده است كه در اصلاب وي بي سابقه بوده و هدف از اين كار، چيزي جز اغواء و فريفتن مردم نبود.
نكته ي قابل توجه اين است كه: چنين اوصافي بعد از آن كه وي، رييس اين گروه گرديد، توسط پسرش، بيان مي شد تا مريدانش از او پيروي كنند.

سه - علماء و احسائي

از علماي معاصر و غير معاصر او، به خاطر عقايد باطله، چيزي جز تكفير و تفسيق و نكوهش و ذمّ او نقل نشده است كه به اسامي بعضي از آن ها اشاره مي كنيم:
1 - سيد محمد مجاهد؛ نويسنده ي مناهل (متوفي 1242 ه).
2 - سيد مهدي طباطبايي؛ فرزند نويسنده ي كتاب رياض (متوفي 1260 ه).
3 - شيخ محمد حسين؛ نويسنده ي فصول (متوفي 1261 ه).
4 - سيد ابراهيم قزويني؛ مؤلف ضوابط (متوفي 1262 ه).
5 - شهيد سوم شيخ محمد تقي قزويني (متوفي 1264 ه).
6 - شيخ شريف العلماء (متوفي 1265 ه).
7 - شيخ محمد حسن مؤلف جواهر (متوفي 1266 ه).
8 - ملا آقا دربندي؛ مؤلف كتب خزائن الاصول و خزائن الاحكام (متوفي 1285 ه).
9 - ميرزا محمد باقر خوانساري؛ نويسنده ي روضات الجنات (متوفي 1313 ه).

چهار - تحصيلات شيخ
شيخ بعضي علوم و بعضي از معارف را تحصيل نمود بي آن كه براي او شفاي قلبي حاصل شود و توشه اي معنوي برگيرد. خود مي گويد: ((در 25 سالگي در خواب ديدم كه كتابي در مقابل من باز شد و اين قول خداوند: الذي خلق فسوي و الذي قدر فهدي (الاعلي، 2 و 3.) را چنين تفسير مي كرد: الذي خلق؛ يعني اصل شي را كه هيولا باشد، خلق كرد. فسوي؛ يعني صورت نوعيه ي آن. قدر؛ اسباب آن. فهدي؛ يعني از اين نوع به خير و شر هدايت كرد. بر اثر اين خواب، انقلابي عجيب در من ايجاد شد كه مرا از ادامه ي تحصيل علوم كه ظاهري و غيرواقعي است، بازداشت)).
بنابراين ادعا، اين مطلب برايش از اين علوم و معارف كه آن ها را صرفاً ظاهري مي داند، بهتر است! زيرا گويي منادي غيبي، او را مورد خطاب قرار داده است، چيزي شبيه به وحي يا اشراق و الهام.
در ادامه مي گويد: ((پس از عزلتي چند، و در نفس خود، امور ديگري را احساس كردم)).
مريدان او ادعا كرده اند كه شيخ، علمش را از عالم اعلي گرفته است برخلاف ديگران كه با همه ي سعي و كوشش وافر خود از آن عاجز هستند، براي او در علوم مختلف، 300 تأليف ذكر كرده اند و تنها يك هزارم فضايل او مطرح شده است. در هر فن و علمي از تمام متخصصان بالاتر است.
گفته شده ايشان سفرهاي زيادي به بلاد مختلف داشته، خصوصاً بلاد و شهرهايي كه داراي حوزه ي علميه بوده و علماي بزرگ در آن زندگي مي كردند. شركت در درس آن علما باعث شد كه علوم زيادي فراگرفته و از او يك عالم بزرگ و شخصيتي مقدس و متّقي بسازد. منتها اين ادعا را اموري تكذيب و از اهميت آن مي كاهد كه اينك آن ها را بر مي شماريم:
1 - بنابر آن چه كه از ايشان نقل شده است يا به او نسبت داده اند، او نه براي آموختن، بلكه صرفاً براي آزمايش علما در دروس شركت مي كرد.
2 - بنابر تصريح خود يا نقلي كه از او شده است، با ديدن آن خواب، حقايق علوم را دريافت و به او الهام گشت.
3 - ادعاي اين كه علم او لَدُنّي بود.
گويند: بعضي از علوم مانند فلسفه و تصوّف و بعضي علوم غريبه را در سفرهايش آموخت و به دليل همين علوم يا به خاطر اعتماد بر بعضي از روايات كه معناي آن را نفهميده بود، دچار چنين سرانجامي شد.
شيخ احمد احسائي در اوايل امر به تقوي، زهد و ورع توصيف شده است و لذا بعضي او را مدح كرده اند. ليك با بيان اعتقادات غلوآميز و ادعاهايش، انحراف او مشخص گشت. بدين سبب، علما به تكفير او حكم دادند.

پنج - شيخ احمد احسائي و تشيع
شيخ احمد احسائي داراي مسلكي اخباري بود. او به اموري غريب معتقد بود كه با اعتقادات شيعه ي اماميه كه در طول قرون متمادي در كتب كلاميه و اعتقاديه ي خود به صورت مختصر و مطول بيان كرده اند، فاصله ي زيادي دارد. مواردي از اعتقادات شيخ را بر مي شماريم:
1 - ائمه را به عنوان علل اربع براي عالم ذكر كرده است (علل فاعلي، مادي، صوري، غايي). اين غلوّي است كه عقل و شرع مقدس از آن ابا دارد.
2 - اصول دين 4 تا است: معرفت اللَّه، معرفت انبياء، معرفت ائمه، معرفت ركن رابع؛ كه شيوخ و بزرگان شيخيه هستند.
3 - قرآن، كلام نبي صلي الله عليه وآله است. شيخ با اين كلام، منكر وحي بودن قرآن است.
4 - اتحاد حق با خلق؛ يعني اللَّه تعالي با انبياء، شي ء واحدي هستند.
5 - تفسير معاد به معناي غيرمتعارف و بيگانه از آن چه علماي كلام مي گويند.
6 - تفسير امام به شي ء غريب كه همراه با غلوّ، شرك و خرافه است كه قرآن و شرع مقدس، مخالف چنين امري است.
7 - اعتقاد به ركن رابع كه از مختصات اين فرقه است.
دليل اعتقاد به ركن رابع:
براي هر سلطاني، 4 وزير است و اگر اين چهار وزير نباشند، ملك و سلطنت از بين مي رود و كم و زياد كردن آن ها هم جايز نيست:

  •   وزير عدل؛
  • وزير انفاق؛
  • وزير جنگ؛
  • وزير دارايي و ماليات.

چون خداوند و نبي و امام از جنس بشر نيستند، لازم است بين آن ها و خلق، شيوخ آن ها واسطه و موضوع تجلّي حق باشند. اين ها اين اصل را در مقابل سفارش ائمه ي معصومين عليهم السلام در رجوع به فقهاء كه قدرت استنباط احكام را از كتاب، سنت، عقل و اجماع دارند و حجت بر عوام هستند، قرار داده اند.
8 - اعتقاد عجيب و غريب شيخ در مورد امام عصر (عج)، استهزاي آن حضرت است كه شبيه به كلام منكرين است و گفته است امام غايب در پشت پرده ي غيبت چه فايده اي دارد؟ وي گفته است: ان الامام الحجة خاف وفّر الي العالم حور قليائي؛ امام عصر به خاطر ترس به عالم حور قليايي گريخت.
9 - اعتقاد به حقانيت فرقه ي شيخيه و عقايد آن و تصريح به بطلان جميع فِرَق شيعه حتي اماميه.
10 - نفي عدل كه نزد شيعه از اصول دين است.
شيخ احمد احسائي در يكي از كتاب هايش به خلفا حمله كرد. به همين دليل، حكومت عثماني كه در آن وقت بر عراق، سيطره داشت، به كربلا حمله كرد، عده اي از اهالي آن جا را كشت، خانه ها را آتش زد و ويران كرد. در اين ميان، خانه اي جز خانه ي سيد كاظم رشتي شاگرد شيخ احمد احسائي سالم نماند. شيخ كه مسبب اين فتنه بود، خود در امان ماند. مدتي بعد به حجاز رفت و در آن جا مورد احترام قرار گرفت. اين در حالي بود كه حكام آن ديار، سني بود و زير نظر حكومت عثماني قرار داشتند.
به هر حال شيخ در 57 سالگي به سال 1241ه. از دنيا رفت و در بقيع به خاك سپرده شد.
شاگردان شيخ، مروّجان عقايد او و مورد عنايت ناصرالدين شاه بودند، (او به دنبال معارضه و مقابله با قدرت علماي شيعه بود) و كارهاي آنان به اختلاف بين صفوف شيعيان انجاميد، خصوصاً در آن زمان كه شيعيان عراق تحت حكومت متعصب سني عثماني بوده و به اتحاد، نياز شديد داشتند. سعي هميشگي استعمار بر اين بود كه مراجع را كه ملجأ و پناه شيعيان، بودند از ميان بردارد.
سيد كاظم رشتي كه در كلاس درس او شركت و عقايد او را ترويج مي داد، بعدها فرقه ي كشفيه را تأسيس كرد.
بعد از مرگ شيخ، فرقه ي او به شُعَب مختلف تقسيم شد مانند: كراميه، احقاقيه، حجت الاسلاميه و باقريه كه هر يك از اين ها افكار مخصوص به خود را داشتند.

ب - كشفيه
یک - سيد كاظم رشتي كيست؟
سيد كاظم رشتي فرزند سيد قاسم رشتي گيلاني حائري، ايراني الاصل بود و در سال 1212ه. متولد شد.
بعضي گفته اند نسبش از سادات حسيني بوده، ولي بعضي گفته اند كه اصلاً سيد نبوده، بلكه اين يك اسم مستعاري است؛ زيرا در يزد با نام احمد احسائي به فعاليت مي پرداخت.
وي در 21 سالگي به كربلا رفت و تا آخر عمر در آنجا ماند و عقيده ي شيخ را ترويج مي كرد. بعد از وفات شيخ، از بين مشايخ شيخيه، وي چون جرأت زيادي در اظهار عقايد سلف خود داشت يا به خاطر اسباب خارجي و سياست مداران خارجي، به عنوان رييس انتخاب شد. او بر عقايد سلف خود، اوهامي جديد افزود و ادعاهاي شبيه به كشف داشت. شايد به همين خاطر، به آن ها كشفيه مي گويند.
سيد كاظم 20 سال رييس فرقه بود و بين پيروانش در ايران و عراق، ركن رابع بود. او مي گفت: فقط ما شيعه ي كامل هستيم.
دو - تأليفات
سيد رشتي، كتب زيادي قريب به 120 كتاب، تأليف كرد كه در بردارنده ي امور غريبه و ادعاهايي عجيب است و از غلوّ و خرافه درباره ي ائمه ي معصومين عليهم السلام آكنده است. او غالباً كتاب هايش را با رمز مي نوشت.
افندي عبدالباقي عمري فاروقي موصلي، در مدح سلطان عثماني كه پرده اي از پرده هاي حرم نبوي را براي مرقد موسي بن جعفرعليه السلام به عراق فرستاد، قصيده اي دارد و در آن به يكي از فضائل اميرالمؤمنين علي عليه السلام اشاره مي كند كه حضرت رسول صلي الله عليه وآله فرمود: أنا مدينه العلم و علي بابها. افندي اين كلام را به صورت شعر درآورد و گفت:
هذا رواق مدينه العلم الذي // من بابها قد ضل من لايدخل
سيد كاظم رشتي اين بيت را شرح كرد و گفت: اين مدينه اي عظيم در آسمان است و ائمه عليهم السلام در آن ساكن هستند. بعد اين مدينه را توصيف مي كند كه اين مدينه، 21 محله دارد و 360 كوچه. سپس براي هر يك از آن ها نام عجيب و صاحبي با اسم عجيب ذكر مي كند. اين ها مطالبي شبيه اساطير و خرافات است كه دين و عقيده را به مسخره و استهزاء گرفته است.
وقتي اين شرح اسطوره اي به شاعر رسيد، گفت: چنين سخني به ذهن من هم خطور نكرده بود.
سيد محمود آلوسي مفتي بغداد كه در عناد با شيعه معروف است، سيد كاظم را مورد احترام قرار داد. وي وصف عجيبي را براي او بيان مي كند و مي گويد: اگر سيد رشتي در زماني بود كه آمدن نبي امكان داشت، پيامبر بود و من نخستين كسي بودم كه به او ايمان مي آوردم؛ چون شرايط نبوت را از نظر اخلاقي و علم كثير و عمل به سجاياي انساني داراست.
آيا چنين ستايشي از طرف مخالفين، دلالت بر رضايت آن ها از اين فرد فاسد العقيده ندارد و آيا دليل بر اين نيست كه آن چه رشتي گفته و نشر داده، مخالف راه و روش اهل بيت عليهم السلام بوده است؟

سه - سيد كاظم رشتي و مهدويّت

سيد كاظم رشتي، مهدويّت را به صورتي موهوم مطرح مي كرد. براي مثال مي گفت: الآن مهدي در بين شماست. او حتي مبلغينش را به اطراف مي فرستاد كه: آماده باشيد، آقا مي آيد و گاهي مي گفت: آقا بين خود شماست. به خاطر همين افكار خرافاتي و موهوم، يكي از شاگردان بارزش به نام علي محمد باب ادعا كرد كه من باب امام زمان هستم. بعد ادعا كرد كه خود مهدي هستم. مردم هم دور او را گرفتند و زيربناي بابيت شكل گرفت.
سيد كاظم رشتي، شاگرداني را تربيت كرد كه متأسفانه بعضي از آن ها از اهل علم بودند. آنان عقايد و افكار او را در مناطقي از ايران از جمله؛ كرمان، آذربايجان و تبريز ترويج دادند. احسائي و رشتي، نايبي را معرفي نكردند، ولي بعضي ها در بعضي مناطق ادعا كردند كه نايب سيد هستند.
سيد كاظم، قريب به 150 تأليف داشت كه برخي از آن ها شرح بعضي از ادعيه است. با تأويلاتي غريب شبيه به داستان. سيد كاظم در سال 1259 هجري درگذشت و فرزندش سيد احمد، رييس فرقه شد.

منابع:
1. حياة شيخ احمد احسائي؛ مؤلف: فرزند شيخ احمد احسائي.
2. ارشاد و العلوم، كريم خان كرماني.
3. تاريخ نبيل، زرندي.
جهت مطالعه و تحقيق بيشتر به كتاب هاي زير مراجعه شود:
1. ردّ شيخيه، محمد مهدي بن سيد صالح قزويني موسوي (انتشار سال 1337).
2. اسرار پيدايش شيخيه، بابيه و بهائيه، محمد كاظم خالصي.
3. خرافات شيخيه و كفريات ارشاد العلوم، محمد كاظم خالصي.
4. كشف المراد (بررسي عقايد شيخيه و ردّ اتهامات)، مؤلف و ناشر. الف حكيم هاشمي (تهران 1352ش).

____________________________
نوشته ي حاضر، تقرير سلسله درس هاي ((مهدويت و فرقه هاي انحرافي)) از استاد جعفر خوشنويس است كه در مركز تخصصي مهدويت وابسته به بنياد حضرت مهدي موعود (عج) در قم، براي جمعي از طلاب و دانش پژوهان ارايه شده است. از تلاش حجت الاسلام لاري از دانش پژوهان كوشاي اين دوره براي تدوين اين درس ها، سپاس گزاري مي شود

]]>
اعتقاد اسماعیلیه درباره مهدویت http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=698 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=698 «اسماعيليه» به امامت شش امام اول شيعيان اثني عشري معتقد بودند؛ امّا پس از امام صادق(عليه السلام) بزرگترين فرزند او اسماعيل، يا فرزند او محمد را به امامت پذيرفتند. اسماعيل بزرگ‌ترين فرزند امام صادق(عليه السلام) و مورد علاقة آن حضرت بود. ]]> Thu, 01 Jan 1970 04:03:32 اگر چه از بعضي روايات، خلاف اين به دست مي آيد؛ ولي دانشمندان شيعه او را بزرگ داشته و از وي به نيكي ياد كرده اند. به نظر شيخ طوسي (ره) او جزو رجال امام صادق (عليه السلام) و اصحاب ايشان است. با توجه به علاقة امام صادق (عليه السلام) به اسماعيل، او مردي جليل القدر بوده است.
ريشة پيدايش اسماعيليه، شايد در اين نكته نهفته باشد كه اسماعيل فرزند ارشد امام صادق(عليه السلام) ، مورد احترام آن حضرت بود؛ به همين دليل برخي می پنداشتند پس از امام صادق (عليه السلام) او به امامت خواهد رسيد. امّا اسماعيل در زمان حيات امام ششم، از دنيا رفت و آن حضرت شيعيان را بر مرگ پسر گواه گرفت و جنازة او را به صورت آشكار تشييع و دفن كرد.
پس از شهادت امام صادق(عليه السلام) گروهي از اسماعيليه، مرگ اسماعيل را در زمان آن حضرت انكار كرده و او را امام قائم دانستند كه روزي رجعت خواهد كرد و جهان را از عدل و داد پر خواهد ساخت. اينان مراسم تشييع جنازة اسماعيل از طرف پدر را براي حفظ جان او تفسير كردند. نوبختي اين گروه را اسماعيليه خالصه مي نامد.  
شيخ مفيد دربارهِ او مي گويد: اسماعيل بزرگ ترين پسر امام صادق(عليه السلام) بود و امام او را بسيار دوست داشت و نسبت به او بيش از ديگران نيكي و محبت مي كرد؛ ولي اسماعيل در زمان حيات پدر در عُريض (دره اي در نزديكي مدينه) از دنيا رفت. مردم جنازه اش را به مدينه نزد امام صادق(عليه السلام) آوردند و در قبرستان بقيع دفن كردند. روايت شده است : حضرت در مرگ او بسيار بي تابي مي كرد؛ به گونه اي كه با پاي برهنه و بي ردا، به دنبال تابوت او مي رفت. همچنين دستور فرمود: تابوت او را پيش از دفن، چندين بار به زمين نهادند و هر بار حضرت مي آمد و پارچه از روي صورتش بر مي داشت و در روي او نگاه مي كرد. مقصود امام(عليه السلام)  از اين كار اين بود كه مرگ او را پيش چشم آنان ـ كه گمان امامت و جانشيني او را داشتند-  قطعي كند و شبهه آنان را دربارة زنده بودنش، برطرف سازد و به آنها بفهماند كه اسماعيل  از دنيا رفته است.
افرادي از اصحاب كه او را پس از حضرت صادق(عليه السلام) امام مي پنداشتند، از اين عقيده بازگشتند؛ گروهي اندك از مردمان بی خبر ـ كه نه در زمرة نزديكان امام بودند و نه از راويان حديث آن بزرگوار ـ گفتند: اسماعيل زنده و امام پس از پدرش است و بر اين عقيده باقي ماندند!  گروهي از شاخه اسماعيليه (فرقه مباركيه) هم محمّدبن اسماعيل را مهدي و امام زنده غايب مي دانند.  
قرامطه (از گروه اسماعيليه) ، محمّدبن اسماعيل را مهدي موعود مي دانستند و عقيده داشتند كه وي زنده است و در بلاد روم زندگي مي كند. آنان در طول تاريخ بدنامي هاي بسياري را براي شيعه به ارمغان آورده اند و هنوز هم رسوبات آن، در ذهن بسياري از مخالفان شيعه مانده است؛ به گونه اي كه عقايد قرمطيان را به شيعه نسبت مي دهند!! 
آنان در بحرين قدرت يافته و تشكيل دولت دادند و به شدت با عباسيان مخالفت كردند. قرامطه، قائم را كسي مي دانند كه با رسالت و شريعت جديدي مبعوث مي شود و شريعت محمّد(صلي الله عليه و آله وسلم) را منسوخ مي كند!  البته اين فرقه سياسي بودند، نه مذهبي و به دنبال اهداف خاص و منافع خود بودند.
طرفداران ابوالخطاب (متوفي 138 هـ) قائل به الوهيت امام صادق(عليه السلام) بودند و ابوالخطاب را فرستادة امام صادق(عليه السلام) مي دانستند! حتي برخي از آنان ابوالخطاب را قائم دانسته، گفتند: وي نمرده است! گروهي از پيروان وي، پس از مرگ اسماعيل، فرزندش محمّد را امام دانستند و در هواداري او و فرزندانش ، استوار ماندند.
تمام اين گروه ها از طرف امام صادق(عليه السلام) مورد طرد و انكار قرار گرفتند. حتي روشن نيست خود محمّدبن اسماعيل، ادعاي امامت و مهدويّت داشته باشد.
از آنجايي که طرح مسأ له مهدويّت، نويد برپايي حكومت عدل و داد و جايگزيني آن با حاكميت فاسد و ستمگر عباسيان و حكومت هاي خشن و بيدادگر تابع آنان بود؛ قشرهاي محروم در شهرها و روستاها را متوجه داعيان اسماعيلي مي ساخت. آنان مردم را به سوي امامان مستور، كه در نهان مي زيستند، فرا مي خواندند.

]]>
فرقه باقریه http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=697 http://mahdi313.com/index.html?pg=articles&id=697 «باقريه»، به گروهي از شيعيان گفته مي‏شود كه معتقد به رجعت امام محمد باقر(عليه السلام) بودند. آنا ن رشته «امامت» را از حضرت علي بن ابي‏طالب(عليه السلام) به نواده او امام باقر(عليه السلام) كشانيده و او را «مهدي منتظر» مي‏دانستند.

]]>
Thu, 01 Jan 1970 04:03:31 به نظر آنان جابربن عبدالله انصاري روايت كرده كه رسول‏خدا(صلي الله عليه و آله وسلم) به او فرموده است: انك سَتُدرِكُ رَجُلاً مِنْ اَهْلِ بَيْتي اسْمُهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِي يُكَنَّي اَبا جَعْفَرٍ فَاقْرَئهُ مِني السَّلام ؛[1] همانا تو مردی از اهل بيت مرا ـ که نام او محمد بن علی و کنيه اش اباجعفر است ـ خواهي ديد و چون او را ديدي سلام مرا به وي برسان .
جابر آخرين كس، از اصحاب پيغمبر(صلي الله عليه و آله وسلم) بود كه در سن پيري و نابينايي در گذشت. وي به دنبال امام محمدباقر(عليه السلام) ـ كه در آن وقت كودك بود ـ در كوچه‏هاي مدينه مي‏گشت و مي‏گفت: يا باقر! متي القاك ؛ يعني، اي باقر! من كي تو را ديدار خواهم كرد؟
روزي در يكي از كوچه‏هاي مدينه، به آن حضرت برخورد و او را به سينه خود چسبانيد. سر و دستش را بوسيد و گفت: يابُنََّي! جَدُكَ رَسُولُ اللّهِ يَقْرَئُكَ السَّلام ؛[2] يعني، اي فرزند من! جدّت رسول خدا به تو سلام مي‏رساند. گويند: جابر در همان شب پس از ديدار آن حضرت، درگذشت.
باقريه گويند: از آنجايي كه جابر مأمور رسانيدن سلام از طرف جدّش به وي بود، پس آن حضرت مهدي منتظر است![3] البته اين استدلالي بسيار سست و واهي است.
بر خلاف اين توّهم، روايات فراواني ـ حتي از خود امام باقر(عليه السلام) ـ اين ادعا را باطل مي داند. ابوبصير نقل كرده كه امام باقر(عليه السلام) فرمود: بعد از حسين(عليه السلام) نُه امام مي آيند، نُهمين از آنان قائم ايشان است .[4]
در روايت ديگر، ابراهيم بن عمركناسي مي گويد: از امام باقر(عليه السلام) شنيدم كه مي فرمود: همانا براي صاحب اين امر دو غيبت خواهد بود؛ قائم، قيام مي كند، در حالي كه بيعت كسي بر گردنش نيست .[5]

_________________________________________
[1] . كليني، كافي، ج 1، ص 304.
[2] . ر.ك: بحارالانوار، ج 68، ص 185.
[3] . فرهنگ فرق اسلامي، ص 96.
[4] . محمد بن حسن طوسي، كتاب الغيبة، ص 140.
[5] . نعماني، الغيبة، ص 113.

]]>